• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

از نوهد تا خرمشهر(31)


سرنوشت یک لودر در منطقه دبّ حردان و شهادت ستوان علیلو

در منطقه دبّ حردان، من هر روز با دوربین از خطّ مقدّم خودمان، سنگرهای خطّ مقدّم عراقی‌ها را نگاه می‌کردم و حرکات و نقل و انتقالات و حرکت ماشین‌های آنها را می‌دیدم. تکرار این روند هر روز ادامه داشت و روزانه طی گزارش نوبتی این وضع را به گردان گزارش می‌دادم.

هر دفعه که با دوربین خطّ مقدّم، نیروهای عراقی را نگاه می‌کردم، چشمم به یک لودر نو می‌افتاد که فاصله‌ آن با من حدود 400 متر بود و این لودر در وسط بین نیروهای ما و عراقی‌ها بود و جلو ما تا عراقی‌ها سراسر مین‌گذاری شده بود. نه عراقی‌ها و نه ایرانی‌ها به آن لودر دسترسی نداشتند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

البته آن لودر متعلّق به نیروهای عراقی بود و از سابقه آن خبر نداشتیم و علّت ماندن آن در وسط میدان مین را نمی‌دانستیم. به همین منظور، تصمیم گرفتیم برنامه‌ای داشته باشیم که بتوانیم به آن لودر برسیم و یا بتوانیم آن را از منطقه مین خارج کنیم.

اهمیّت لودر در منطقه جنگی برای واحدهای رزمنده کمتر از غذا نبود و ماشین لودر کمک می‌کرد تا سربازان سنگر بهتری بسازند و خاکریزهای خطّ مقدّم را با آن بلند کنند و از تیررس مستقیم نیروهای عراقی در امان باشند. خاکریز خوب و سنگر محکم این کمک را به سربازان و درجه‌داران می‌داد که هم خوب بجنگند و هم از تیررسی مستقیم دشمن در امان بمانند. حفر سنگر در آن هوای گرم و سوزان برای سربازان بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. داشتن لودر کمک مؤثّری به حفر سنگر و خاکریز برای سربازان بود. برای واحدهای پیاده به علّت داشتن سربازان زیاد، سنگر از واجبات است. کمبود این وسیله نقلّیه در پشتیبانی لشکر92 زرهی مشهود بود و واگذاری لودر به واحدهای پیاده با تأخیر صورت می‌گرفت و در آن روزها، واحد ما نیاز مبرم به لودر داشت. خاکریزهای خطّ دفاعی بسیار کوتاه بودند و سربازان برای رفت و آمد مجبور بودند دولادولا پشت خاکریز راه بروند، تا خود را از نفرات دشمن بدزدند و مورد تیراندازی تک‌تیراندازهای عراقی واقع نشوند. وجود لودر در منطقه خیلی از مشکلات خطّ منطقه را کم می‌کرد و امنیّت بیشتری به سربازان خطّ مقدّم می‌داد.

بنابراین، به فکر افتادم که شاید با برنامه و طرحی بتوانیم آن لودر را صاحب شویم. شب‌های زیادی در سنگر فرماندهی به این موضوع و لودر فکر می‌کردم و در فکر چاره‌ای بودم تا بتوانم به هر نحوی به شده آن لودر را به دست بیاورم. با خود کلنجار می‌رفتم و فکرم با وجودم در ستیز بود. به خود می‌گفتم آیا آن لودر سالم است؟ آیا ارزش آن را دارد که جان خود و سربازان را به خطر بیندازم و برای به دست آوردن آن ریسک کنم؟ و یا زمانی که به آن رسیدیم و توانستیم آن را از نزدیک ببینیم و لمس کنیم، آیا قادر به حرکت هست؟! آیا مشکلی در موتور آن ندارد؟! اگر حرکت نکرد چه؟!

اینها سؤالاتی بودند که ذهن مرا دربرمی گرفت و فکرم را مشغول می‌کرد. سرانجام در یکی از روزهای آبان 1360، با مشورت با ستوان رختدار تصمیم خود را گرفتم و مصمّم شدم تا برای به دست آوردن آن برنامه‌ریزی کنم و آن را از منطقه خارج کنم. برای این منظور، از هر گروهان پیاده سه سرباز زرنگ و قدیمی گرفتم و آنها را به رکن سوم آوردم و در مقابل رکن سوم دستور دادم سنگر بزرگی حفر کنند و آن نه سرباز در آن سنگر مستقر شوند. بعد از دو روز سنگر به اتمام رسید و سربازان در آن سنگر استقرار یافتند. شب آنها را جمع کردم و با آنها بسیار صحبت کردم. گفتم من شما را به اینجا آورده‌ام تا با هم عملیات جالب و مهمّی را به انجام برسانیم. هر کس که راضی نیست و تمایل به شرکت در این عملیات ندارد، می‌تواند به گروهانش برگردد و تا فردا ظهر هم برای این تصمیم وقت دارد، نزدیکی‌های ظهر هرکس تصمیم جدّی گرفت به من اعلام کند تا سربازانی را که دوست ندارند با من وارد عملیات شوند، با سربازان دیگری جایگزین کنیم. عصر همه اعلام رضایت کردند و حاضر شدند تا در عملیاتی که من برنامه‌ریزی می‌کنم شرکت نمایند ( ولی هنوز سربازان نوع عملیات را نمی‌دانستند).

