• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)

به مناسبت 5 مرداد، سالروز عملیات مرصاد (انتشار مجدد)


سه روز، 2500 گلوله      

 

  (به روایت امیر سرتیپ دوم حمید هاشمی پناه)

در سال 66 تعدادی از گروهک منافقین که در زندان بودن به ظاهر توبه کردند و آزاد شدند. آنها بعد از آزادی به سربازی آمدند و وارد واحدهای ارتش شدند. شب ششم مرداد ماه شایعه ای توی پادگان سلمان که مخصوص نگهداری مهمات است، پخش شد که منافقین با استفاده از هلی کوپترهای عراق نیرو پیاده کرده اند.

به مناسبت 5 مرداد، سالروز عملیات مرصاد (انتشار مجدد)،جنگ،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق

دو هلی کوپتر در منطقه دور می زدند که بعداً فهمیدیم مسعود و مریم رجوی بوده اند. عراق هلی کوپتری در اختیار آنها گذاشته بود که اوضاع منطقه را از نزدیک ببینند.بعد از آمدن این هلی کوپترها این شایعه پخش شد. من دیدم که افراد مضطربند، فوراً همه را جمع کردم و برایشان حرف زدم. گفتم هلی کوپتر در شب دید ندارد و نمی تواند نیرو جا به جا کند، حتی اگر نیرو هم پیاده کرده باشند به نفع ماست بهترین فرصت است که بروید و قلع و قمعشان کنید.

31 تیر ماه 1367، چند روزی بیشتر نمی شد که امام(ره) قطعنامه را قبول کرده بود. جنگ به ظاهر تمام شده بود. یعنی همه فکر می کردند جنگ تمام شده است. یگانهای نظامی فقط یک سری دستورهای مراقبتی دریافت کرده بودند. شمارش مهمات و...

ولی ما می دیدیم که عراق دارد نیروجابه جا میکند.اگر جنگ تمام شده این کارها دیگر چه معنی می دهد. مطمئن بودم که عراق حتماً حمله می کند. صدام کسی نبود که بشود بهش اطمینان کرد. راه افتادم و رفتم مسیر پشت سر استقرار یگانم را بررسی کردم. با این فکرکه اگر عراق ناگهان هجوم بیاورد مواضع عقب نشینی را مشخص کردم، در چه مسیرهایی و چطور عقب نشینی تاکتیکی کنیم، که هرکسی راه نیفتد برای خودش بیاید و یگان از هم بپاشد، بلکه در مواضع مختلف مقاومت کنند و عملیات تأخیری انجام دهند. نقاط احتمالی مقاومت را هم مشخص کردم که نیروها آن جا بایستند و با اجرای آتش از نیروهای رزمنده پشتیبانی و جلوی حرکت نیروهای عراق را سد کنند. حتی به دیدگاه ها رفتم و دیده بانی کردم و مشخصات نقاط لازم را برای اجرای آتش تهیه کردم. این واقعاً توفیق خدا بود، چون عراق حمله سختی کرد. یگان ما با اینکه توپخانه بود و در محورهای مختلف به صورت آتشباری پراکنده شده بود، ولی چون از قبل برنامه ریزی کرده بودیم، تمام افراد ایستادند و مقاومت کردند درحالی که یگان هایی بودند که با تصور این که جنگ تمام شده از حالت آماده به رزم خارج شده بودند.

روزهای اولیه مرداد ماه به عقب زدن دشمن گذشت. روز سوم، آخر شب برای استراحت به قرارگاه برگشته بودم. بعد از اذان صبح یکی از بچه های عقیدتی سیاسی را دیدم، گفت: « منافقین اسلام آباد را گرفته اند»،

گفتم : « چی؟ مگر می شود؟ شوخی می کنی؟»

گفت: نه والله. از قصر شیرین آمده اند و دیروز وارد اسلام آباد شده اند. تمام راه ها هم بسته شده.

توی منطقه، منافقین فعالیتهای مشخصی داشتند و با آرم و تشکیلات، یگان هاشان مشخص و شناخته شده بود، این طور نبود که ناشناس و پشت پرده باشند، کسانی که توی منطقه بودند به خوبی از وضع آنها اطلاع داشتند. من خیلی توجه نکردم. یعنی باورم نشد که قضیه جدی باشد، رفتم که کارمان را که نیمه تمام مانده بود ادامه بدهم، یعنی عقب راندن نیروهای عراقی که در محور سومار داشتیم با آنها می جنگیدیم. تا ساعت نه یا ده صبح عراقی ها را حدود بیست کیلومتر عقب زده بودیم که بچه ها دورم را گرفتند و با حرارت خبر دادند که بله قضیه منافقین جدی است. از محور کرند آمده اند و تمام راه ها دست آنهاست. حالا هم دارند به سمت کرمانشاه پیشروی می کنند.

