۸ دی ۱۴۰۴
بعد از مراجعت از ارمنستان من 2-3 روز بعدش رفتم گمرک فرودگاه امام خمینی که اثاثیه ها را تحویل بگیرم، یک وانت بزرگ برده بودم، وسایل آنچنانی نداشتم، همه کارهای اداری را در گمرک انجام دادم یک خانمی آنجا بود، خدا حفظش کنه، خانم خوبی بود، گفتم خانم، من تمام کارها را کردم، گفت شما دیگه هیچ کاری ندارید، آن بالا را نگاه کن، نوشته ریاست، برو ریاست امضاء کنه و وسایلت را ترخیص کن. ما رفتیم به سمت اتاق ریاست، رفتم داخل دیدم یک نفر داخل بود، یک آقایی که که پشت میز نشسته بود، جور عجیبی هم به من نگاه کرد. گفتم خدایا چرا اینجوری به من نگاه می کند، آمدم بیرون، به راننده باری گفتم شما اینجا تشریف داشته باش تا ببینم چه اتفاقی می خواهد بیفتد. چقدر پول می خواهند بگیرند از من، این آقا بیرون آمد خودش صدا کرد گفت تشریف بیارید تو. ما رفتیم داخل، دیدم ماتش برده بود و همینجوری به من نگاه می کرد. دیدم یواش یواش داره میاد به سمت من، یک پایش می لنگید. ولی من نمی شناختمش، آمد جلو با من دست داد و گفت شما سروان ملیکیانی؟ هنوز فامیلی من یادش بود، من یخورده نگاه کردم، دوباره پرسید شما سروان ملیکیانی؟ گفتم بله حاج آقا، بغلم کرد، گفت شما زندگی من را نجات دادی، یادت هست از هوردر جزیره مجنون شمالی مرا نجات دادی؟
من یک روز از پرواز داشتم برمی گشتم، مهمات برده بودم با 2۰۵ که آنجا اصلا پرواز نداشت . 21۴ را بردم و داشتم برمی گشتم که دیدم در هور یکی با دست تقاضای کمک دارد. نگاهش کردم دیدم لباس سپاه ماست، دور زدم رفتم پایین، گفتم بپر بالا، آمد بالا، پای راستش گلوله خورده بود. مرا در بالگرد بغل کرد. فوری کروچیف بالگرد جداش کرد و گریه می کرد. بردمش بهداری آنجا. گفت، اسمت چیه، گفتم ملیکیانم، گفت درود بر شرفت.
حالا خدا باید اینجوری درست کنه که من بیایم گمرک فرودگاه امام خمینی، ایشان رئیس باشند. برای همین میلنگید. گفت جناب ملیکیان یک دقیقه بشین، دستور داد چایی آوردند، گفتم نمی خورم، گفت تنهایی، گفتم نه راننده باری بیرون است. گفت صداش کن بیاد تو، صداش کردم آمد تو، خیلی انسان پاک و خوبی بود، گفت جناب ملیکیان نباید بروی، باید بشینی، وسایلت اصلا مسئله ای نداره، فورا آیفون زد، یک خانمی آمد. گفت این بار رو بزارش بیرون، گمرکی هم نره، یادت هست تعریف کردم یک بالگرد من را نجات داد، گفت خلبانش ایشان هست، ایشان هم تشکر کرد. بعد گفت بنشینید تا خانمم از تهران بیاد، تو را ببیند. ما نشستیم، بار ترخیص شد، خودش هم دستور داد که کارگرها بار را در آن ماشینی که من بردم بگذارند. خانمش از تهران رسید و آمد، گفت این آقا بود که به شما می گفتم جان من را نجات داد. خانمش تشکر کرد، شروع کرد به گریه کردن، بعد تعریف کرد چقدر انسان خوبی هستید و همینجور سرت را ننداختی بری. من نمی دانستم زخمی بود، ولی رفتم دیدم لباسش مال ماست، رفتم پایین برش داشتم، خدا من را کمک کرد، توی هور من او را نجات دادم، بعد این همه سال من بروم ارمنستان برگردم و او را ببینم. هنوزم باهاش تماس دارم، این زندگی انسانی است.
دسته بندی:
برچسب ها:
جدیدترین اخبار
آموزش معارف جنگ برای سربازان آموزشی مقطع تحصیلی فوق دیپلم به پایین اعزامی ۱۴۰۴/۱۱/۱…
افتتاحیه آموزش معارف جنگ جهت مشمولین آموزشی فوق دیپلم ، لیسانس و فوق لیسانس…
آموزش معارف جنگ جهت مشمولین آموزشی فوق دیپلم و دیپلم و عادی اعزامی ۱۴۰۴/۱۱/۱…
مأموریت بیمارستان ۵۷۶ شیراز در جنگ ایران و عراق، پذیرش و درمان بیماران و…
آموزش معارف جنگ مشمولین فوق دیپلم به پایین اعزامی ۱۴۰۴/۱۱/۰۱ مرکز تربیت و آموزش…
آموزش معارف جنگ جهت کارکنان و اساتید و هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد…
بیانیه اعلام آمادگی اساتید، پیشکسوتان و کارکنان هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد…
آموزش معارف جنگ جهت کارکنان وظیفه دکتری آجاو لیسانس به بالا اعزامی ۰۱/ ۱۱/…







