کتاب پارۀ تن (قسمت بیست و ششم)
تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۰۹
ادامه عملیات (پاکسازی محور مریوان به سروآباد) پس از توقف 48 ساعته در مریوان و تثبیت شهر مریوان، فرماندهان عملیات (سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی) تصمیم گرفتند هر دو ستون با همان وضع به سنندج برگردند. بنابراین، عصر روز چهارم هر دو ستون در داخل پادگان به همان وضع سابق سازماندهی و در دو ستون مجزا […]
ادامه عملیات (پاکسازی محور مریوان به سروآباد)
پس از توقف 48 ساعته در مریوان و تثبیت شهر مریوان، فرماندهان عملیات (سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی) تصمیم گرفتند هر دو ستون با همان وضع به سنندج برگردند. بنابراین، عصر روز چهارم هر دو ستون در داخل پادگان به همان وضع سابق سازماندهی و در دو ستون مجزا آماده حرکت شدند. تمام قرائن و شواهد بر این بود که از همان راهی که آمدیم، برمیگردیم و اینطور هم شایعه شده بود که ما از محور مریوان به گارانت برمیگردیم. منتهی دوباره همان شب جناب صیاد فرماندهان را خواست و آخرین تذکرات و توجیهات را بیان کرد و سپس گفت برگشت ما از مسیر مریوان به سروآباد و نگِل خواهد بود.
صبح روز پنجم (5/4/59) پس از صرف صبحانه ساعت 6 صبح حرکت ستون آغاز شد. مقداری از مسیر به طرف جاده گارانت پیش رفتیم و سپس از یک جاده فرعی به طرف مسیر مریوان به سروآباد حرکت کردیم. تا حوالی ساعت 10 صبح بجز یک درگیری جزئی در یک سهراهی، مشکل عمدهای نداشتیم و اولین درگیریمان حوالی ساعت 10 در نزدیکیهای روستای سروآباد اتفاق افتاد. ستون اول درگیر شد، درگیری شدیدی پیش آمد. چند نفر از بچهها شهید شدند و 6 نفر هم مجروح داشتیم. منطقه جنوبی جاده جنگلی بود. ضدانقلاب که تلفاتی هم داده بود، در شمال به ارتفاعات و در جنوب جاده به طرف روستای سروآباد گریخت و بچهها به تعقیب آنها پرداختند. در درگیری در روستای سروآباد، یک دختربچه 5 ساله مجروح شد، که به ذکر آن نیز خواهم پرداخت. پس از ختم غائله، ستون اول به حرکت خودش ادامه داد و ستون دوم که به مدخل ورودی رسیده بود، در اینجا به ناچار کمی توقف داشت. برادر داریوش x این بار در ستون دوم همراه ما بود و همینطور که کنار جاده با هم ایستاده بودیم، صحبت میکردیم.
از مسیر سنندج به مریوان یک مینیبوس در حرکت بود. داریوش جلوی مینیبوس را گرفت و گفت سرنشینان آن پیاده شوند و به پیشمرگان همراه خود گفت مینیبوس را بررسی کنید و از سرنشینان آن بازدید بدنی به عمل آید. سه نفر از سرنشینان نسبتاً جوان به محض پیاده شدن، به طرف جنگلهای شمالی فرار کردند. بچهها به تعقیب آنها پرداختند و آنها هم بیهدف تیراندازی میکردند. سرانجام یک نفر از آنها به هلاکت رسید و دو نفر دستگیر شدند.
ستون به کندی به حرکت خودش ادامه میداد و به علت جنگلی بودن قسمت شمالی جاده، درگیریهای پراکندهای هم داشتیم و بیشتر این درگیریها مربوط به ستون اول میشد. توقفی هم برای صرف ناهار با رعایت اصل تأمین داشتیم. حوالی ساعت 2 بعدازظهر بود که جناب سرگرد صیاد به من دستور داد آتشبار توپخانه را در موضع مناسب روانه کنید و برای مختصاتی که میدهم، چند گلوله توپخانه شلیک کنید. وقتی آتشبار روانه شد و به مختصات دادهشده از روی نقشه نگاه کردم، دیدم این مختصات حوالی روستای آویهنگ است. عرض کردم این منطقه در مسیر عملیات ما نیست، برای چه اینجا تیراندازی کنیم؟ فرمودند بچههای سپاه و پیشمرگان کُرد مسلمان گزارش دادند که اینجا مرکز فعالیتهای ضدانقلاب است و لازم است ما برای قدرتنمایی، چند گلوله در اطراف این روستا بزنیم. دستور اجرا شد و چند گلوله شلیک شد، سپس به راهپیمایی ستون ادامه دادیم.
