• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

از نوهد تا خرمشهر(32)


سرنوشت یک لودر در منطقه دبّ حردان و شهادت ستوان علیلو(ادامه)

رئیس رکن چهارم گفت: از پرسنل بسیج ادارات و شرکت‌ها دو نفر از شهرستان تبریز آمده‌اند و از کارگران کارخانه موتوژن هستند که موتور یخچال و کولر می‌سازد. آنها داوطلب بسیجی کارخانه‌اند و به لودر و بالابر وارد هستند. گفتم بسیار خوب! یکی از آنها را که به کار با لودر وارد است به مدّت چند روز برای گردانم لازم دارم. نیم ساعت گذشت، جوان بلندقد و لاغراندامی به رکن 4 آمد و رئیس رکن چهارم وی را به من معرّفی کردند. آقای محمّدحسین دانیالی راننده لودر هستند و از سرزمین و خطّه آذربایجان برای منطقه‌ جنگی داوطلب شده‌اند. با آقای دانیالی دست دادم و برگه مأموریّت او را گرفتم تا به گردان بیاورم. او وسایل شخصی خود را برداشت و با هم عازم منطقه دب حردان شدیم.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

در طول مسیر، آقای دانیالی مدام از نوع لودر و محلّ لودر از من سؤالاتی می‌کرد و من نمی‌توانستم جواب درستی به او بدهم. گفتم آقای دانیالی من در مورد لودر تخصّص و شناختی ندارم، ولی به گردان که برسیم آن را به شما نشان خواهم داد. بعدازظهر به ستاد گردان151 دژ خرمّشهر رسیدیم و یکراست به سنگر رکن سوم رفتیم. سربازی داشتم به نام مصطفی خوش‌دونی که سرباز زرنگی بود. او را صدا زدم و گفتم خوش‌دونی مهمان دارم، جای مناسب برای آقای دانیالی آماده کن، او چند روزی مهمان ماست. سرباز خوش‌دونی وسایل استراحت را برای آقای دانیالی فراهم نمود. شب داخل سنگر با هم صحبت کردیم. آقای دانیالی گفتند در تبریز در همسایگی ما خانواده‌ای زندگی می‌کنند که فرزند آنها سرباز بود و در منطقه انجام وظیفه می‌کرد. بعد از ده روز وی در جنوب شهید شد و جنازه وی را آوردند و به خانواده‌اش تحویل دادند. محلّه ما در غم و ماتم فرو رفت. من در مراسم دفن وی شرکت کردم و در مجلس ترحیم او نیز شرکت فعّالی داشتم. خود را در سوگ آن عزیزان سهیم می‌دانستم. آن خانواده فقط آن فرزند را داشتند که به اسلام و انقلاب تقدیم کرده بودند. می‌گفت غم تمام وجودم را فراگرفته بود و از اینکه آن جوان خوش‌سیما شهید شده بود بسیار ناراحت بودم و مصمّم شده بودم من هم در گوشه‌ای از ایران اسلامی برای از بین بردن مزدوران تلاش کنم. اگر نمی‌توانم اسلحه به دست بگیرم حدّاقل با مهارت و حرفه‌ای که دارم می‌توانم به رزمندگان کمک برسانم. با همین انگیزه، داوطلب بسیج کارخانه شدم و به اهواز آمدم. امیدوارم که اینجا مثمر ثمر باشم.

آن شب هنور موضوع آوردن لودر را به آقای دانیالی نگفته بودم. او احساس می‌کرد که لودر در منطقه و زیر نظر گردان است و احتمالاً خراب شده است و او باید آن را تعمیر کند. آن شب هر دو گروه مین‌یاب تا نزدیک لودر پیش رفتند و دوباره اطراف آن را از مین پاکسازی کردند و به گردان برگشتند.

