• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

از نوهد تا خرمشهر(29)


دهکده دبّ حردان

دبّ حردان روستایی از آبادی دهستان اسماعیلیه از بخش مرکزی اهواز در استان خوزستان است، که نزدیک به صد سال قدمت دارد و در 8 کیلومتری غرب اهواز واقع شده است. مردم آن ایرانی‌الأصل هستند و به زبان عربی صحبت می‌کنند و با کشاورزی و دامداری امرار معاش می‌کنند، که آن زمان حدود 300 سکنه داشت. مردم آن روستا از دو حلقه چاه استفاده می‌کردند. مردم در آن منطقه زندگی آرام و ساده‌ای داشتند، تا اینکه لشکر 5 مکانیزه عراق در پنجم مهرماه 1359، با پشتیبانی توپخانه و خمسه‌خمسه از غرب جادّه اهواز به سمت این منطقه حمله‌ور شد. آنها از مرز ایران عبور کردند و به جادّه اهواز-خرّمشهر تا نزدیکی دبّ حردان رسیدند و مردم آن سامان را آواره و مجبور به ترک زادگاهشان کردند. نیروهای عراقی عدّه‌ای از اهالی دهکده دبّ حردان را کشته و زخمی و تعدادی را هم اسیر کردند و در کنار دهکده مستقر شدند و از آنجا با تیر مستقیم تانک، شهر اهواز را می‌کوبیدند. مردم آن منطقه از کشاورزان ساده بودند که اغلب یک گاو یا دو گوسفند و یا یک شتر داشتند و در آن دهکده، در کنار هم روزگار می‌گذراندند. با یورش ارتش عراق، کلّیه آبادی‌های نزدیک دبّ حردان ویران شده و خانواده‌های جنگزده منطقه را ترک کردند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

با هجوم نیروهای جان برکف و رزمنده ایران به منطقه دبّ حردان، ارتش عراق به سختی شکست خورد و با دادن کشته و زخمی‌های زیاد در منطقه، مجبور به عقب‌نشینی شد. البتّه ناگفته نماند که ارتش ایران با وارد کردن آب نهر کرخه‌کور به منطقه دبّ حردان، اغلب نیروهای عراقی را وادار به عقب‌نشینی نمود. ارتش ایران و سپاه پاسداران و نیروهای جهاد سازندگی در آن منطقه با گذاشتن لوله‌های قطور در ناحیه‌ای کم‌عرض و ریختن خاک روی آن، در مدّت کوتاهی یک سدّ تعجیلی در جنوب آبادی «جریحه» احداث کردند و آب وارد مسیر جنوب گردید و به سمت روستای دبّ حردان جریان پیدا کرد و منطقه وسیعی را به طول 25 کیلومتر تا امامزاده طاهر آب فراگرفت و عراقی‌ها مجبور شدند از آن منطقه عقب‌نشینی کنند.

یکی دیگر از عملیات‌های گردان دژ، منطقه دبّ حردان بود که واحدها در آن منطقه مستقر گردیدند و خطّ مقدم ما با عراقی‌ها در منطقه دبّ حردان در بعضی جاها به 200 تا 300 متر می‌رسید و گروهان سوم (واحد من) در سمت راست منطقه دبّ حردان استقرار داشت و گروهان ستوان علیلو در وسط و گروهان دوم ستوان زارعیان در سمت چپ و گروهان چهارم ستوان قدیمی نیز پشت سر ستوان زارعیان استقرار پیدا کرده بود. سمت راست که گروهان من در آن منطقه مستقر بود، روبه‌روی نیزار بزرگی قرار داشت و در آن نیزار فاصله عراقی‌ها با ما کم بود و آن نیزار پرآب و سرسبز بود.

چند روز در آن منطقه استقرار داشتیم، که سربازان و درجه‌داران اطّلاع دادند یک شخص عرب که اندامی لاغر دارد دو روز است در اطراف نیزار دیده می‌شود. وقتی این خبر به من رسید، فکر کردم شاید آن فرد یکی از نیروهای خبرچین یا ستون پنجم عراق باشد و درصدد است محلّ دقیق واحد و تعداد نفرات ما را برای نیروهای عراق گزارش دهد. به همین منظور، انتهای واحد را که به نیزار نزدیک بود، تقویت نمودم و یک درجه‌دار و دو سرباز را مأمور کردم در آن منطقه هوشیار باشند تا اگر دوباره آن شخص به منطقه نیزار نزدیک شد، وی را بگیرند و پیش من بیاورند. فردای آن روز ساعت 8 صبح از طریق بی‌سیم به من خبر دادند که فرد مظنون را دستگیر کرده‌ایم و آماده‌ایم وی را به سنگر دفتر گروهان بیاوریم. مدّتی که گذشت دیدم گروهبان محمّدرضا سوختانلو با سرباز وظیفه رجبعلی الهی، همراه با یک عرب لاغراندام و تقریباً مسن و دست‌بسته به سمت سنگر من در حرکتند. وقتی به سنگر من رسیدند، مرد عرب دست‌بسته سلام کرد. جواب سلام وی را دادم و گفتم شما کی هستی؟! و اینجا در منطقه جنگی چه کار می‌کنی؟! گفت اسمم «عبدالرّحمن حدّاداوتد» است و از ساکنان

