• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

شهید صیاد شیرازی در گفت و شنود با امیر سرتیپ سید حسام هاشمی


شهید صیاد نمونه کامل ولایت پذیری بود...
درآمد:
آشنائی و همکاری دیرین بین شهید صیاد و سرتیپ سید حسام هاشمی، خاطرات و نقطه نظرات او را از اعتبار و ارزش زیادی برخوردار می سازد و می توان از این تحلیل ها، تصویر روشن تری از سجایای اخلاقی آن شهید بزرگوار به دست آورد. با تشکر از امیر هاشمی که با وجود ضیق وقت، یاد آن شهید را در یادنامه وی گرامی داشتند.

 

شهید صیاد شیرازی در گفت و شنود با امیر سرتیپ سید حسام هاشمی،جنگ،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق

کی و چگونه با شهید صیاد آشنا شدید؟

وقتی ما وارد دانشگاه افسری شدیم، ایشان داشت فارغ التحصیل می شد. اولین دیدار من با ایشان در اقدسیه در سال 46 بود که فارغ التحصیلان ما دوره رنجری دیده بودند و ایشان نفر اول آن دوره بود. البته آن زمان من هیچ شناختی از ایشان نداشتم. در مهر سال 57 من برای دوره عالی اعزام شدم. آنجا ایشان در مرکز توپخانه با ما دو تا درس داشت. یکی نقشه خوانی بود و یکی هم استاد ورزش ما بود. من و ایشان سروان بودیم، منتهی سه سال با هم اختلاف داشتیم، یعنی ایشان سه سال از ما ارشدتر بود. جذب ما به ایشان هم این طور بود که ایشان در اولین جلسه ای که وارد کلاس شد، رفت پای تخته و با خط بسیار زیبایی نوشت، ”بسم الله الرحمن الرحیم“ و بعد زیر لب چیزی را زمزمه و سپس درس را شروع کرد. قبل از انقلاب این خیلی متداول نبود. برخی یک ”به نام خدا“ می نوشتند و برخی هم نه. ما خواهان این موضوع بودیم. من به بغل دستی ام گفتم: ”این آقا با بقیه فرق می کند“. بغل دستی ام هم امیرصادقی گویا، برادر خانم ما و آن موقع سروان بود. ما دیدیم این شیوه هر روز تکرار می شود. تقریباً از سال 57 فضای کشور آماده انقلاب شد و انقلاب بعداز 17 شهریور، اوج گرفت. ما هم دنبال این بودیم که ببینیم تکلیف ما چیست. بالاخره گفتیم سراغ ایشان برویم. من چندین بار سراغشان رفتم. ایشان ابتدا فکر می کردند که ما شاید عنصر نفوذی و یا از عوامل ضد اطلاعات باشیم و به ما اعتنا نمی کرد. بالاخره یک روز در تنگنا قرار گرفت و گفت: ”شما دنبال چه می گردید؟“ گفتیم: ”ما نمی دانیم تکلیفمان چیست“. ایشان گفتند: ”من یک روز می آیم منزلتان“. آدرس دادیم. اولین جلسه تشکیلاتی ما در منزل ما در اصفهان شکل گرفت و این پایه اولین آشنایی ما بود.
 
این مربوط به چه تاریخی است؟
اوایل آبان یا اواخر مهر 1357 بود که ما یعنی من، امیرصادقی گویا و شهید صیاد جلسه داشتیم و ایشان جلسه را با خواندن قران و دعای امام زمان(عج) شروع کرد و گفت: ”برای جلسه بعد باید این دعا را حفظ کنید.“ آن زمان ما این دعارا حفظ نبودیم. خلاصه تشکیل جلسات ما با شهید صیاد این گونه بود.
 