حوالی ساعت 4 الی 5 بعدازظهر به نزدیکیهای روستای نگِل رسیدیم. صیاد شیرازی با ارتباط بیسیمی اطلاع داد ما امشب در همین مکان 2 الی 3 کیلومتری روستای نگِل توقف داریم؛ به ستون اول دستور توقف دادم، شما هم که رسیدید متوقف شوید. خود ایشان و برادر رحیم و حسین شهرامفر با یک گروه تأمینی برای شناسایی مواضع و اطراف رفتند. محل مناسبی بود. یک طرف آن رودخانه و قسمتی غربی آن دامنه ارتفاعات. بچههای ستون به محض اینکه توقف کردند، با توجه به اینکه روز سختی را هم در پیش داشتند و هوا هم گرم بود، بعضیها تفنگها را چاتمه و بعضیها همینطور کنار لباسشان گذاشتند و وارد رودخانه و مشغول شنا کردن شدند، بعضیها هم با نارنجک دستی مشغول ماهیگیری شدند. بچههای ستون دوم هم که میرسیدند، بلافاصله از خودرو پیاده و وارد آب میشدند. من و برادر رسول که معمولاً در آخرهای ستون حرکت میکردیم، وقتی وارد منطقه شدیم، درست زمانی بود که جناب صیاد شیرازی از گشت شناسایی برگشته و هرچه فریاد داشت بر سر من کشید. گفت این چه وضعی است؟ مگر شما تا نیم ساعت قبل با ضدانقلاب درگیر نبودید؟ به کلی یادتان رفته است که در منطقه جنگی هستید! در این حالت چند نفر ضدانقلاب کافی است که همه شما را بکشند و یا اسیر کنند، هرچه زودتر اینها را از آب بیرون کنید؛ به اتفاق شهرامفر دفاع دورتادور را برقرار و عوامل نگهبانی و تأمینی را مشخص کنید و نتیجه را برای بازدید من گزارش کنید. در اینجا فقط سکوت کردم و به دفاع از خودم که در عقب ستون بودم برنیامدم. گفتم اطاعت میشود. با کمک رسول یاحی و حسین شهرامفر بچهها را از رودخانه بیرون کشیدیم و فرماندهان را صدا زدیم. منطقه استقرار در هر یگان و مسئولیت آنها را مشخص کردیم و خوشبختانه قبل از غروب آفتاب همه کارها سامان گرفت و به اتفاق هم نزد صیاد و برادر رحیم رفتیم و گزارش کار را دادم و تا خواستم از خودم دفاع کنم، صیاد فرمودند ببخشید که سر شما فریاد زدم، در آن لحظه لازم بود. من هم گفتم حق با شماست، شما فرمانده ما هستید. آن شب را تا صبح مثل همه شبهای عملیات، با هوشیاری و مراقبت تمام سپری کردیم.
صبح فردا (9/4/59) عوامل اطلاعاتی سپاه و پیشمرگان مسلمان وارد روستا شدند. با ماموستای روستا و بزرگان روستا صحبت شد. آنها هم به استقبال فرماندهان ما آمدند. خوشبختانه بدون هیچ درگیری روستای نِگل به تصرف رزمندگان اسلام درآمد. در ابتدای روستا، زیر درخت بزرگی از گردو و با توجه به عوامل تأمینی، فرماندهان نشستند و ناهار در آنجا صرف شد و از طرف ماموستای روستا از فرماندهان درخواست شد که ظهر در نماز جماعت آنها شرکت نمایند و برای اهالی صحبت شود. در اینجا تصمیم بر این شد که من (سروان سید حسام هاشمی) در نماز جماعت آنها شرکت نمایم و برای آنها صحبت بکنم. با تعدادی از بچهها در نماز جماعت آنها شرکت کردم. قبل از نماز به گوشهای از مسجد که در گنجه آن قرآن تاریخی از زمان عثمان خلیفه سوم نوشته بود، رفتیم و من برای اولین بار بود که چنین قرآنی را از نزدیک میدیدم. قرآنی با خط کوفی روی ورقهای چرمی. این قرآن از افتخارات مردم کردستان و روستای نگل به حساب میآید و برای آن داستانهای زیادی دارند. خلاصه من در نماز جماعت ظهر آنها شرکت کردم و چند دقیقهای هم از انقلاب و امام و اهداف جمهوری اسلامی و عملکرد ضدانقلاب صحبت کردم و بعد برای صرف ناهار به دوستان پیوستم.