صبح بیدار شدم و نماز خواندم و از خداوند آرزوی موفقیّت در این عملیات را طلب کردم و با فرستادن فاتحه‌ای برای روح شهدا، آماده شدم تا با آقای دانیالی صبحانه بخورم. سرباز مصطفی خوش‌دونی کره و مربّا و پنیر همراه چایی برای صبحانه آماده کرده بود؛ صبحانه را صرف کردیم. در این حال، آقای دانیالی مرتّب می‌گفت برویم و لودر را ببینیم. من و آقای دانیالی سوار بر یک جیپ به سمت خطّ مقدّم جبهه واحدهای گردان دژ حرکت کردیم (سنگر رکن سوم تا خطّ مقدّم در حدود 1200 متر فاصله داشت). در جای مناسب خودرو را پارک کردیم و به دانیالی گفتم که پشت سر من به صورت دولّا حرکت کند تا از تیررس عراقی در امان باشد (من به آقای دانیالی یک دست لباس کار سربازی و یک کلاه آهنی داده بودم).

در خاکریز به یک نقطه مطلوب رسیدیم و دوربین را به دست دانیالی دادم و گفتم جلو خود را تا نزدیکی عراقی‌ها ببین و منطقه را دید بزن. ببین چه می‌بینی؟ او یک‌مرتبه لودر را بین میدان مین دید و خیره شد. گفت: من باید آنجا بروم؟! نه! از قدرت من ساخته نیست! هیچ‌وقت نمی‌روم! من نزدیک سنگر عراقی‌ها برای تعمیر خودرو نمی‌روم! باید لودر در منطقه و جای دنج باشد تا من با خیال راحت به تعمیر آن اقدام کنم، و این کار از عهده من خارج است!

گفتم جناب آقای دانیالی از همان مسیری که آمده‌ایم دولادولا برو تا خطّ مقدّم را ترک کنیم و به جیپ برسیم. خطّ مقدّم را ترک کردیم و با خودرو جیپ به ستاد گردان رکن سوم برگشتیم.

آقای دانیالی گفتند من به لشکر92 زرهی برمی‌گردم. هر وقت لودر را آوردید به یک منطقه امن، می‌آیم و برای تعمیر و بازسازی آن اقدام می‌کنم.

گفتم جناب آقای دانیالی شما همشهری ستّارخان و باقرخان هستید و از سرزمین و خطّه تبریز آمده‌ای و از همه مهم‌تر، به عنوان بسیج کارگری داوطلب شده‌ای، نباید از کمک به ما شانه خالی کنی، تحمّل داشته باش و به صحبت‌های من گوش بده تا توضیحات لازم را به شما ارائه کنم.

من شرح وقایع پاکسازی میدان مین تا محلّ دستگاه لودر را برایش بازگو کردم و گفتم که ما خیلی زحمت کشیده‌ایم و تا این مرحله فداکاری و جانبازی به خرج داده‌ایم. شما هم باید در این عملیات سهیم باشید و ما را یاری نمایید. کم‌کم آرام شد و گفت من چه‌کار باید بکنم؟ گفتم شب با گروه من بیایید تا شما را به نزدیکی لودر ببرم و در مسیر حرکت، شما پشت سر من قدم بردارید. اگر خدایی نکرده گلوله‌ای به سمت شما شلیک شد، من همراه شما هستم، از من اصلاً فاصله نگیرید و جدا نشوید. اینگونه با صحبت و گفتگو وی را راضی کردم.

شب آماده حرکت شدیم. دانیالی وصیّت‌نامه خود را نوشته بود و آن را به سرباز خوش‌دونی داد و گفت: من به این مأموریّت می‌روم، اگر بلایی سر من آمد این وصیّت‌نامه را به لشکر92 زرهی ببرید و به دوستان من که از بسیج کارگری کارخانه موتوژن هستند بدهید تا به دست خانواده‌ام برسانند.

هر دو نماز عشا به جای آوردیم و با خدای خود راز و نیاز کردیم و لباس پوشیدیم و ساعت12 نیمه‌شب، با دو گروه عازم شدیم و به سمت لودر به حرکت افتادیم. من به اتّفاق آقای دانیالی در دو ستون با فاصله از قسمت‌هایی که پاکسازی کرده بودیم حرکت می‌کردیم.