دیدم دیگر اینجا ماندن فایده ندارد. اصلاً عراق از یادم رفت. بلند شدم و راه افتادم و به یکی از افسرهایم گفتم یک قبضه کاتیوشا ویک آتشباربردارد وپشت سرمن بیاید. همراه یکی از افسران رکن سوم راه افتادیم به سمت "گردنه قلاجه". حالا ما کجاییم؟ توی "رزنه" قبل از شهر ایوان، با هم 20 کیلومتر فاصله داریم. از قلاجه رد شدیم و رسیدیم به اول اسلام آباد. آن جا شهید امیر یعقوب علیاری را دیدم که جانباز شیمیایی بود. فرمانده قرارگاه غرب بود، همراه یکی از برادران سپاه - برادر حمیدی- داشتند رزمنده ها را هدایت می کردند. اوضاع را برای من شرح دادند. این جا که آنها بودند هیچ کس از محور اسلام آباد به کرمانشاه خبری نداشت. از مقاومت مردم و پادگان اسلام آباد که منافقین فرمانده پادگان را که تسلیم نشده بود، گرفته بودند و به شهادت رسانده بودند. بعد هم با باقیمانده نیروهای پادگان درگیر شده بودند. این درگیری به مردم فرصت تخلیه شهر را داده بود و باعث شده بود در گردنه "چهار زبر"راه بندان شود. گردنه چهار زبر منحصر بود به راهی که از وسط زمین های کشاورزی می گذشت. اگر منافقین و تجهیزاتشان میخواستند از جاده خارج شوند در گل و لای زمین های اطراف گیر می کردند. همین راه بندان به امیر صیاد شیرازی و هوانیروز فرصت داده بود که بهشان حمله کنند. برادر مقدم را هم امیر صیاد مسؤول نیروهای بسیجی گذاشته بود و سازماندهی این محور با ایشان بود. ما از هیچ کدام از این اتفاقات خبر نداشتیم. چند بار تیپ 45 گروه هایی را فرستاد که بروند پادگان را از چنگ منافقین در بیاورند، پادگان را می گرفتند ولی باز به خاطر نبود نیروهای کمکی از دست می دادند. یک بار از خرم آباد یک گردان از بچه های بسیجی برای کمک آمدند. علیاری مشغول سر و سامان دادن این ها بود. با هم حرف زدیم و من آمدم که بروم توپخانه را برای پشتیبانی آتش از این ها مستقر کنم، هنوز از آن جا زیاد دور نشده بودم که صدای هواپیما شنیدم، هواپیماهای عراقی بودند که از منافقین پشتیبانی می کردند. هواپیماها آمدند و همه جا را کوبیدند، جای ایستادن نبود. برگشتم و دیدم که افسر رکن سوم یکانم همراه توپها رسیده اند. ولی وسایل هدایت آتش هنوز نرسیده بود، زوایه یاب و...، ما معطل نکردیم، تخمینی با چشم زاویه و حدود را اندازه می گرفتیم و گلوله ها را روانه می کردیم، همین طور تا شب یک سره جاده ورودی و خروجی اسلام آباد را کوبیدیم. یک جاده بود که از سومار می آمد و به شمال به سمت کرمانشاه می رفت و یکی از غرب و از کرند می آمد.هر دو را زیر آتش گرفتیم .برای این که جاده نا امن شود و از ورود و خروج نیرو و تجهیزات و آذوقه و مهمات به شهر که منافقین تویش بودند جلوگیری کنیم. آن شب کارمان همین بود. تاسه روز تمام توپخانه منطقه را با هم هماهنگ کردیم و سه روز پی در پی سرشان آتش ریختیم. ما در تمام واحدهایمان در ارتش مشکلی داشتیم که در تمام هشت سال جنگ با آن دست به گریبان بودیم و در روزهای قبل از مرصاد نمود بیشتری پیدا کرد. آن مشکل این بود که هر کسی با هر فکر و عقیده و مرامی از طریق سربازی میتوانست به داخل ارتش نفوذ کند و به حالات گوناگون از درون به ارتش صدمه بزند. سپاه اینمشکل را نداشت، سپاه اکثراً نیروهایش را داوطلب انتخاب می کرد وگزینش هم داشت. ولی ارتش این طور نبود و چه قدر هم به این خاطر لطمه خورد، در بعضی مواقع اطلاعات به بیرون درز می کرد. افراد ناباب در نیروها به عنوان ستون پنجم عمل می کردند. با تبلیغات روانی منفی روحیه سربازان و افسران را تضعیف می کردند و گاهی که کار به جای باریک می کشید، حتی با اسلحه کشیدن به روی افراد و فرماندهان آنها را شهید می کردند.