آن زمان ایشان جلسات دیگری هم داشت؟
با روحانیت مبارز جلسه داشت. ایشان در اصفهان استاد زبان بود و برای طلاب هم تدریس زبان می کرد و از آن طریق با بیرون ارتباط داشت، ولی در ارتش، جلسات به این ترتیب شکل گرفتند که هر کدام از ما به قسمت های مختلف مأمور شدیم. من به قزوین رفتم و در آنجا سروان نشاط افشاری تشکیلات را شکل داد. به مشهد که رفتم، با سروان امیر مدنی جلسات را تشکیل دادیم، به قوچان که رفتیم با سرهنگ دبیر احمدی ارتباط برقرار کردیم... خود شهید صیاد با شهید کلاهدوز و شهید اقارب پرست و با ستوان طوطیایی و ستوان کبریتی ارتباط داشت. این گروه در دوران قبل از انقلاب خیلی فعالیت ها را انجام داد.
 
می توانید کلیتی از فعالیت های این گروه را بیان کنید؟
برنامه ای داشتیم که بچه های مسلمان و انقلابی را به هم پیوند دهیم و امیدوارشان کنیم تا اینها همدیگر را بشناسند و تشکیلاتی تر شوند. بعد هم قرار بود اطلاعات جمع کنیم و مطالب و نوارهایی که از حضرت امام یا صحبت های روحانیت مبارز به دستمان می رسند، برای روشنگری افراد، تکثیر و توزیع و سربازها را ترغیب کنیم که فرار کنند. ما و دوستانمان در مشهد خیلی روی قضیه روشنگری کار کردیم.
 
این اقدامات برای شما در ارتش ایجاد مشکل نمی کرد؟
خوشبختانه درایت و هدایت حضرت امام بسیار کارساز بود، به خصوص بعد از 17 شهریور که مهار کار از دست ساواک خارج شد. کارهایی که ما در آن دوران می کردیم، اگر یک دهم آن را قبلاً کسی می کرد، حداقل ده سال زندانی و یا اعدام داشت، ولی در این مقطع دیگر قادر نبودند کاری کنند. ما در کلاس روشنگری و صحبت می کردیم. ضد اطلاعات اصفهان بعد از واقعه عاشورا جلسه ای گذاشت و دوستان ما کاری کردند که افسر ضد اطلاعات در مقابل سئوالات رگباری و مطالب آنها، درمانده شد. کنترل از دست اینها در رفته بود و این خیلی کمک بزرگی بود.
 
این جمع بعد از انقلاب هم با شهید صیاد شیرازی همراهی داشت؟
آشنایی و دوستی ما با شهید صیاد هر روز گرم تر شد. ما تا زمان شهادت ایشان به مدت 21 سال باهم بودیم. انقلاب که پیروز شد،این تشکیلات هنوز پابرجا بود، در غائله کردستان، تأمین امینت داخلی و پاکسازی، ارتش وسپاه با هم ارتباط داشتند، مخصوصاً دو ماه آخر 57 و اول سال 58 با اینکه بچه ها رسماً مسئولیتی نداشتند، ولی در تشکیلاتی به نام انجمن اسلامی یا کمیته، با هم ارتباط داشتند و کار و روشنگری می کردند. بعد از انقلاب بعضی از گروه ها پیشنهاد انحلال ارتش را دادند.
 
