• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات سربازی ام (11)


در گوشه ديگر، انوش ردائي، گردن نادر الهياري را گرفته بود و روي آراسته قوي هيكل انداخته بود و روي آنها نشسته بود، داد مي‌زد و مي‌گفت: «بچه‌ها عراقي! يك عراقي گرفتم!»، نادر، خواهش و التماس مي‌كرد و از من خواست كه او را از دست كرگدن! (انوش) نجات بدهم، انوش مي‌خنديد و مي‌گفت: «به جان مَمد، اين سياه سوخته اگر از ما جدا بشه، نيروهاي ديگه او را جاي عراقي مي‌گيرند!».

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

شوخي‌ها و حال و هواي بچه‌ها

محمود رفيعي بيشتر از هر وقت سرحال و خوشحال بود، تو گروهان مي‌چرخيد و با همه شوخي مي‌كرد، از دست يكي در مي‌رفت و پشت ديگري قايم مي‌شد! ده بار با شوخي و اذيت از من خداحافظي و روبوسي كرد و حلاليت طلبيد، تا اين‌كه عصباني‌ام كرد و ...، (محمود جان، ما لياقت با تو بودن را نداشتيم) در گوشه ديگر، انوش ردائي، گردن نادر الهياري را گرفته بود و روي آراسته قوي هيكل انداخته بود و روي آنها نشسته بود، داد مي‌زد و مي‌گفت: «بچه‌ها عراقي! يك عراقي گرفتم!»، نادر، خواهش و التماس مي‌كرد و از من خواست كه او را از دست كرگدن! (انوش) نجات بدهم، انوش مي‌خنديد و مي‌گفت: «به جان مَمد، اين سياه سوخته اگر از ما جدا بشه، نيروهاي ديگه او را جاي عراقي مي‌گيرند!». علي و نادر با خواهش و التماس از بند انوش رها شدند، كمال يوسف‌پور با قد بلند و كشيده و ورزيده‌اش، مثل برادرهاي كوچك‌ترم دور و اطرافم مي‌چرخيد، مرتضي نظري در كنارم نشسته بود و مي‌گفت: «كمال جان، توي سنگر عراقي‌ها تا دلت بخواد كنسرو و كمپوت و غذا هست، كار تو فقط اين باشه كه بشيني، بخوري و نزاری خوراكي‌ها خراب بشن!» با شوخي مرتضي، كمال هم خنده‌اش گرفت و گفت: «اگر شماها بذاريد شايد من بتونم براي يك‌بار هم كه شده اين شكمم را قبل از كشته شدنم سير كنم».

داستان از اين قرار بود که هر وقت چيزي مي‌خريديم يا جيره‌اي، ميوه‌اي، كنسرو و كمپوتي، حتي آب‌لیمو يا خشكباري براي ما مي‌آوردند، همين‌كه وارد سنگر مي‌شد، يوسف‌پور اين جمله «بچه‌ها بخوريم خراب ميشه!» را تكرار مي‌كرد، انتظار داشت هر خوراكي كه وارد سنگر مي‌شد، در يك وعده خورده بشه، عادتي كه موجب عصبانيت كمال و خنده ما مي‌شد. حامدي دور و بر ما مي‌چرخيد و با لهجه مازندراني، گاهي مرثيه مي‌خواند، گاهي ترانه مي‌خواند و گاهي نوحه، از رفتار و حركات و حرف‌هاي او، هم خنده‌مان مي‌گرفت، هم غصه‌مان. دقيقه‌اي جايي بند نمي‌شد، مي‌رفت و مي‌آمد، با همه گروهان، سرباز و فرمانده دوست بود و دوست داشت ديگران سر به سرش بگذارند و يا برعكس، من دادگاه و پاسگاه كارهاي او، و بعضي ديگر از هم‌ولایتی‌هایم بودم. حامدي، با تمام سادگي و كارهايش، هرچند كه خيلي هم موجب عصبانيت‌ام مي‌شد، ولي اصالت خانوادگي و معرفت‌‌اش دوست داشتني بود. مثلاً مرا برادر بزرگتر خودش به حساب مي‌آورد، ولي كار خودش را انجام مي‌داد. طي دو سال هيچ وقت اسم و فاميلي مرا صدا نزد، هميشه «داداش» خطابم مي‌كرد، حرف من موجب خاتمه و نجات كسي كه گير حامدي مي‌افتاد، مي‌شد، «داداش هر چي باته درسته».

در اوج درگيري و پاتك، جناب سروان يادگاري، فرمانده گروهان‌مان زخمي شد. ما سراسيمه دويديم ببينيم چي شده، ديديم حامدي دو زانو بالاي سر جناب سروان يادگاري نشسته است و با دستانش به سر و زانوهايش مي‌زند و بدنش را تكان مي‌دهد و با لهجه مازندراني مرثيه مي‌خواند، «جناب سروان فرمانده گروهان، وقته شهيد بهي ين نيه الان، پرس تره قرآن، يتيم وونه امه گروهان و ...»، وقتي اوضاع كمي عادي شد، جناب سروان يادگاري با ديدن حامدي با لبخند از من پرسيد: «محمدزاده، حامدي بالاي سرم چي مي‌خوند؟!» جواب دادم: هيچي جناب سروان، براي اين‌كه جو كمي عوض شود ادامه داد: «جان من چي مي‌خوند؟» گفتم: براي شما مي‌خوند و مي‌گفت: جناب سروان الآن كه وقت شهيد شدن نيست، تو را قرآن از جايت بلند شو، گروهان بدون تو يتيم مي‌شود. براي اولين بار ديدم تبسم هميشگي جناب سروان يادگاري در آن خستگي، بي اختيار به خنده تبديل شد و همگي خنديديم.