عراقی‌ها گلوله منوّر می‌زدند و منطقه را با منوّرها روشن می‌کردند. ما نیز زمین‌گیر می‌شدیم تا دیده نشویم. زمانی که سوختن گلوله‌های منوّر به پایان می‌رسید حرکت را ادامه می دادیم تا اینکه به کنار لودر رسیدیم.سربازان اطراف لودر سنگر گرفته بودند و آماده تیراندازی و هر نوع واکنشی بودند. من یواش و آرام به پشت دانیالی زدم و گفتم بلند شو! خوب! لودر را از نزدیک ببین! در حالی که پاهایش می‌لرزید، بلند شد. بسیار عصبانی و ناراحت بود. آرام و یواش به لودر دست می‌زد و آن را نگاه می‌کرد. نزدیک باتری‌های لودر رسیدیم، سیمی داشت که آن را امتحان کرد. سیم جرقه‌ای داد و به این صورت گفت که باتری خوب است. لاستیک‌هایش را نیز بررسی کرد و گفت سالمند. درب باک لودر را باز کرد و سیخ بزرگی داخل آن وارد نمود. گفت: گازوئیل ندارد. با این حال، مشکلی در لودر نمی‌بینم و ممکن است که لودر تنها به خاطر تمام کردن گازوئیل در این محل جا مانده باشد. این نوع لودر آن‌طور که آقای دانیالی می‌گفت دارای استارت سرخود می‌باشد.

آن شب بعد از بازدید کامل، از همان مسیر رفت به سنگرهایمان بازگشتیم. آن شب هم مثل بقیه شب‌ها بدون هیچ اتّفاقی گذشت و به استراحت پرداختیم.

شب بعد دو سرباز دیگر مأمور گرفتیم و دو گالن گازوئیل آماده کردیم و همراه گروه آرام و آهسته دوباره خود را به لودر رساندیم و آرام و بدون سر و صدا، دانیالی با همکاری سربازان، دو گالن گازوئیل را در باک لودر خالی کرد و آن شب هم سالم و بدون گرفتاری و هیچ‌گونه اتّفاقی برگشتیم.

صبح من با یک خودرو عازم واحد توپخانه شدم، آنها ما را در مواقع اضطراری پشتیبانی می‌کردند. آنجا برنامه‌ام را توضیح دادم. مسئول  قبضه‌های توپ، یک درجه‌دار به عنوان دیدبان گرفتم و به گردان آوردم و او را به خطّ مقدّم هدایت کردم و موقعیّت عراقی‌ها را نشانش دادم. او گرای لازم خطّ مقدّم عراقی‌ها را ثبت نمود و به واحد خود بازگشت و با دریافت کد بی‌سیم خود را با آنها هماهنگ نمودم. مسئول قبضه‌های توپ گفت: هر ساعتی لازم باشد از طریق بی‌سیم ما را خبر کنید تا اجرای آتش کنیم. گفت: مطمئن باشید دنیایی از آتش سر عراقی‌ها می‌ریزیم جوری که نتوانند از سنگر سر بلند کنند.

به گروهان ارکان رفتم. واحد ارکان 4 قبضه خمپاره120م‌م داشت. سروان بختیارپور فرمانده گروهان ارکان بود. هماهنگی لازم را با وی انجام دادم. گفتند در شب عملیات، هر ساعتی که لازم باشد آتش لازم را سر عراقی‌ها خواهیم ریخت. به طور کلّی، هماهنگی با توپخانه و خمپاره‌انداز گروهان ارکان و پرسنل خطّ مقدّم و گروه‌های همراه من انجام شده بود. سپس این دستورات را به آقای دانیالی دادم.