نظر شهید صیاد در این مورد چه بود؟
گروه شهید صیاد مبارزه و نحوه تفکر تشکیلاتی و عملی خاصی داشتند و بعد از پیروزی انقلاب، وظایف سنگینی را به عهده گرفتند. سران ارتش که فرار کرده و رفته بودند. عده ای هم که به ظاهر مسئول بودند، نگران بودند و نمی توانستند بایستند و مبارزه کنند و یا حرفی بزنند و لذا بچه های انقلاب، از جمله شهید صیاد باید کنترل امور را در دست می گرفتند. من مسئول انجمن اسلامی یا رئیس کمیته بودم و اگر خودنمایی نباشد، لشکر 77 با همه مسائلش، ابتدا با نظر من و گروه ما اداره می شد. این گروه آن زمان که دوره خدمت سربازها یک سال شد و ترخیص شدند و رفتند، نگهداری از پادگان ها را به عهده گرفت. بچه های کادر عملاً آخر اسفند و فروردین دور پادگان گشت می دادند. اینها همان بچه های حزب اللهی، اعم از درجه دار و سرباز و افسر بودند. اکثر اینها تحصیلکرده بودند و مسائل را می دانستند. منافقین هم که دوره راه افتاده و بحث جامعه توحیدی بی طبقه و امثال اینها را در میان قشرهای پایین جامعه مطرح می کردند. آنهایی که آمدند در دانشگاه تهران تحصن کردند و راهپیمایی راه انداختند، همه دراین رده بودند و اینها فریب خورده بودند. در خنثی کردن این قضیه بچه های حزب اللهی خیلی نقش موثری داشتند. درباره ایفای این نقش توضیح بیشتری بدهید. اینها دو کار عمده کردند، یکی تصفیه ارتش بود. شهید صیاد در اصفهان طرحی را اجرا کرد که البته ما قبلاً در مشهد آن را اجرا کرده بودیم. ایشان در اصفهان اصلاحیه اش را زد و آن را به نام طرح پاکت اجرا کرد؛ به این ترتیب که به آنهایی که مسئله داشتند، پاکتی را می دادند و می گفتند که شما یک ماه یا دو ماه در مرخصی هستید تا تکلیفتان روشن شود. بعد هم افرادی را که مسئله داشتند، تصفیه کردند و به بچه های مستعد و موجه مسئولیت دادند. شاید باورتان نشود که من سروان بودم و زنگ زدم به شهید سپهبد قرنی و گفتم ما می خواهیم سرهنگ قبادی را بگذاریم فرمانده لشکر. آن موقع ما فرمانده لشکر نداشتیم و 7-8 اسفند سال 57 بود. ایشان را می شناختند و گفتند اشکالی ندارد. گفتیم: ”نه شما باید به ایشان ابلاغ کنید. ما فردا آقای واعظ طبسی را برای مراسم معارفه می بریم.“ آقای واعظ طبسی آن موقع در دفتر ایشان بود. مرحوم قبادی را گذاشتیم فرمانده لشگر. شهید صیاد و گروهش فرماندهان را تعیین و از آنها به طور جدی حمایت می کردند، چون نظر امام این بود و بچه ها مقلد حضرت امام بودند. در این زمینه شهید صیاد و همفکرانش خیلی نقش داشتند.
 
این تیمی که شما به عنوان گروه شهید صیاد از آنها نام می برید، بعد از انقلاب با توجه به اینکه در شهرهای مختلف مأموریت داشتند، باز هم با هم ارتباط داشتند؟
بعد از انقلاب، مرکزیت با اصفهان بود و بچه ها در آنجا با هم ارتباط داشتند. خرداد یا تیر سال 58 بود که شهید صیاد جلسه ای را در اصفهان برگزار و بچه ها را دعوت کرد. شهید بابایی فرمانده نیروی هوایی بود که آن موقع تازه سروان شده و از اصفهان آمده بود. از بوشهر سروان سپیدمو آمد و بنده هم از مشهد آمدم. ستوان نجفی که قبلاً در اینجا مسئول بود و شهید اقارب پرست هم که سرگروه بود، آمده بودند. از تمام شهرها بودیم. غیر از نیروی 70 نفر جمع شده ، دریایی، از نیروی زمینی و هوایی حدود 60 بودیم. کمیته ای در تهران تشکیل شده بود و نشستی داشتیم و قرار شد در ارتباط با تهران،در بارهٔ مسائل کلی ارتش، نماینده ای را انتخاب کنیم که بتواند مسائل را به اطلاع آنها برساند. با رأی گیری، سه نفر انتخاب شدند. نفر اول شهید صیاد بود، نفر بعدی این حقیر از مشهد بودم و نفر سوم هم سروان کوششی که الان در دفتر حضرت آقاست. این سه نفر رأی آوردند که نماینده بچه های انجمن های اسلامی مقیم خارج از تهران و با کمیته مرکزی در تهران در ارتباط باشند و کلیه اطلاع رسانی ها را انجام دهند. ما انتخاب شدیم و پیگیر کارها بودیم و یک جلسه هم با حضرت آقا داشتیم که نماینده امام در ارتش و در شورای عالی دفاع و عضو حزب جمهوری اسلامی بودند. ما به دفتر حزب جمهوری اسلامی در تهران رفتیم که با ایشان ملاقاتی داشته باشیم، ولی این ملاقات انجام نشد. یادداشتی خدمت آقا نوشتیم. آقا فردا ما را پیدا کردند و گفتند فردا شب به منزل ما بیایید.این گروه نارسایی ها و مسائل را منتقل می کرد به آقا که نماینده حضرت امام بودند. فعالیت گروه به این شکل ادامه داشت تا قضیه پاکسازی مجدد ارتش در زمان بنی صدر مطرح شد. در اواخر سال 58 ، یک هیئت 17 نفره انتخاب شد. این هیئت تیم هایی را برای بررسی و پاکسازی انتخاب کرد. در این هیئت بازرسی هم، شهید صیاد و من انتخاب شدیم.
 