روستای نگل در وسط راه سنندج به مریوان در مسیر سنندج به سروآباد قرار دارد. روستای بسیار زیبا همانند روستای ماسوله در دامنه ارتفاعات قرار دارد و یک رودخانه پرآب از کنار آن میگذرد و بسیار سرسبز و خوش آب و هواست. آن روز هنگام صرف ناهار صیاد به من گفت، حسام یادت باشد انشاءاللّه سال دیگر که منطقه آرام شد، یک روز با خانواده بیاییم در اینجا و از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم. خلاصه بعدازظهر آن روز پس از صرف ناهار به طرف سنندج حرکت کردیم. در مسیر، چند تا از خودروهای ضدانقلاب به جا مانده بود، که بچهها به غنیمت گرفتند و یک پیکان که تمام دربهای بدنه و کاپوت آن احتمالاً با گلولههای خودمان سوراخ سوراخ شده بود، نصیب من و حسین شهرامفر شد و با همین خودرو، یکی دو روز بعد، هردو ما، مرخصی تهران رفتیم. از نگل تا سهراهی تیژتیژ هیچگونه برخوردی نداشتیم و شاید قبل از ساعت 4 یا 5 بعدازظهر آخرین خودرو وارد پادگان سنندج شد و بدین ترتیب آزادسازی شهر مریوان و بازگشائی نصف این محور به پایان رسید.
ماجرای تیر خوردن دختر بچه 5ساله روستای سروآباد
این دختر بچه در حین درگیری نیروهای ما با ضدانقلاب مجروح شد، ولی نمیدانیم از طرف ما تیر خورد و یا از طرف ضدانقلاب. مهم این است در این درگیری، ما حدود 6 نفر مجروح داشتیم، که همه آنها به دستور صیاد شیرازی با آمبولانسی که همراه ستون بود به مریوان انتقال یافتند، ولی وقتی به صیاد اطلاع دادند که یک دختر بچه روستا مجروح شد، بلافاصله توسط افسر رابط هوانیروز درخواست اعزام یک فروند هلیکوپتر 214 شد. هلیکوپتر همراه اسکورت دو فروند کبری در حوالی روستا فرود آمد و این دختر بچه به همراه پدر و مادرش سوار بر هلیکوپتر شدند و در بیمارستان سنندج توسط دکتر مجد تحت عمل جراحی قرار گرفت که الحمدلله معالجه مؤثر بود و پس از 10 الی 12 روز مجدداً به دستور صیاد با هلیکوپتر به روستای مربوط برگشتند (البته مقداری هم کمکهای مردمی به خانواده داده شد). از خانواده این دختر در مدت اقامت به بهترین وجه پذیرایی شد، این عمل صیاد شیرازی، اثر خود را در آن محل گذاشت و خیلی از اهالی محل در اثر این حرکت مردمی طرفدار نظام و انقلاب و رزمندگان اسلام شدند.
اما سرهنگ دکتر مجد رئیس بیمارستان ارتش در سنندج: این سرهنگ از ابتدای جنگ کردستان و شاید تا پایان جنگ در این بیمارستان خدمت کرد. ایشان جراح ماهر و انسانی بزرگوار و خوش قلب بود که همه روز و شبش را در بیمارستان در کنار بیماران گذراند. کمتر کسی از رزمندگان کردستان، بخصوص رزمندگان ارتش و سپاه در سنندج است که او را نشناسد. ایشان حق بزرگی گردن کارکنان لشکر28، رزمندگان سپاه، بسیج و حتی اهالی مردم سنندج دارد.