گفتم تا رسیدن به لودر شما پشت سر من حرکت کن و وقتی که به لودر رسیدیم، من و شما سوار لودر می‌شویم و شما استارت می‌زنی. به محض روشن شدن لودر، سریع بیل لودر را جلو من و خودت می‌گیری و در داخل مسیری که نوار شب‌رنگ کشیده‌ایم، دنده‌عقب حرکت می‌کنی و از منطقه‌ مین خارج می‌شوی!

 آن شب گروه ما دو قبضه تیربار Mg1A3 و دو دستگاه آرپی‌جی7 و بقیه سلاح انفرادی داشتند. به استوار جلالی و گروهبان غلامرضا روشن که سرپرست گروه‌ها بودند، دستورات لازم را صادر کردم. گفتم لودر که دور شد و نزدیک خاکریز خودی رسید، شما هم با اجرای آتش و مانور و سینه‌خیر منطقه را ترک کنید.

کلّیه برنامه‌های عملیاتی و اجرایی طرح‌ریزی شده بود و همه به کار خود وارد بودند. شب پنجشنبه بود، بعد از ادای نماز مغرب و عشا و دعا برای شهدا و مفقودین و مجروحین و خواندن سوره فاتحه آماده عملیات شدیم.

استوار جلالی با گروه خود در سمت راست، نوار شب‌رنگ را گرفته بود و گروهبان غلامرضا روشن در سمت چپ با گروه خود قرقره نوار شب‌رنگ را گرفته بود. حرکت آغاز شد. هوا زیاد روشن نبود و هلال ماه نیز کامل نبود. بعد از مدّتی، خیلی راحت و بدون درگیری به کنار لودر رسیدیم. نفرات با سلاح‌های خود در اطراف لودر مستقر شدند و کلّیه سلاح‌ها آماده تیراندازی بودند. من یک دستگاه بی‌سیم همراه داشتم. استوار جلالی هم یک دستگاه بی‌سیم داشت و من روی بی‌سیم فرکانس‌های تماس دسته خمپاره و توپخانه را داشتم و بی‌سیم‌ها هم روشن بودند.

من و دانیالی با نام خدا سوار لودر شدیم. پاهای دانیالی می‌لرزید. من در سمت راست دانیالی بودم و روی لودر به سمت عراقی‌های بود. سکوت همه جا را فراگرفته بود. درجه‌داران و سربازان منتظر شروع برنامه بودند. همه در این فکر بودند که ثمره 25 روز تلاش و کوشش خود را ببینند. قیافه دانیالی را نگاه می‌کردم. به علّت قرار گرفتن در بلندی عصبی بود. گفتم دانیالی بر خودت مسلّط باش! تشویش و نگرانی را از خودت دور کن و به نام خدای بزرگ استارت بزن!

دانیالی دست‌هایش می‌لرزید و هر لحظه که انگشت خود را به استارت نزدیک می‌کرد بیشتر می‌لرزید. زبان باز کرد و آرام گفت: خدایا به امید تو! یا عبّاس علمدار! و استارت زد. موتور لودر با صدای بلندی شروع به چرخش کرد ولی روشن نشد. همه ناراحت بودند. به دانیالی تذکّر دادم. نترس و دوباره استارت بزن!

دانیالی این بار با شدّت بیشتری انگشت خود را روی استارت فشار داد. دندان‌هایش را بهم می‌زد. دوباره موتور شروع به چرخش کرد، دود سیاه و عظیمی از لودر بیرون زد و لودر روشن شد. من و دانیالی بسیار خوشحال شدیم. دانیالی بسیار ماهر بود، سریع بیل لودر را جلو خودمان گرفت و با سرعت دنده عقب گرفت. عراقی‌ها متوجّه روشن شدن لودر شدند و شروع به تیراندازی کردند، ولی بیل جلو ما بود. من به قبضه‌های خمپاره و توپخانه دستور آتش دادم و سربازان و درجه‌داران خطّ مقدّم خودمان، از بالای سرمان عراقی‌ها را در خطّ مقدّمشان زیر آتش گرفته بودند. توپخانه اصفهان و خمپاره‌های 120م‌م جهنّمی برای عراقی‌ها به وجود آوردند. دانیالی با عشق و علاقه لودر را رانندگی می‌کرد و بدون توجّه به تیراندازی عراقی‌ها آن را به عقب راند، تا اینکه به نزدیکی خاکریز خودمان رسید. تبادل آتش زیاد بود، ولی نیروهای ما با اجرای آتش سنگین روی خطّ مقدّم عراقی‌ها، به آنان جرئت بیرون آمدن از سنگرهایشان را نمی‌دادند. عراقی‌ها مدام به هر طرف، آن هم بی‌هدف، تیراندازی می‌کردند. الحق سروان بختیارپور با 4 قبضه خمپاره120م‌م  بسیار عالی عمل کرد.