چه شد که به کردستان رفتید؟
از کردستان اطلاعات بدی می رسید و ما دیدیم که اوضاع کردستان بسیار خراب است. شهید صیاد یک کار مهمی که کرده بود، ایجاد این تشکیلات در سال 57 بود و بنابراین از طرف افراد گروه، اطلاعات کافی می رسید. می دانید که یک روز بعد از تشکیل جمهوری اسلامی، علیه آن توطئه شکل گرفت و غائله حزب دموکرات در 23 بهمن در مهاباد به راه افتاد. پس از آن نیز توطئه های مکرری شکل گرفتند که اطلاعاتش به ما می رسید. بچه های ما از مؤسسین سپاه بودند. مثلاً آقای کوششی در سنندج و آقای آذربان در غرب، مؤسس سپاه آنجا بودند. در سال 58 که سپاه تشکیل شد، بچه های انجمن اسلامی ارتش در آن نقش مهمی داشتند. شهید کلاهدوز بنیانگذار سپاه است. من هم اولین تشکیلات سپاه را در مشهد، در باشگاه افسران جوادالائمه به راه انداختم. شهید کلاهدوز به من گفتند که مایلیم شما در اینجا فرمانده سپاه شوید. من گفتم تشکیلات را راه می اندازم، ولی یک روحانی ای که در آنجا بود فرمانده باشد، چون لازم است که من در ارتش باشم و از این جریان حمایت کنم. به هر حال بچه های ارتش در راه اندازی سپاه خیلی نقش داشتند. عرض کردم که اطلاعات زیادی می رسید که اوضاع کردستان آشفته است. گروه طرحی را تهیه کرد به نام طرح بستن مرزها. معنای آن هم این بود که اگر در کردستان ناامنی است به خاطر مجاورت با مرز عراق است. شواهد هم روشن بودند. اهل فن متوجه بودند که عراق چه تحرکاتی دارد، منتها عده ای مثل کبک سرشان را زیر برف کرده بودند و متوجه اوضاع نبودند. در رأس اینها خود رئیس جمهور وقت بود. یکی هم که در رأس ارتش بود و می فهمید جریان از چه قرار است، یعنی شهید قرنی را که همان اول شهیدش کردند. مشکل دیگری که همزمان وجود داشت این بود که در طرح پاکسازی دوم، بعضی جاها کار را هیئتی انجام داده بودند، به این صورت که جمع می شدند و می گفتند ما این فرمانده را نمی خواهیم و از این برنامه ها زیاد بود. با توجه به این شرایط، طرح بستن مرز تهیه شد و قرار شد تیپ های ارتشی را به مرز ببریم و در ضمن پاکسازی ها را هم انجام می دادیم. شهید صیاد گفت: ”اصلاً ما چرا هر روز پاکسازی بکنیم؟ هر کسی برای نظام جمهوری اسلامی مأموریت رفت و جانش را کف دستش گذاشت و کار کرد، این بماند. هر کسی نرفت او را پاکسازی می کنیم.“ تقریباً اواخر فروردین 59 بود که این طرح را نزد شهید فلاحی، فرمانده نیروی زمینی وقت بردیم که در آن موقع در بیمارستان خانواده بستری بود. بنده خدا همراه با شهید چمران که وزیر دفاع بود، یک گردان را برده بود به سردشت. اوضاع به قدری ناامن بود که فرمانده نیرو و وزیر دفاع شخصاً گردان می بردند که سردشت را نگه دارند. به هر حال شهید فلاحی رفته بود آنجا و آر پی چی زده بودند به ماشینش و ماشین پرت و کمر ایشان مجروح شده بود و در بیمارستان بستری بود. شهید صیاد این طرح را برد آنجا خدمت ایشان و گفت که بهتر است مرزها را ببندیم و این همه هرج و مرج در کردستان نباشد. دموکرات و کومله به همه شهرها رفته و بساطی راه انداخته بودند و مثل چهارشنبه بازار سلاح می فروختند. آن روزها سیصد تومان می دادی و یک کلاش می خریدی و سلاح و مهمات از طرف عراق وارد منطقه می شد. شهید فلاحی گفت: ”تصویب این طرح به عهده من نیست. این را باید ببرید پیش فرمانده کل قوا. اختیار جابه جایی تیپ بر عهده فرمانده کل قواست.“ شهید فلاحی در آن زمان فرمانده نیروی زمینی بود و خودش وقت گرفت و ما رفتیم پیش بنی صدر. بنی صدر تازه رئیس جمهور شده و دنبال نام و نشان بود. شهید صیاد طرح را ارائه کرد. بنی صدر گفت: ”طرح خوبی است، ولی الان که شما ادعا می کنید، بروید کردستان را نجات بدهید. سنندج کاملاً محاصره است. فرمانده تیپ ما پریروز شهید شده، فرمانده نیروی زمینی با هلیکوپتر از آنجا بیرون آمده.“ شهید صیاد گفت: ”اگر شما به ما اختیار بدهید، ما می رویم.“ این بود که همان روز رفتیم. دوم اردیبهشت بود که حرکت کردیم و روز سوم اردیبهشت به اصفهان و از آنجا به سنندج رفتیم و همکاری سپاه و ارتش و آزادسازی سنندج و جنگ های سه چهار ماهه کردستان تا شروع جنگ تحمیلی و انجام عملیات های مختلف، انجام شدند. شما فرمودید که آزاد سازی کردستان با مجوز بنی صدر بود، ولی برخی معتقدند که شهید صیاد رأساً و بدون هماهنگی با او به آنجا رفت و همین، منشأ درگیری با بنی صدر بود. نه، این طور نیست. کسانی که در جریان امر بوده اند، زنده اند. بنده بودم، سروان کوششی بود. من بودم و شهید صیاد و سردار رحیم صفوی و حاج آقا احمد سالک از برادران سپاه. ما پنج نفر یعنی نمایندگان انجمن اسلامی ارتش و سپاه اصفهان رفتیم پیش بنی صدر. الان گویی جلوی چشمم است و حتی یک لحظه اش از یادم نرفته، چون این را هم نوشته ام و هم ضبط کرده ام. دقیقاً روز 2 اردیبهشت، قبل از ظهر و حدود ساعت یازده ونیم بود که ما نزد بنی صدر رفتیم. قبل از ما با رجوی ملعون جلسه داشت. من این خبیث را دوبار و هر دو بار هم در دفتر بنی صدر دیده ام. جلسه شان که تمام شد، بعد از چند دقیقه ای ما رفتیم داخل. از این پنج نفر، فقط صیاد شهید شد و بقیه زنده اند. رفتیم و طرح بستن مرزها را مطرح کردیم.جلسه مان حدود یک و نیم ساعت طول کشید. در این جلسه گفتیم که ما با سرتیپ فلاحی صحبت کرده ایم و ایشان گفته اند که اختیاراتش با شماست! بنی صدر گفت: ”بابا الان اوضاع ناجور است“. روز 31 فروردین سال 59 ، نصرت زاد فرمانده تیپ لشکر 28 در کردستان شهید شد. داستانش هم این است که دو روز قبلش دو گردان، یک گردان از لشکر 21 و یک گردان از هماورد شیراز از کرمانشاه به طرف میربانوی سردشت رفتند. قرار بود از بالای شهر سنندج به دیواندره و سپس سقز و بانه و سردشت بروند. یک گردان در بانه می ماند و یکی در سردشت. شهر در دست ضد انقلاب بود و جلوی این دو گردان را گرفتند و آنها را نگذاشتند بروند. اینها کسب تکلیف می کنند و نیروی زمینی دستور می دهد که فرمانده تیپ برود و گردان را از مسیر بیراهه ببرد. از ضلع شرقی پادگان در جاده ای که به سقز وصل می شود حرکت می کنند. در نزدیکی سرقشلاق، کمین می خورند، همه وسایل و خواروبارشان به تاراج می رود و فرمانده تیپ را هم اسیر می کنند. بعد هم او را می برند و به قول خودشان اعدام انقلابی و جنازه اش را در شهر آویزان می کنند. بنی صدر گفت: ”شما که خیلی ادعا می کنید، بروید آنجا.“، شهید صیاد گفت: ”باشد به شرط اینکه ما نماینده شما شویم.“ بنی صدر هم گفت: ”باشد! شما نماینده من هستی.“ همان جا هم زنگ زد. به هر حال ما هواپیما و هلیکوپتر و پاسدار و مهمات و تشکیلات می خواستیم. این هماهنگی وجود داشت و بنی صدر هم مجوز داد. ما بعد از ظهر از دفتر او درآمدیم. آقا رحیم و آقای سالک با هواپیما رفتند اصفهان و من و صیاد با ژیانش از تهران حرکت کردیم و رفتیم نماز را در قم خواندیم و دو نیمه شب رسیدیم اصفهان. تا فردا صبح در خانه ایشان استراحت کوتاهی کردیم و فردا صبح رفتیم به پادگان هوانیروز. همان جا شهید صیاد تلفنی با شهید فلاحی صحبت کرد. عرب سرهنگی یکی ازخلبان هایش بود. از اصفهان، صد تا پاسدار را بردیم سنندج. من و شهید صیاد به آقای کوششی گفتیم شما بمان و ما دو نفر رفتیم آنجا. کم کم همه، فرماندهی شهید صیاد را پذیرفتند. عملیات آزادسازی سنندج 20 روز طول کشید. 20 روز جنگ یک کتاب است؛ خیلی مطلب دارد. چند تا عملیات است. شهید بروجردی هم در داخل پادگان بود و انصافاً با لشکر، هماهنگی و کمک بسیار کرد. شهید صیاد فرماندهی عملیات را به عهده گرفت. هم سپاه و هم ارتش، عملاً این فرماندهی را قبول کردند. سنندج آزاد شد و ستاد مشترک ارتش و سپاه در داخل پادگان سنندج به نام ستاد لشکر 28 در روز 24 اردیبهشت، یک روز پس از آزاد سازی سنندج در آنجا دایر گردید. بچه های حزب اللهی ارتش آمدند از جمله شهید شهرام و دالپر، مهرپویا، اسدی، امیر غفراللهی، امیر خیری دوست و امثال اینها همه داوطلب از ارتش به سپاه آمدند. آقا رحیم هم که محور کار بودند. شهرها یکی پس از دیگری آزاد شدند و غیر از سنندج، دیواند دره، سقز و مریوان، مشکلات بانه هم حل شد.
 