 فاصله ما با عراقی‌ها در بعضی سنگرها و خطّ دفاعی بسیار کم بود و عملاً تک‌تیراندازهای عراقی نیروهای ما را در سنگرها و خطّ دفاعی مورد هدف قرار می‌دادند. من به همه ابلاغ کرده بودم که در مواقع اضطراری و لازم، سربازان از سنگرها خارج شوند. عراقی‌ها هر روز بدون برنامه و هدف سنگرهای دفاعی را به گلوله می‌بستند.

در یکی از همین روزها، دو نفر از سربازان که مسئول غذا بودند و ظرف غذا در دست داشتند و می‌خواستند به سربازان ناهار بدهند، یک خمپاره120م‌م در کنار آنها منفجر شد. من آن روز در خطّ مقدّم بودم و با آنها فقط 4 متر فاصله داشتم. دیگ غذا منهدم و هر دو سرباز مقسّم غذا در جا شهید شدند و سربازان دیگر در اطراف دیگ غذا و آن دو شهید جمع شدند. من خود را به آنها رساندم و فوراً سربازان را از اطراف شهدا متفرّق کردم. چند لحظه‌ای از آمدن من نگذشته بود که دوباره صدا و نفیر گلوله خمپاره120م‌م را شنیدم. خود را به داخل سنگر انداختم، خمپاره منفجر شد، در ده متری همان خمپاره اوّلیه بود. خاک بلند شد و ترکش‌های خمپاره به اطراف پراکنده شدند. خوشبختانه همه در سنگرها بودند و به کس دیگری آسیبی نرسید. جنازه هر دو سرباز شهید را برداشتم و انتقال دادم. آن روز از ناهار سربازان خبری نبود و همه ناراحت و آشفته بدون ناهار مانده بودند. دو روز بعد ستوان داود علیلو فرمانده گروهان برای بازدید از خطّ مقدّم گروهانش سنگر خود را ترک کرده بود و همراه چند نفر از درجه‌داران واحد خود بود. به علّت کوتاهی خاکریز، نیروهای عراقی او را می‌بینند و با خمپاره120م‌م به سوی وی تیراندازی می‌کنند. در اثر این تیراندازی خودش و چند نفر از پرسنل همراهش در اواسط مهرماه سال60 شهید شدند. ستوان علیلو از بدو شروع جنگ با من بود و از فرماندهان گروهان دژ خرّمشهر بود. بسیار کوشا و ساعی و رزمنده بود. او در کوی ذوالفقاری در 40 متری خرّمشهر، در کنار پادگان دژ، در نوار مرزی در دژ مرکز و پل نو جانانه جنگید و زمانی که در جبهه خرّمشهر بود، بسیار عالی پرسنل خود را هدایت می‌نمود و در آن زمان، خیلی از عراقی‌ها را از پای درآوردند. رزمنده خوبی بود و محیط و اطراف خرّمشهر را خوب می‌شناخت و همین شناخت باعث شد که اغلب ادوات زرهی دشمن را در خیلی از جبهه‌های جنگ به آتش بکشد. او بارها بر قبضه تفنگ106 سوار بود و روبه‌روی تانک‌های عراقی ایستاد و آنها را منهدم کرد و در چندین محل از منطقه دژ 2، عدّه‌ای از نظامیان عراقی را به اسارت گرفت و سرانجام در منطقه  دب حردان به شهادت رسید؛ روح و روانش شاد باد.

نزدیک بودن فاصله با عراقی‌ها این حقایق را برملا می‌کرد که باید در این خطّ مقدّم دقّت بیشتری به خرج داد و همیشه مراقب رفتار عراقی‌ها بود و با توجّه به وجود تک‌تیراندازهای عراقی، رفت و آمد در خطّ مقدّم با دقّت انجام شود.

به مدّت سه روز به این گروه 9 نفری آموزش‌های کافی در مورد نحوه کار با کارد سنگری برای یافتن مین، نحوه شخم زدن با کارد سنگری، نحوه پیدا کردن مین، پاکسازی اطراف مین، درآوردن ماسوره‌ انفجاری از داخل مین و خلاصه کلّیه آموزش‌های لازم را که یک سرباز بتواند در زمین مین‌گذاری وارد عمل شود و آنها را جمع‌آوری نماید، داده شد.