در سال 66 تعدادی از گروهک منافقین که در زندان بودن به ظاهر توبه کردند و آزاد شدند. آنها بعد از آزادی به سربازی آمدند و وارد واحدهای ارتش شدند. شب ششم مرداد ماه شایعه ای توی پادگان سلمان که مخصوص نگهداری مهمات است، پخش شد که منافقین با استفاده از هلی کوپترهای عراق نیرو پیاده کرده اند. دو هلی کوپتر در منطقه دور می زدند که بعداً فهمیدیم مسعود و مریم رجوی بوده اند. عراق هلی کوپتری در اختیار آنها گذاشته بود که اوضاع منطقه را از نزدیک ببینند.

بعد از آمدن این هلی کوپترها این شایعه پخش شد. من دیدم که افراد مضطربند فوراً همه را جمع کردم و برایشان حرف زدم. گفتم هلی کوپتر در شب دید ندارد و نمی تواند نیرو جا به جا کند. حتی اگر نیرو هم پیاده کرده باشند به نفع ماست بهترین فرصت است که بروید و قلع و قمعشان کنید. من و برادر حمیدی مرتب به گردان ها سرکشی می کردیم. تمام شب نخوابیدیم و یک سره بالای سر افراد بودیم. نیروهای برادر حمیدی خیلی کم بودند ولی خودش خیلی فعال و سرپا بود. روز ششم، محسن رضایی بی سیم زد به برادر حمیدی و گفت که منافقیندر پایین ده بدره ای هستند. روستایی بود در شمال شرقی اسلام آباد.در خواست آتش می کرد. گوشی را گرفتم و گفتم الان پله ای می زنم. پله ای زدن یعنی یک ردیف آتش را متمرکز می کنی و یک ردیف را می زنی. بعد به فاصله زمانی کم به اندازه شلیک یک گلوله، پنجاه متربالاتر را میزنی. قشنگ همه جا کوبیده می شود. یک ربع همین طورشلیک کردیم و بعد گفتند بس است، کارشان تمام شد. در این سه روز بیش از 2500 گلوله توپ روی محورهای اصلی خیلی دقیق ثبت تیر کرده بودیم تا اطراف کرند. با توپهایی که بردش حدود 40 کیلومتر است. دیده بانمان را فرستاده بودیم از فاصله سه چهار کیلومتری با دوربین هایی که داشتند، تنظیم تیر کند. کاملا تمام منطقه را می دید و هدایت آتش می کرد. تمام مسیرهای تدارکاتشان را بستیم و نگذاشتیم یک ماشین هم وارد بشود. ما چون توپخانه بودیم و پشتیبانی آتش را داشتیم، از نزدیک با آن ها درگیر نمی شدیم. ولی در محورهای دیگر حتی کار به جنگ تن به تن هم رسیده بود. ساعت دو بعد از ظهر روز ششم وارد اسلام آباد شدیم و من مستقیم رفتم که بخوابم. غروب که شد رفتیم توی شهر ببینیم چه خبر است. ماشین ها و زرهی شان این طرف و آن طرف پراکنده بود. که البته بیشتر نفربر بود تا تانک. تانک اسکورپین داشتند. اکثر تجهیزاتی که داشتند اروپایی بود، آلمانی و بیشتر یوگسلاوی. خودروهاشان مملو از تجهیزات و غذا و حتی شیرخشک بود. همه این ها همین طور تویخیابان ها مانده بود. دیگر رزمنده ها اینها را تا اطراف کرند تعقیب کردند. هرکس توانست به عراق گریخت و بقیه توی منطقه و بین اهالی پراکنده شدند. بچه های پاسدار توی منطقه می گشتند و گروه گروه و یا تک تک دستگیرشان می کردند. آدم از دیدن آن ها و شنیدن حرفهایشان حال بدی پیدا می کرد. به طرز عجیبی از نظر روانی روی افرادشان کار کرده بودند. خیلی از افرادشان پسر و دخترهای بسیار جوانی بودند که دل آدم از دیدنشان به درد می آمد. بچه ها تعریف می کردند چهار تا از این دخترها را محاصره کردیم وقتی دیدند دیگر راه فرار ندارند و الآن دستگیر می شوند دستهایشان را محکم به هم دادند و نارنجک کشیدند و خودشان را کشتند. یکی شان که اسیر شده بود، بچه شمال بود یک جوان بیست و شش- هفت ساله. می گفت بهش گفته بودند تو فرمانده تیپی- یک تیپ 150 نفری!- وقتی برسی استان مازندران،مردم به استقبالت می آیند. می شوی استاندار و فرمانده نظامی استانمازندران! بهشان گفته بودند شما فقط به اسلام آباد برسید همه از شمااستقبال میکنند. سازمان رزمشان به کل از هم پاشیده بود. بعد خبردار شدیم که در محور پاتاق چه گذشته و امیر صیاد به همراه هوانیروز دم و دستگاهشان را متلاشی کرده اند.