بعد از این ماجرا بود که شهید صیاد درجه گرفت؟
بعد از این قضایا شهید صیاد به بنی صدر گزارش می دهد. بنی صدر هم می خواست از این فرصت استفاده کند. بعد یک ناهماهنگی در عملیات بانه با لشکر 16 قزوین پیش آمد و فرمانده لشکر گوش نکرد و ستون کمین خورد و تلفات داد. وقتی این گزارش به بنی صدر رسید، شهید فلاحی را خواست که با او صحبت کند. شهید فلاحی می گوید: ”ایشان سرگرد است. نمی شود سرگرد به فرمانده لشکر دستور بدهد.“ می پرسد: ”چه کار باید کنیم؟“ شهید فلاحی می گوید: ”باید حداقل سرهنگ باشد.“ و سرگرد صیاد شیرازی به دستور بنی صدر، سرهنگ تمام می شود. دو تا درجه دادند تا ایشان سرهنگ تمام شد و فرمانده قرارگاه غرب که در آن لشکر 88 ، لشکر 28 و لشکر 64 اینها با نیروهای پشتیبانی آمدند داخل لشکر. حالا دیگر شهید صیاد می توانست فرمانده لشکرها را عوض کند و به آنها دستور بدهد و همین کار را هم کرد و فرمانده لشکر 16 را که آدم نالایقی بود و بعد هم اعدام شد، عوض کرد.
 
