• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات سربازی‌ام (12)


توصيف هم‌رزمان براي آغاز رزم

علي فتحي‌زاده با موتورش دور گروهان مانور مي‌داد. خيلي تلاش كرد تا من آرپي‌جي زن ترك موتورش باشم، اما جناب سروان يادگاري قبول نكرد، مرا بين دو آرپي‌جي زن، پشت سر مسلم كه جزء بهترين آرپي‌جي زن‌هاي گردان بود، جلوتر از رمضان اكبري به عنوان كمك آرپي‌جي زن قرار داد.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ


اگرچه من سعي مي‌كردم تا موجب دلگرمي ديگران باشم، اما خودم نياز به روحيه و دلگرمي بيشتري داشتم. با حضور و حُسن اخلاق و توانايي و شجاعت هم‌رزمانی چون مسلم، دهقان، رجب و حتي برادران بسيجي كه كوچك‌تر از ما بودند (اما شجاع و نترس) نياز روحي من برآورده مي‌شد، در كنار مسلم، احساس يك برادر کوچک‌تر را داشتم و ترس از من دور مي‌شد. او هم نسبت به من محبت و دلسوزي داشت، طوري‌كه وقتي ديد من هنگام رفتن عمليات با توجه به تجهيزات كامل و تفنگ و تعدادي نارنجك و مقداري خشاب اضافه در كوله آرپي‌جي‌ام به عنوان كمك بيشتر از خودش و رمضان اكبري گلوله برداشته‌ام، با مهرباني گفت: «چه خبرته؟ ميدوني چند ساعت راه داريم؟ هيزم بار كردي؟!» و چند گلوله از كوله‌ام كم كرد. يا در كنار دهقان، با آن معرفت و هيبت و تيرباري كه به دوش مي‌كشيد، احساس قدرت مضاعف مي‌كردم.

در بين ما تعدادي از سربازها از جمله بچه‌هاي پنجاه و ششي، رسولي، طيب شعباني، قدرت‌الله رمضاني و ... متأهل بودند، اما خيلي با دل و جرأت، طوري كه ما مجردها واقعاً نگرانشان بوديم و سعي مي‌كرديم طوري كمكشان كنيم. از رسولي و رمضاني كه بيشتر با ما بودند و از مشكلات خانوادگي‌شان خبر داشتيم، خواستيم در عمليات شركت نكنند، گفتيم: چيزي به اتمام دوره‌تان نمانده، مي‌رويم با فرمانده گروهان جناب سروان يادگاري صحبت می‌کنیم. قبول نمي‌كردند و مي‌گفتند غیرممکن است، اين كار باروحیه‌ی ما سازگار نيست.

فردوس آقابابايي، كنارم در سكوت خود به نماز ايستاده بود، نماز نمي‌خواند، بلكه بي‌صدا مي‌گريست و صورت و گونه‌هايش پر از اشك شده بود. از جايم بلند شدم و او را بوسيدم. به گوشه‌اي رفتم و نشستم و نيت قلبم را به زبان آوردم و به خاطر ترس از مردن و كشته شدن، زنده ماندن تن آلوده به گناه خود را از خدا خواستم. (افسوس كه اميال و آرزوهاي جواني ديروز چيزي نبود جز بند و بلاي امروز زندگي و روزي هزار بار مردن)

در گوشه‌اي ديگر بچه‌هاي ترك‌زبان ديده مي‌شدند، رجب در بين هم‌دوره‌ها و هم‌زبان‌هايش، اروجعلي رمضاني، باقري، ميرشهاب حسيني، ايمان قلي‌پور، رسولي، شعباني، خوشنامي، حق‌وردي و يونس، ايستاده بود و داشت بند تجهيزاتش را سفت مي‌كرد، صدايم زد  به زبان تركي چيزي به من گفت: «خسته نباشي، يا خسته نبينمت مَمد»، كه آقازاده و بهمن، پشت سرش شروع كردند به آزار و اذيت و شوخي با من كه رجب و كمال به حمايت از من برآمدند و چيزهايي به آن‌ها ‌گفتند.