البته ناگفته نماند یک شب خودم از خطّ مقدّم خاکریز پایین رفتم و تعداد سه عدد مین را خنثی نمودم و با خود آوردم. زمین مین‌گذاری شده از این نوع، پر بود و آن را به سربازان نشان دادم و همه آموزش را فراگرفتند.

تصمیم بر این شد که فرداشب به پایین خاکریز خطّ مقدّم برویم و سربازان با کاوش، تعدادی مین را خنثی نمایند. این کار آن شب با مراقبت سایر سربازان و هوشیاری کامل انجام شد و سربازان تعداد 6 مین را خنثی کردند و با خود به همراه آوردند.

ستوان رختدار که در جریان کار من قرار داشت، شب به سنگر من آمد و گفت: جعفر این کار خیلی خطرناک است و مهم‌تر از همه، از کجا می‌دانی آن لودر سالم است!؟ گفتم جواد قلبم گواهی می‌دهد که آن لودر سالم است و وقتی آن را می‌بینم سلامتی و آماده به کاری را در وجود لودر مشاهده می‌کنم و نمی‌دانم چرا آنجا مانده است، این خود یک معمّا است! جواد رختدار گفت: بسیار خوب! پس لازم است تعداد 2 یا 3 نفر از درجه‌داران ورزیده برای این عملیات انتخاب کنی و همراه شما باشند و شب‌ها همراه آنها به منطقه مین‌گذاری بروی. اگر خدای ناکرده اتّفاقی افتاد، آنان بهتر از سربازان عمل می‌کنند، تجربه آنها در جنگ از سربازان بیشتر است و جواب نیروهای عراقی را بهتر و قوی‌تر می‌دهند. قبول کردم و سه نفر از درجه‌داران به نام‌های استوار جلالی، گروهبان غلامرضا روشن و گروهبان یعقوب فرشچی را برای این مأموریّت  به سربازان اضافه نمودم.  سرباز وظیفه، حمزه عبدالله‌پور، ارشد سربازان بود که سرباز بسیار ورزیده و تیرانداز ماهری بود. همه سربازان و درجه‌داران را در سنگر جمع نمودم و توضیحات زیادی در مورد خنثی‌سازی مین و نحوه کار در زمین در طول شب و نحوه باز کردن معبر در داخل زمین مین‌گذاری شده ارائه نمودم.

به طور خلاصه، تعداد نفرات 12 بود؛ به دو گروه تقسیمشان کردم. یک گروه می‌بایست مراقب گروه مین‌جمع‌کن باشند تا پرسنل غافلگیر نشوند یا مورد اصابت گلوله قرار نگیرند. بعضی از شب‌ها هلال ماه همه‌ منطقه را روشن می‌کرد و کار در زمین بسیار سخت می‌شد. مین‌برداری در زمین و باز کردن معبر و عملیات پاکسازی حدود 20 روز به طول کشید و سرانجام به دومتری لودر رسیدیم. این عملیات در شب بسیار با احتیاط انجام می‌شد، چون فاصله ما با عراقی‌ها تقریباً 400 متر بود و امکان لو رفتن عملیات وجود داشت و پرسنل بسیار دقیق و عالی عمل می‌کردند و لباس‌ها و سلاح‌ها را مرتّب استتار می‌کردند، تا برق سلاح و سایر وسایل انفرادی و یا ایجاد صدا باعث آگاه شدن عراقی‌ها نگردد. منطقه پدافندی بود و وجود میدان مین باعث می‌شد که هم عراقی‌ها و هم واحد خودی احتمال حمله را بعید بدانند.

شب بعد که به نزدیکی لودر رسیدیم، اطراف آن را نیز از مین پاکسازی کردیم. من خوشحال بودم که کمی به آرزوی خود نزدیک شده‌ام و از نزدیک لودر را لمس می‌کنم و جثّه بزرگ آن را هم می‌بینم. دور آن می‌گشتم و همه بدنه آن را نگاه می‌کردم. سرانجام از مسیری که رفته بودیم برگشتیم. صبح بعد از صرف صبحانه با یک خودرو جیپ عازم اهواز شدم و به رکن4 لشکر مراجعه نمودم و درخواست یک راننده لودر کردم. رئیس رکن چهارم پرسید مگر شما لودر دارید که درخواست راننده لودر می‌کنی؟!

در جواب گفتم قرار است صاحب یک لودر شوم و برای همین است که راننده می‌خواهم!

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

1398/4/15 12:58:45 127 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
در منطقه دبّ حردان، من هر روز با دوربین از خطّ مقدّم خودمان، سنگرهای خطّ مقدّم عراقی‌ها را نگاه می‌کردم و حرکات و نقل و انتقالات و حرکت ماشین‌های آنها را می‌دیدم. تکرار این روند هر روز ادامه داشت و روزانه طی گزارش نوبتی این وضع را به گردان گزارش می‌دادم.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015