لودر را از خطّ مقدّم دور کردیم و آن را به ستاد 151 گردان دژ خرّمشهر آوردیم. تبادل آتش تا پاسی از شب ادامه داشت و نیروهای مستقر در میدان مین با اجرای آتش و مانور، خود را از منطقه خارج کردند و خوشبختانه آن شب واحد ما تلفاتی نداشت و حتی زخمی هم نداشتیم.

 اخبار آوردن لودر از داخل میدان مین در فاصله 400 متری عراقی‌ها به بیرون از گردان به واحدهای همجوار رسید. ساعت 11 صبح گروه صدا و سیمای اهواز با خبرنگار و دوربین به دست، به ستاد گردان151 دژ خرّمشهر آمدند و با من مصاحبه کردند که چطور شد این تصمیم را گرفتی؟!

گفتم: احتیاج انسان را به بعضی کارها وادار می‌کند. من و گردانم احتیاج مبرم به این لودر داشتیم و لودر برای واحد پیاده از نان هم واجب‌تر است. فردای آن روز 6 نفر از گروه خود را در اختیار آقای دانیالی قرار دادم، تا آموزش حرکت و بکارگیری لودر، خاک‌برداری، کندن سنگر و پوشاندن سنگر با خاک را به آنها یاد بدهد. چهار روز دیگر گذشت و سربازان خیلی خوب کار با لودر را یاد گرفته بودند. آقای دانیالی گفت: جناب سروان ایازی، 6 نفر لودرچی عالی تربیت کرده‌ام، تحویل بگیر! و قرار شد همان روز به لشکر92 زرهی برگردد.

من یک نامه عالی به شرکت موتوژن تبریز نوشتم و از رشادت و فعّالیّت‌های چشم‌گیر آقای دانیالی تعریف کردم و به آنان اعلام کردم که آقای دانیالی از خطّ مقدّم جنگ نیز عبور کردند و در داخل میدان مین به عملیات با رزمندگان پرداختند. همچنین، به رکن 4 لشکر92 زرهی نیز موقعیّت و تلاش و عملیات دانیالی را گزارش کردم و به آنها نوشتم ضمن اینکه صاحب یک لودر عالی شده‌ام، با تلاش، کوشش و محبّت آقای دانیالی صاحب 6 راننده ورزیده لودر شدم و برایش درخواست تشویقی کردم.

اکنون که این خاطرات را می‌نویسم، نمی‌دانم آن جوان رزمنده و شیرمرد تبریزی کجا هست. هرجا هست خداوند او را محفوظ بدارد. اینگونه جوانان آینده‌ساز مملکت هستند!

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

1398/4/16 11:46:24 163 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
رئیس رکن چهارم گفت: از پرسنل بسیج ادارات و شرکت‌ها دو نفر از شهرستان تبریز آمده‌اند و از کارگران کارخانه موتوژن هستند که موتور یخچال و کولر می‌سازد. آنها داوطلب بسیجی کارخانه‌اند و به لودر و بالابر وارد هستند. گفتم بسیار خوب! یکی از آنها را که به کار با لودر وارد است به مدّت چند روز برای گردانم لازم دارم. نیم ساعت گذشت، جوان بلندقد و لاغراندامی به رکن 4 آمد و رئیس رکن چهارم وی را به من معرّفی کردند.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015