رمضان اكبري، نادر رمضاني، نيك‌پور، كيالوندي، برزگر و ...، دور عليرضا رمضانپور را گرفته بودند. از حرف‌هايش مي‌خنديدند، عليرضا با هيكل تنومند و لهجه شيرين گيلاني‌اش مورد علاقه همه بچه‌هاي گروهان بود، همه دوستش داشتند، چون حرف‌هايي كه حتي با ناراحتي و عصبانيت هم مي‌زد، با خنده و خوشرويي بود. در اين آخرين ساعات روز كه نمي‌دانيم فردايش چه سرنوشتي در انتظار ما است، بچه‌ها، تكه كلام عليرضا را (هر چه خدا بخواهد همان مي‌شه) را بين يكديگر رد و بدل مي‌كنند. اگر چه اين تكه كلام به شوخي بيان مي‌شد، ولي گويا حرف دل همه بود. بايد خودمان را به خدا بسپاريم، عليرضا را از روزي كه ديدم، (از دوره آموزشي) هميشه خوشحال و در حال خنداندن ديگران بود، با آن اندام چاق و تنومندش، قلبي بسيار رئوف و مهرباني دارد، در طول خدمت خيلي نگران مادر و خواهرها و برادرهايش بود، زيرا عمويشان بر كار و امورات زندگي‌شان نظارت مي‌كرد.

يك روز در منطقه عملياتي نوسود، وقتي من و او تنها شديم، خيلي ناراحت و غمگين، نامه‌اي را كه خانواده‌اش براي او فرستاده بودند، پيش من خواند. از من خواهش كرد كه يك نامه در خصوص امورات زندگي‌شان براي عمويش بنويسم. من در متن نامه با احترام، مطالبي را از زبان عليرضا در خصوص شرايط سخت عليرضا و همين‌طور وظايف و بزرگتري عمويش و علاقه‌مندي و زحمات پدرش نسبت به خواهر و برادرانش را طوري كه احساسات عمويش برانگيخته شود، منظور كردم، كارم كه تمام شد نامه را براي عليرضا خواندم، چيزي را كه مي‌ديدم، باورم نمي‌شد! عليرضا داشت گريه مي‌كرد، ولي روزي كه عمليات در پيش بود، او خوشحال و خندان بين بچه‌ها ايستاده بود و با صداي بلند اعلام مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه‌ها، من مي‌ترسم، آخه مگه مي‌تونم اين هيكلم را از تركش توپ و خمپاره، جايي پنهان كنم، تانك هم مي‌تونه منو بزنه چه برسه به نفر!». واقعاً هم همين‌طور بود، در عمليات در هر جان‌پناه يا پوشش و سنگري كه مي‌گرفت، مي‌ديديم نصف تنه‌اش بيرون است. ما كه داد و فرياد مي‌كرديم، او در جواب فقط مي‌گفت: «هر چه خدا بخواد همون مي‌شه».

نادر رمضاني، نيك‌پور، عليرضا رمضان‌پور و رمضان اكبري، هم‌دوره و بچه‌هاي رشت و كوچصفهان و لشت‌نشا و بندر انزلي گيلان بودند. از روزي كه با هم آشنا شديم، از آن‌ها خواستم با لهجه محلي گيلاني خودشان با من حرف بزنند، من هم با لهجه محلي مازندراني خودم جوابشان را مي‌دادم. اوايل براي آن‌ها متوجه شدن بعضي از كلمات در حرف‌هاي من سخت بود، اما بعد از گذشت مدت زمان كمي، عادت كرده بودند و با بقيه بچه‌هاي مازندران هم گيلاني صحبت مي‌كردند، ولي آنها جوابشان را به فارسي مي‌دادند. علاقه‌مندي من به فرهنگ ديگر اقوام و گويش‌هاي آن‌ها موجب مي‌شد تا من با ديگر بچه‌ها احساس نزديكي بيشتري كنم. با گفتن كلمات آذري كه كمي با آن آشنا بودم، موجب خنده بچه‌هاي آذري مي‌شدم، ولي با صحبت كردن به گويش مازندراني آن‌ها را هم با كلمات مازندراني آشنا مي‌كردم. در گويش كردي و لري، با كلمات و جملات مشابه زيادي با گويش مازندراني بر مي‌خوردم. اول، كلمات را يادداشت مي‌كردم و بعد با تلفظ كلمات، متوجه پيوند عميقي بين گويش‌ خودم و گويش‌هاي ديگر اقوام ايراني مي‌شدم. اين كار براي من به يك سرگرمي بسيار جذاب و دوست‌داشتني تبديل شده بود. نادر رمضاني هركجا مي‌رفت، عليرضا رمضان‌پور مثل غول پشت سرش بود، طوري كه نادر مي‌گفت: «من اگر كشته بشم، به خانواده‌ام بگوييد تقصير عليرضا بود!» و به شوخي حرف عليرضا را تكرار مي‌كرد كه هر چند «هر چه خدا بخواد همان ميشه»

 

منبع: خاطرات سربازی‌ام،فرضعلی محمد زاده، 1392، ایران سبز، تهران

 

1397/12/20 11:37:35 706 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
در گوشه ديگر، انوش ردائي، گردن نادر الهياري را گرفته بود و روي آراسته قوي هيكل انداخته بود و روي آنها نشسته بود، داد مي‌زد و مي‌گفت: «بچه‌ها عراقي! يك عراقي گرفتم!»، نادر، خواهش و التماس مي‌كرد و از من خواست كه او را از دست كرگدن! (انوش) نجات بدهم، انوش مي‌خنديد و مي‌گفت: «به جان مَمد، اين سياه سوخته اگر از ما جدا بشه، نيروهاي ديگه او را جاي عراقي مي‌گيرند!».
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015