پس منشأ درگیری چه بود؟
شهید صیاد همکاری با سپاه را زیاد کرد و آنهایی که چشم دیدن این مسئله را نداشتند، آمدند و علیه صیاد زدند. بنی صدر هم بر خلاف حرف هایی که می زد، آدم عمیقی نبود و اگر دو جلسه با او می نشستید، می فهمیدید که هیچی ندارد. یک چیزهایی یاد گرفته بود و می خواست ادای آدم های بزرگ را در آورد، ولی در مسائل نظامی عمیق نبود و خیلی راحت تحت تأثیر قرار می گرفت. بنای مخالفت با صیاد را گذاشت و اختلافشان از اواخر مرداد 59 شروع شد. کم کم کار به جایی رسید که بنی صدر گفت: ”فرمانده لشکر را که عوض کرد و به سپاه هم این جور میدان می دهد.“ این مسائل باعث شد که ایشان را از فرماندهی قرارگاه بردارد و معدوم عطاریان را به جای او بگذارد. فرمانده قرارگاه غرب، شهید صیاد را محدود کرد به کردستان. باز هم در موردش تفتین کردند تا اینکه او را از کردستان هم برداشت و گفت می توانی مشاور فرمانده لشکر آنجا بمانی. شما ببینید کسی که تا دیروز فرمانده قرارگاه بوده، حالا می گوید که تو می توانی مشاور این باشی. شهید صیاد دستور بنی صدر را اجرا نکرد و گفت: ”شورای عالی دفاع به من دستور داده.“ سراین قضیه بنی صدر درجه شهید صیاد را گرفت و دستور داد که همه سمت ها و درجه هایش را از او بگیرند.
 