اولين شب ورود به منطقه عملياتي نوسود به خط مقدم تپه نروي كه رسيديم، با رجب آشنا شدم. آن شب من به سنگر «ترك‌ها» سنگر رجب و ايوب و اروجعلي و مرادي و مجردي، بچه‌هاي آذري زبان شهرستاني و تهراني رفتم. چند دقيقه بعد از ورودم، سربازي با هيكل درشت (پيرهادي) از پست نگهباني برگشته بود، همين كه وارد سنگر شد، نه سلامي، نه عليكي يك نگاهي زيرچشمي به من كه سرباز جديد و تازه وارد بودم و با پوتين و تفنگ و تجهيزات گوشه ورودي سنگر نشسته بودم انداخت و گفت: «خبر دادند چند تا كومله را توي نروي ديدند، خدا به خير كنه، امشب معلوم نيست سر كي را ببرند!» من كه متوجه شدم منظورش ترساندن من است، جواب دادم: اون يك نفر من هستم. رجب زد زير خنده و پيرهادي با ژست مخصوص خودش كه مثلاً مرا نديده و متوجه من نشده در جوابم گفت: آقا كي باشند؟

نمي‌دانم رجب به خاطر چه چيزي رابطه‌اش را با من كه نه هم‌زبانش بودم، نه بچه‌ محل‌اش، نه مثل خودش نمازخوان و نه هم‌دوره‌اش، گرم كرده بود؛ طوري كه مثل يك دوست از زندگي‌اش برايم تعريف مي‌كرد. يك روز داستان قبل از سربازي‌اش را براي من تعريف كرد. كارگر بود و با پدرش توي يك كارخانه كار مي‌كردند. شايد زمان انقلاب يا قبل از آن بود كه بين آن‌ها و صاحب كار، سر حق و حقوق و دستمزد درگيري پيش آمده بوده، او كارگران را توي حياط كارخانه جمع كرده و اعتراضشان را علني كرده بودند كه بين آن‌ها و نوكر و نفر صاحب كارخانه زد و خورد مي‌شود و ...

 روزي سرگرد نقدي در منطقه عملياتي نوسود براي اولين بار به عنوان فرمانده گردان براي بازديد به گروهان سوم آمده بود. سرگرد را اولين بار شب قبلش هنگام ورود به نوسود ديده بودم، براي ديدن و پيشبازش، جناب سروان يادگاري، تعدادي از ما سربازهايش را كه يك گروه بوديم، به جاده پايين قله برد، سرگرد در تاريكي شب از ديدن ما كه يك گروه سرباز در داخل جاده به ديدنش آمده بوديم، متعجب و شوكه شده بود. مثل كسي كه دلش براي دوستان قديمي‌اش تنگ شده باشد، يكايك ما را در آغوش گرفت و خيلي ابراز احساسات و روبوسي كرد.

آن روز همه نفرات گروهان سوم روي قله بالا نروي جمع شده بوديم، رجب كنارم نشسته بود، وقتي صحبت‌هاي سرگرد، صحبت‌هايش در خصوص شرايط جنگ و جبهه‌ها و دشمن و ... تمام شد، از همه افراد گروهان خواست كم و كسري و مشكلات خود و گروهان را مطرح كنند. قبل از اينكه آه و ناله‌هايمان از وضعيت بدي كه داشتيم بلند شود، رجب از جايش بلند شد و گفت: «ما سرباز هستيم، اين‌جا هم جبهه و جنگه و مشكلات را بايد تحمل كنيم، چون آمديم بجنگيم، ولي چيزي كه روحيه ما را خراب مي‌كنه، اينه كه مدت زيادي يكجا مي‌مانيم و خسته و فرسوده مي‌شويم. چرا امكاناتي براي حمله به دشمن نداريم؟ چرا عملياتي انجام نمي‌دهيم؟ ...» تعدادي از بچه‌ها از حرف رجب خيلي ناراحت و عصباني و تعدادي هم شاكي شدند كه اين چه حرف‌هايي است كه دارد مي‌زند و خود شيريني مي‌كند و ... ، سرگرد كه از حرف رجب غافلگير شده بود جواب داد: «موجب افتخار من است كه فرمانده چنين سربازهايي هستم، جا دارد تشكر كنم از سروان يادگاري كه چنين سربازهايي دارد و ...»

 

منبع: خاطرات سربازی‌ام،فرضعلی محمد زاده، 1392، ایران سبز، تهران

 

1397/12/21 11:32:16 780 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
توصيف هم‌رزمان براي آغاز رزم علي فتحي‌زاده با موتورش دور گروهان مانور مي‌داد. خيلي تلاش كرد تا من آرپي‌جي زن ترك موتورش باشم، اما جناب سروان يادگاري قبول نكرد، مرا بين دو آرپي‌جي زن، پشت سر مسلم كه جزء بهترين آرپي‌جي زن‌هاي گردان بود، جلوتر از رمضان اكبري به عنوان كمك آرپي‌جي زن قرار داد.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015