 روستای پایین یعنی «عین‌دو» هستم. سه نفر خانوار هستیم که منطقه را ترک نکرده‌ایم و در آن دِه زندگی می‌کنیم. با اینکه عراقی‌ها روستای دبّ حردان و عین‌دو را با توپ می‌زنند، ولی من و خانواده‌ام به علّت نداشتن جا و مکان خارج از ده خودمان، محلّ زندگیمان را ترک نکرده‌ایم. ما هیچ‌جا نمی‌رویم و اگر هم بمیریم، بهتر است در روستای خود بمیریم. من و همسر و فرزندم در آن ده زندگی می‌کنیم و من از دارایی و مال دنیا فقط یک گاو دارم که او هم باردار است و چند روز است به سمت نیزارها رفته ولی برنگشته است. زمان وضع حمل وی را من می‌دانم و احتمالاً دیروز یا امروز می‌بایست گوساله‌ام به دنیا آمده باشد. من دو روز است به نیزار می‌آیم تا او را پیدا کنم، ولی سربازان مرا گرفته‌اند. گفت: زنم دو شب است که خواب به چشمانش نرفته است و مدام در فکر گاومان می‌باشد. خانواده و نسل ما حدوداً صد سال است در این منطقه زندگی می‌کنند. پدر پدرم در دبّ حردان و حومه مشهور بود. او تاجر شتر بود. در دهکده دبّ حردان، میدان کوچکی بود که پدر پدرم در آن شتر می‌فروخت. در آن میدان، میله‌ای بزرگ و آهنی در زمین کوبیده بود و در اطراف میله حلقه‌هایی جوش شده وجود داشت و پدربزرگم شترها را به آن حلقه‌ها می‌بست و برای فروش آماده می‌کرد. به همین دلیل، او را با عنوان حدّاداوتد یا آهنگر میله‌حلقه‌ای یا آهنگر میله‌دار حلقه‌ای می‌شناختند. مردمان از محلّه‌های دیگر و روستاهای مختلف برای خرید به دبّ حردان می‌آمدند. پدربزرگ من سرشناس بود و از وی شتر خریداری می‌کردند. ما افتخار می‌کنیم که ایرانی بوده‌ایم و هستیم. البتّه زبانمان عربی است، ولی فارسی هم صحبت می‌کنیم. ساکنین دبّ حردان و دهات اطراف آن حدود صد خانوار بودند که به علّت حمله عراقی‌ها آن منطقه را ترک کرده‌اند و در روستای عین‌دو، تنها سه خانوار مانده‌ایم و به هیچ‌وجه هم آنجا را ترک نمی‌کنیم. گفتم خیلی خوب! حالا ما نیروی نظامی، برای شما و گاو شما چه‌کار می‌توانیم انجام دهیم؟ گفت: هیچی! فقط اجازه دهید خودم به نیزار بروم و گاو و گوساله‌ام را پیدا کنم و با خود بیاورم. گفتم منطقه نیزار بسیار خطرناک است. آنجا تا عراقی‌ها فاصله کمی دارد و اگر سر و صدایی ایجاد شود، فوری با رگبار تو را می‌زنند و کشته می‌شوی. گفت: جانم ارزشی در مقابل گاو و گوساله ندارد! چون همه زندگی ما آن گاو است، که اگر نباشد ما برای زندگی کردن هیچی نداریم. گفتم هنگام رفتن گاو به نیزار شاید عراقی‌ها آن را زده باشند و مرده باشد. گفت: روحم به من خبر می‌دهد که زنده است، تا گاوم را نبینم باور ندارم. ان‌شاء‌الله خداوند بزرگ به خانواده من منّت می‌گذارد و گاو من سالم است.