عملیات مرصاد واقعاً یک پایان خوش برای جنگ بود، حمله غافلگیرکننده عراق واقعاً همه رزمنده ها را خسته کرده بود، روحیه همه تضعیف شده بود و ناامید و غمگین بودند که چرا جنگ اینطور تمام شد. مرصاد این خستگی را ازبین برد و کام همه رزمنده ها و مردمرا شیرین کرد. چرا، چون منفورترین دشمن این مملکت با پای خودشآمد و در تله افتاد و نابود شد. چرا منفورترین؟ چون اینها کم جنایت نکردند، جنگ تازه شروع شده بود آمدند و با آن وضع فجیع رئیس جمهور و نخست وزیر ما و اعضای حزب جمهوری اسلامی را کشتند، درجه دار ما یا معلم ما یا دکاندار ما را، چون آدم معتقد و مذهبی ای بود رفتند در خانه اش را زدند و وقتی آمد در را باز کند و ببیند کی است، یک گلوله توی مغزش خالی کردند. ارتشی ها به خصوص از اینها صدمه زیادی خورده بودند. یکی شان آمده بود سربازی و آبدارچی فرمانده گردان بود. شب عملیات اسلحه اش را برداشته بود رفته بود فرمانده گردان را درحال نماز به گلوله بسته بود. رزمنده ها، همه شان، این ها را فراموش نمی کردند. همه آمدند، داوطلبانه و با اشتیاق. منتها نقش اصلی را یکی شهید صیاد شیرازی و هوانیروز داشتند و یکی هم نیروهای بسیجی. سربازی داشتیم که سربازیش تمام شده بود، آمد و سه چهار روز چنان جنگید که چشم هایش از زور بی خوابی دو کاسه خون شده بود. مرتب می رفت آب به صورتش می زد که خوابش نبرد. برای تمام رزمنده ها کشتن هرکدام از این ها به اندازه50 عراقی ارزش داشت. از درگیری و جنگیدن با آنها عشق می کردند. احساس رضایت داشتند و سرحالبودند. چون با منافقین می جنگیدند. فکرش را بکن، کسانی باشند که مثل ما حرف بزنند و شبیه ما باشند، بعد وقتی کشور در جنگ است، بروند اطلاعات کشور خودشان را به دشمن مردم خودشان بدهند، با آنها دست به یکی کنند و از همه بدتر همراه آنها بیایند با ما بجنگند برای چنین کسانی بهترین تعریف همان«منافق» است، و شاید همین هم هست که خدا می گوید منافقین از کفار بدترند.

 

 گزینش و تلخیص : فرشاد نژادخیر

منبع:

خردنامه همشهری، ویژه نامه پایداری، شماره 52، تیر 1389

1393/5/4 794 1
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
سه روز، 2500 گلوله         (به روایت امیر سرتیپ دوم حمید هاشمی پناه) در سال 66 تعدادی از گروهک منافقین که در زندان بودن به ظاهر توبه کردند و آزاد شدند.
نظرات ارسالی

حیدری حبیب


فقط وفقط درود صدها درود به رزمنده گان جان برکف

جنتی محب

مدیر وبگاه


سلام بر شما و درود بیکران بر همۀ رزمندگان عزیز 8 سال حماسه دفاع مقدس.

نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015