این عدم تمکین شهید صیاد با آن روحیه دقیق نظامی به چه دلیل بود؟
علت عدم تمکین شهید صیاد نگرانی برای کردستان بود. واقعاً زحماتی کشیده شده و شهید صیاد با تشکیل یک ستاد مشترک بین ارتش و سپاه، وضعیت نسبتاً مناسبی را به وجود آورده بود، به طوری که در عرض چند ماه، سردشت آزاد شد. بعد از آزادی سردشت، جنگ به ما تحمیل شد. عملاً بعد از عزل شهید صیاد، دو تا شهر ما یکی بوکان و اوشنویه تا نزدیک به 9 ماه یعنی تا مرداد سال بعد که بنی صدر رفت و شهید رجایی آمد، دست ضد انقلاب بود. بچه ها فعالیت می کردند، اما نتوانستند کاری از پیش ببرند، چون آن هماهنگی که در کردستان علیه ضد انقلاب بود وجود داشت، در آنجا نبود. شهید رجایی که رئیس جمهور شد، دوباره از شهید صیاد دعوت کرد. من در آن جلسه همراهشان بودم. شهید رجایی دو درجه پس گرفته شده را برگرداند و ایشان فرمانده قرارگاه شمال غرب شد و بعد در عرض 40 روز، اوشنویه و بوکان هم آزاد شد. البته این موارد در هیئت معارف جنگ تحقیقات میدانی و بعضی هایشان کتاب شده اند. شهید صیاد در سال 73 هیئت معارف را پایه گذاری کرد که خود آن هم داستان جداگانه ای دارد. اگر شهید صیاد هیچ کار دیگری نمی کرد، همین حرکت و مبارزه اش علیه ضد انقلابی که کل کردستان را در فروردین سال 58 در اختیار داشت، برای اثبات شایستگی هایش کافی بود. شما از پادگان که می خواستی بیایی بیرون ، دم در دژبانی، هم کومله ها و هم دموکرات ها بازرسی و برگه مرخصی شما را چک می کردند. کل استان یا دست دموکرات ها بود یا دست کومله ها. استاندار، فرماندار، مدیر آموزش و پرورش همه را خودشان در فرصتی که در سال 58 ، دولت به اینها داده بود، منصوب کرده بودند. از قروه به آن طرف، تا بند گلستان و ارومیه، پادگان های ما با هلیکوپتر کار می کردند. اگر اینها را به عنوان یک پروژه تحقیقی انجام دهند، آن وقت معلوم خواهد شد که هوانیروز در کردستان چه خدمتی کرده است.
 