 

 

من و گروهبان سوختانلو دلمان برای آن عرب‌زبان سوخت و سوختانلو به من گفت: جناب سروان، اگر اجازه بدهید من با او و بدون سر و صدا قسمتی از نیزار را می‌گردیم، شاید آن را پیدا کردیم. عبدالرّحمن حدّاداوتد گفت: من تقریباً حدود آن را می‌دانم، چون قبل از جنگ هم گاو ما آنجا می‌رفت. گفتم بسیار خوب! ساعت 2:30 الی 3 بعدازظهر، وقت مناسبی است و تیراندازی هم کم است. با گروهبان سوختانلو برای پیدا کردن گاوت به نیزار برو! گروهبان سوختانلو را صدا کردم و دور از عبدالرّحمن به وی گفتم برو او را به محلّ زندگیش ببر و اخبار و اطّلاعات آنجا را بگیر تا صحّت گفته‌هایش ثابت شود. اگر حقیقت داشت، بعدازظهر با عبدالرّحمن برای یافتن گاوش به نیزار برو. عبدالرّحمن و گروهبان سوختانلو سنگر مرا ترک کردند.

ساعت 3 بعدازظهر که هوا بسیار گرم بود و تقریباً منطقه آرام بود، با هماهنگی من، گروهبان سوختانلو و عبدالرّحمن حدّاداوتد با چند طناب به داخل نیزار رفتند. بعد از نیم ساعت، متوجّه شدم که سوختانلو در جلو و پشت سر سوختانلو گاو با گوساله‌اش و نیز پشت آنها عبدالرّحمن می‌آیند. برق خوشحالی در چشمان عبدالرّحمن دیده می‌شد. او با قدم‌های آرام همگام با گوساله و پشت سر آنها حرکت می‌کرد. هلهله شادی در گروهان بلند شد. عبدالرّحمن و گاو و گوساله‌اش تقریباً به من نزدیک شده بودند. او از زحمات من بسیار تشکّر کرد و گفت: سرکار سوختانلو فردی زرنگ و نظامی باهوش و نترسی است. او توانست گاو و گوساله‌ام را پیدا کند. خداوند از ایشان راضی باشد و از شما نیز که زمینه پیدا شدن گاوم را فراهم کردید، راضی و خشنود باشد. سپس عبدالرّحمن با قدم‌های آرام به سمت خانه‌اش روانه شد، تا شادی خود را به همراه گاو و گوساله به خانواده‌اش برساند. چند لحظه‌ای در فکر بودم که عکس‌العمل همسر وی با دیدن گاو و گوساله چه باشد؟! و شاید او فکر کند دنیا را به وی داده‌اند! فردا ساعت 8 صبح دوباره عبدالرّحمن را در کنار سنگرها دیدم. او با یک سطل شیر گرم به گروهان سوم آمده بود و برای قدردانی از ما دارایی و ثروت خود را برای ما نظامیان آورده بود. من در وجودم احساس آرامش می‌کردم. شیر گرم گاو را سرکشیدم! گفتم خدایا شکرت! یک گاو چگونه سرنوشت خانواده‌ای را تغییر می‌دهد! من هم مقداری برنج و حبوبات که مازاد در آشپزخانه گردان بود را به او دادم. بسیار خوشحال شد و گفت: درست است جنگ است، ولی خداوند ارحم‌الرّاحمین است و نان زندگی کردن هر کس را در مسیری جداگانه می‌رساند، که وی از آن مسیر خبر ندارد.

 

 

بعد از اتمام جنگ در دبّ حردان نماد یادبودی ساخته شده است که یادآور تجاوز ارتش عراق به ایران است. اکنون زندگی در دبّ حردان پابرجا است و ساکنین دبّ حردان برگشته‌اند و در جوار هم با کوله‌باری خاطره از جنگ، زندگی می‌کنند و من بعد از آن، هیچ‌وقت عبدالرّحمن را ندیدم. هر کجا که هست و هر جایی که زندگی می‌کند، خدا نگهدارش باشد. او یک میهن‌پرست بود و از عراقی‌ها نمی‌ترسید و بارها می‌گفت: در توان من نیست، وگرنه با عراقی‌ها می‌جنگیدم.

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

1398/4/11 12:10:1 429 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
دبّ حردان روستایی از آبادی دهستان اسماعیلیه از بخش مرکزی اهواز در استان خوزستان است، که نزدیک به صد سال قدمت دارد و در 8 کیلومتری غرب اهواز واقع شده است. مردم آن ایرانی‌الأصل هستند و به زبان عربی صحبت می‌کنند و با کشاورزی و دامداری امرار معاش می‌کنند، که آن زمان حدود 300 سکنه داشت. مردم آن روستا از دو حلقه چاه استفاده می‌کردند.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015