تشکیل قرارگاه عملیاتی غرب در کرمانشاه
ستاد قرارگاه عملیاتی مشترک ارتش و سپاه، یک ستاد غیرسازمانی و غیررسمی بود، که عملاً با همکاری و هماهنگی شهید فلاحی فرمانده نیروی زمینی و فرماندهی لشکر28 سنندج کارش را پیش میبرد. این ستاد بعد از آزادسازی شهر سنندج تشکیل گردید و با هدایت این ستاد، در انجام چندین عملیات، شهرهای دیواندره، سقز، بانه، و مریوان آزاد شد. در عملیات آزادسازی گردنه خان و بانه که حوادثی برای لشکر 16 قزوین به وجود آمده بود و یگانهای لشکر صدمه زیادی را دیده بود گزارشی به عرض ریاست جمهوری رسید، که در این گزارش ظاهراً قید گردیده بود که یک ناهماهنگی بین سرگرد صیاد شیرازی نماینده رئیس جمهور و فرمانده لشکر، موجب شکست عملیات و تلفات گردید. روی همین اصل، رئیس جمهور (بنیصدر) سرگرد صیاد شیرازی را به تهران احضار کرد، تا ماجرا را از زبان صیاد بشنود. لازم به ذکر است عملکرد سرگرد صیاد شیرازی در کردستان و آزادسازی شهرها و همکاری ارتش و سپاه وِرد زبان همه محافل شده بود و بنیصدر هم که ایشان را نماینده خود میدانست و آن زمان به قولی ایشان را از کشفیات خود میدید، از این بابت خیلی خوشحال و در پی تقویت ایشان بود. در این قسمت ابتدا به صحبتهای صیاد شیرازی با بنیصدر که در سال 1374 در هیئت معارف جنگ، در حضور پیشکسوتان منتخب برای ثبت در سوابق، بیان داشته است، میپردازم:
“سیر عملیات در کردستان از زمان شروع پاکسازی سنندج و گرفتن سنندج از دست ضدانقلاب در محدوده فرماندهی من 2 مرحله داشت: یک مرحله کاملاً بی نام و نشان و معرفی رسمی و بسیجیوار بود که در همین مرحله سنندج آزاد شده بود. ستونکشی به سمت مریوان انجام گرفته بود و در هیچکدام از اینها فرماندهی رسمی نداشتیم و همینطور سازمان میدادیم و همه کمک میکردند و میرفتند جلو. بعد محور دیواندره پاکسازی شده بود، از طرف لشکر16 به طرف سقز، تیپ 1 از لشکر16 زرهی گذشته بودند و شهر سقز آزاد شده بود، ستونکشی سقز به طرف بانه هم انجام گرفته بود و بانه از محاصره درآمده بود و شهر بانه آزاد شده بود. این گزارش به رئیس جمهور وقت (بنیصدر) داده شده بود، بنیصدر تازه باور کرده بود که میشود عملیات کرد، چون قبلاً اقداماتی که میکردند مربوط به هیئت حسن نیت بود، که سرپرستش دکتر فروهر بود و شهید چمران هم قبل از آن (در سال 58) یک نبردی کرده بود و وضعیت موقتی را در پاوه و نوسود و طرف دزلی و مریوان و سردشت به وجود آورده بود.
گزارش که دادیم، پیشنهاد دادیم و گفتیم برای تکمیل کار حالا باید یک قرارگاه تشکیل داد و همه نیروها در انجام مأموریت بیشتر و رسماً همکاری بکنند، گفت خُب، تشکیل بدهید. بعد من گفتم همچنین قرارگاهی باید در کردستان تشکیل شود و کل منطقه از جوانرود و پاوه و نوسود گرفته تا خود بانه و سردشت و… را به عهده بگیرد، گفت طرح تصویب است. گفتم نه، فرمانده نیرو باید بپذیرد که کلیه یگانهای مستقر در منطقه شمالغرب از جمله لشکرهای 28 و 64، تیپ23 نوهد، لشکر 16زرهی، لشکر 81 زرهی و ژاندارمری و سپاه، همه به کنترل قرارگاه درآیند. باز بنیصدر گفت خُب باشد. فرمانده نیروی زمینی وقت آمد داخل دفتر و بحث شد. بنیصدر گفت که این قرارگاه را تشکیل بدهید. گفت فرمانده قرارگاه چه کسی باشد؟ بنیصدر گفت صیاد شیرازی. فرمانده نیرو گفت این که سرگرد است نمیشود که لشکر را در کنترل او قرار دهیم. گفت چه درجهای باید به او بدهیم فرمانده شود؟ گفت باید دو درجه به او بدهیم. بنیصدر گفت دو تا درجه به او بدهید. فرمانده نیرو دیگر چیزی نگفت، بلافاصله حکم صادر شد و دو تا درجه به ما دادند و ما هم رفتیم قرارگاه را در کرمانشاه تشکیل دادیم، در پشتیبانی منطقه یکم. طرح ما این بود که با قرارگاه فرعی منطقهها را خودکفا کنیم برای عملیاتی که اطراف خودشان انجام میدهند. یک قرارگاه در سنندج برای کردستان، بعد در هر شهر مثل مریوان، دیواندره، سقز، بانه و سردشت یک قرارگاه کوچکی دایر کنیم و کنار هر قرارگاه هم یک تیم عملیاتی از تیپ23 نوهد (تیپ23 را من گسترش دادم که در هر کجا، اینها راهنمای آموزش عملیات منظم ما باشند) قرار دادیم.