پس از آنکه خیانت بنی صدر بر شهید صیاد آشکار شد، آیا ایشان اقدامی هم کرد؟
بد نیست در این راستا از ولایت پذیری و مطیع بودن ایشان بگویم. در 29 اسفند با بچه های انجمن اسلامی در قلعه فلک الافلاک 70 نفر از تمام پادگان ها به طور ، خرم آباد جمع شدیم. حدود 60 مخفیانه به آنجا آمدند و جمع شدند. هدف هم این بود که اطلاعاتی درباره مشکلات جنگ و عدم هماهنگی ها و مشکلاتی که دارودسته بنی صدر ایجاد می کنند، جمع آوری شود و هر کسی هر مطلبی که دارد، بگوید و اینها را جمع آوری کنیم و به نوعی به دست آ قا یا امام برسانیم. آقا آن موقع نماینده حضرت امام بودند. حدود ساعت ده یازده شب ما به خرم آباد رسیدیم. فردا صبح ساعت 8 صبح به سالنی که در باغی گرفته بودند، رفتیم. همه آمده بودند و هیچ کس هم مأموریت نگرفته بود و همگی به صورت مخفی از سراسر کشور جمع شده بودند. قرآن قرائت شد و شهید صیاد رفت پشت تریبون و گفت: ”آقایان! این قرآنی که خواندند هم شروع جلسه بود و هم ختم جلسه.“ همه از جمله خود من اعتراض کردیم. ایشان گفت: ”مگر دیشب اخبار را گوش نکردید؟ در جماران، حضرت آقا و آقای هاشمی، آقای موسوی اردبیلی، شهید بهشتی و از آن طرف بنی صدر و ... آمده بودند.بین سران قوه قضائیه با بنی صدر اختلافی بوده. امام روششان این است که باید از کسی که مسئول است، حمایت کرد. مطلبی را گفتند و بنی صدر آمد و مصاحبه کرد که امام گفته اند فرماندهی نباید تضعیف بشود. ما الان هر حرفی بزنیم، خلاف تدبیر امام است.“ این را می گویند ولایت پذیری شهید صیاد. مجسمه و نمونه کاملی از ولایت پذیری بود. از این نوع مثال ها درباره ایشان فراوان داریم.


منبع:نشریه شاهد یاران/سال 1387/شهید علی صیاد شیرازی

1394/1/28 2326 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
تویضیحات در موتور جستجو
شهید صیاد نمونه کامل ولایت پذیری بود... درآمد: آشنائی و همکاری دیرین بین شهید صیاد و سرتیپ سید حسام هاشمی، خاطرات و نقطه نظرات او را از اعتبار و ارزش زیادی برخوردار می سازد و می توان از این تحلیل ها، تصویر روشن تری از سجایای اخلاقی آن شهید بزرگوار به دست آورد.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015