از خاطرات جالبی که دارم و ذکر خیری باشد از شهید سرلشکر ناصر کاظمی از سپاه که فرمانده پاوه بودند: من وقتی که رفتم در دفتر فرمانده نیروی زمینی وقت برای گرفتن حکم مأموریت، آمدم دیدم ایشان نشسته و با فرمانده نیرو صحبت میکند و بحث میکنند و میگوید یک گردان به من بدهید و… ولی فرمانده نیرو میگفت تو نمیتوانی که گردان را اداره کنی، من چطور یک گردان به تو بدهم و… بعد من آمدم گفتم تیمسار اگر ایشان میخواهند این کار را بکنند در محدوده من است، نگران نباشید من ترتیب کار را میدهم، یکدفعه ناصر کاظمی گفت تو کی هستی؟ گفتم صیاد شیرازی هستم (اسم من را شنیده بود ولی ندیده بود) یکدفعه من را در آغوش گرفت و گفت تیمسار من دیگه با شما کاری ندارم، ما با صیاد کار را درست میکنیم. بعد رفتیم و یک قرارگاه هم درست کردیم و سرهنگ رامتین را مأمور کردم برود و قرارگاه را تشکیل دهد و عملیات را آماده کند برای پاکسازی محور نوسود و آزادسازی نودشه و بکارگیری نیروهای مخصوص، خدا رحمت کند شهید سرگرد نقدی فرمانده گردان 139 را که اولین بار آنجا دیدم متوجه شدم که یک فرمانده گردان جسور و شجاع آنجا مستقر است و اصلاً تشنه عملیات است، خیلی هم با کاظمی جوش خورده بود. در همین شرایط من آمده بودم تهران برای همین کارهای پشتیبانی قرارگاه.”
البته این روایت پیشنهاد تشکیل قرارگاه غرب را من از زبان شهید صیاد به گونهای دیگر شنیده بودم و آن این بود که وقتی صیاد ماجرا را برای بنیصدر تشریح میکند، بنیصدر به فلاحی میگوید: چرا فرمانده لشکر16 با نماینده من سرگرد صیاد شیرازی هماهنگی نکرده؟ فلاحی میگوید نماینده شما سرگرد است و فرمانده لشکر سرهنگ. در ارتش یک سرگرد نمیتواند به یک سرهنگ دستور بدهد. بنیصدر میگوید به هرحال او نماینده من است. چاره کار در چیست؟ آن زمان پیشنهاد دادن درجه و تشکیل قرارگاه، از جانب شهید فلاحی مطرح میشود که مورد تصویب قرار میگیرد. این روایت را من در همان سال 1359 شنیدم که بنیصدر در رأس قدرت قرار داشت و شهید فلاحی هم که فرمانده نیرو بود، در واگذاری همه امکانات قرارگاه غرب و درخواستهای سرهنگ صیاد شیرازی انصافاً سنگ تمام گذاشت. مسلماً اگر فلاحی به ظاهر دستور رئیس جمهور و قلباً مایل به این کار نبود، مسلماً صیاد در تشکیل قرارگاه غرب با مشکل مواجه بود، در صورتیکه این چنین نبود.
قرارگاه عملیاتی غرب
این قرارگاه در رژیم گذشته در کرمانشاه تشکیل شده بود و یگانهای عملیاتی غرب و شمال غرب (لشکر81 زرهی 28 و 64 پیاده) و یگانهای پشتیبانی منطقه در امور عملیاتی تابع آن بودند. بعد از انقلاب، تا مدتی این قرارگاه دایر و فرماندهی آن با سرتیپ آذری بود. بعد از مجروحیت سرتیپ آذری در بانه، مأموریت قرارگاه تغییر کرد و مسئولیت عملیاتی یگانها به فرماندهان لشکر سپرده شد و افسران ستاد قرارگاه غرب، هم به یگانهای دلخواه خودشان انتقال پیدا کردند و عملاً قرارگاه تعطیل شد. مسئولیت نگهداری ساختمانها به فرمانده پشتیبانی منطقه که در جوار قرارگاه بود، سپرده شد. با صدور حکم سرهنگ صیاد شیرازی به عنوان فرماندهی قرارگاه غرب، مجدداً ستاد قرارگاه فعال گردید. اعضای ستاد قرارگاه عبارت بودند از: سرهنگ حسین خرسندی که قبلاً رئیس ستاد لشکر28 بود و به عنوان رئیس ستاد قرارگاه غرب منصوب گردید. سرگرد توپخانه ابوالقاسم جاودانی از لشکر 77 به عنوان رئیس رکن سوم و سروان ضیابری رئیس رکن دوم و رؤسای ارکان یکم و چهارم هم منصوب شدند. در قسمت عملیات، افسرانی نظیر سروان ، سروان پیاده محمد کمانگری و سروان توپخانه سید ابراهیم مدنی از لشکر77 داوطلبانه در سازمان رکن3 مشغول انجام وظیفه شدند. نظر شهید صیاد بر این بود که قرارگاه مشترک سنندج با بودن سرهنگ اصغر همچنان به کارش ادامه بدهد و من (سروان سید حسام هاشمی) به عنوان افسر عملیات هماهنگ کننده در سنندج باشم و در مریوان، سقز و بانه یک افسر از نیروی مخصوص به عنوان افسر رابط عملیاتی مستقر شوند. در سقز ستوان فلفلکوب (فهیمی صالح)، در بانه ستوانیکم اصغر نوری و در مریوان ستواندوم دادبین برای این کار در نظر گرفته شده بودند و سروان حسین شهرامفر هم همین مسئولیت را در قرارگاه غرب با تعدادی از افسران نوهد در کرمانشاه داشته باشد. تصورم بر این است که فرماندهی قرارگاه غرب در اوایل مردادماه 59 ابلاغ شد. در جایی دیدم حکم شهید صیاد شیرازی که به قرارگاه تازه تشکیل غرب ابلاغ شده بود، سوم مرداد ماه تاریخ زده شده بود. به هرحال شهید صیاد شیرازی مدتی را در کرمانشاه مشغول سازماندهی قرارگاه عملیاتی بود. این قرارگاه دیگر همانند قرارگاه سنندج ادغامی نبود، ولی عملاً تعدادی از برادران سپاهی در ستاد و در کنار برادران ارتش به عنوان مشاور و رابط کار میکردند، منتهی از طرف نیروی زمینی کاربرد عملیاتی یگانهای منطقه، منجمله یگانهای ژاندارمری و سپاه پاسداران با فرماندهی قرارگاه غرب بود. دستورات و ابلاغیهها، رسماً با امضاء فرمانده قرارگاه به یگانها ابلاغ میشد.
یکی از اقدامات مهم و اساسی فرمانده قرارگاه (سرهنگ صیاد شیرازی) تعویض فرماندهان لشکرهای تابعه بود. ایشان سرهنگ مدرکیان فرمانده تیپ سقز را به فرماندهی لشکر 28 به جای سرهنگ صدری و سرهنگ کیکاوس امیری را به جای سرهنگ زکیانی به فرماندهی لشکر 64 منصوب و سرهنگ سیروس لطفی را به جای سرهنگ پورموسی به فرماندهی لشکر16 منصوب و با گماردن سرهنگ رامتین به فرماندهی تیپ23 نیروی مخصوص و انتقال این تیپ به منطقه کرمانشاه کار خودشان را آغاز کردند. در همین هنگام، فرماندهی نیروی زمینی تغییر کرد. سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده ژاندارمری به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب و سرتیپ فلاحی به عنوان جانشین رئیس ستاد عملاً مسئولیت ستاد مشترک را عهدهدار شدند.
سرتیپ ظهیرنژاد از نظر خلق و خو و روش فرماندهی 180 درجه با فلاحی که افسری ستادی و با خلق و خوی ملایم و مصلحتاندیش و هماهنگ بود، تفاوت داشت. ظهیرنژاد افسری خیلی منضبط، خشن، خشک و غیر قابل انعطاف بود. این تغییر فرماندهی در نیرو طبیعتاً یکسری جابهجایی در نیرو داشت. مشاورین جدید بخصوص تعدادی از افسران که از فرماندهی لشکرها تعویض شدند، شروع کردند به بدگویی از سرهنگ صیاد شیرازی و به این مسئله تعویض فرماندهان لشکر بدون اجازه فرمانده نیرو دامن زدند. از طرف دیگر، حضور برادران سپاهی در قرارگاه عملیاتی غرب خوشایند سرتیپ ظهیرنژاد و عوامل ستادی نیرو و همچنین مشاورین نظامی بنیصدر نبود.