• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده  حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء


بخش هشتم: امید به خاتمه اسارت و آغاز رهایی

عباس با افرادش بچه های سلول آخر را بازدید بدنی کردند و آنها در حالی که چهار نفری اسکندری را گرفته بودند از سلول بیرون آوردند. این آخرین سلول بود. فرشید اسکندری – هم سلولی باباجانی- مدت ها بود که به علت رماتیسم، قادر به حرکت نبود و بچه ها او را روی پتو می گذاشتند و حمل و نقل می کردند. این آخرین سلول بود و عباس سعی داشت به هر طریق ممکن رادیو را پیدا کند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

او و سربازانش تمام وسایل را زیر و رو کردند حتی آستری تشک ها را بیرون کشیدند. عباس در حالی که عصبانی بود و زیر لب ناسزا می گفت، از آخرین سلول بیرون آمد. از حالت چهره او و بقیه نگهبان ها مشخص بود که نتوانسته اند رادیو را پیدا کنند. عباس با حالت یاس و ناراحتی به نگهبان ها گفت: در سلول ها را باز کنید! بیرون که آمدیم، شنیدیم؛ نگهبان ها به هم می گفتند: یعنی چه؟ پس کجاست؟ ما هم مثل نگهبان ها از همه جا بی خبر بودیم و نمی دانستیم؛ چگونه باباجانی توانسته بود رادیو را پنهان کند! به محض خروج عباس و نگهبان ها ما خودمان را به باباجانی رساندیم و جویای رادیو شدیم.باباجانی گفت: از شب قبل، ما احتمال بازرسی را می دادیم. فکر کردیم آن را بالای پنکه سقفی که خراب بود، بگذاریم ولی لحظه ای بعد پشیمان شدیم. فرشید اسکندری تنها کسی بود که نمی توانست راه برود و عراقی ها این را می دانستند. ما رادیو را وسط پای فرشید گذاشتیم و همانطور که روی دست گرفته بودیم، او را بیرون آوردیم. فرشید می گفت: وقتی بچه ها دست و پای من را گرفتند که بیرون ببرند، نگهبان دستور داد؛ مرا هم بازدید بدنی کنند. ترس و دلهره سر تا پایم را فرا گرفته بود. نگهبان از بالای بدنم شروع کرد به دست کشیدن. به قسمت کمرم که رسید ضربان قلبم آنقدر تند شده بود که انگار داشت از قفسه سینه ام بیرون می زد. نگهبان از کمر به پایین بدنم را به طور سطحی دستی کشید و گفت ببریدش! تنها عنایت خداوند بود که نمی خواست ما در این غربت از داشتن رادیو محروم بمانیم؛ لذا همه به پاس این نعمت نماز شکر بجا آوردیم. هر بار که برای هواخوری می رفتیم، بچه های بند مجاور از پنجره ندا می دادند و از اخبار ایران می پرسیدند. هر چه می گفتیم پس از لو رفتن رادیو آن را به داخل توالت انداخته ایم، باورشان نمی شد. از جهتی برایشان ناراحت بودیم که از ایران بی خبرند و روحیه شان پایین آمده و از طرفی از جمع آنان مطمئن نبودیم تا این که در روز عید قربان آنها هم توانستند از رادیوی یکی از نگهبانان را، که روی لبه دیوار جا گذاشته بود، با قلاب گرفتن پایین بیاورند. رادیو بر اثر ضربه خوردن خراب شده بود و آنها نمی توانستند تعمیرش کنند. مطلع بودند که باباجانی متخصص تعمیر رادیو است. از ما خواستند آن را تعمیر و استفاده کنیم و فقط اخبار را به آنها برسانیم. باباجانی به علت نداشتن امکانات نتوانست آن را تعمیر کند ؛ لذا قطعات قابل استفاده را جدا کرد و مابقی را به داخل چاه توالت انداختیم. از فردای آن روز اخبار را از رادیوی خودمان می گرفتیم و به اسم رادیوی آنها تحویلشان می دادیم. پس از مدتی بچه ها اصرار داشتند حالا که رادیو در اختیار داریم، علاوه بر اخبار، خطبه های نماز جمعه را هم بگیریم. بعضی هم تقاضای شنیدن اخبار رادیوهای بیگانه را داشتند. جناب محمودی قانونی گذاشته بود که بجز صدای جمهوری اسلامی هیچ ایستگاه دیگری گرفته نشود. به علت کمبود باطری سعی کردیم اخبار را یک شب در میان بگیریم تا بتوانیم خطبه های نماز جمعه را گوش بدهیم. برای تامین باطری رادیو از باطری ساعت دیواری خودمان استفاده می کردیم. هر چند وقت یک بار نگهبانان عوض می شدند و ما بلافاصله یک باطری کهنه به ساعت می انداختیم و به نگهبانان جدید نشان می دادیم که ساعت خوابیده و نیاز است برای انجام فرایض دینی ساعت داشته باشیم. مسئول جدید با تیزهوشی که داشت متوجه ترفند ما شده بود. این بار او گفت هر باطری باید شش ماه کار کند، باطری ممنوع!

با چند باطری کهنه که از سطل زباله به دست آورده بودیم، فقط می توانستیم چند لحظه کوتاه از رادیو استفاده کنیم. طی چند روز باطری کهنه ها هم دیگر رمقی نداشتند و اخبار رادیو تعطیل شد. یک روز خلبان سهیلی در حالی که روزنامه بغداد آبزرور را مطالعه می کرد، به مقاله ای برخورد که چگونگی تهیه الکتریسیته از پوست میوه را توضیح داده بود. برای شروع کار نیاز به یک ظرف خالی و مقداری سیم بود. ظرف را به دست آوردیم و برای تهیه سیم با تجسسی که بچه ها انجام دادند، مقداری از رشته سیم های بلااستفاده محوطه هواخوری را دور از چشم نگهبانان بریدند و آوردند. ابتدا سهیلی خواست از پوست پرتقال الکتریسیته به دست آورد که جواب منفی بود. در همان ایام تعدادی انار به ما داده بودند. سهیلی مقداری آز آنها را دانه کرد و به صورت سرکه در آورد و از سیم ها دو قطب مثبت و منفی درست کرد. لامپ کوچکی به دو سر قطب ها وصل کرد و با تعجب لامپ با نور ضعیفی روشن شد. روشن شدن لامپ برای ما موفقیت بزرگی بود. برای الکتریسیته بیشتر نیاز به قوطی بیشتری بود. حجم قوطی ها برایمان مشکلات زیادی به همراه داشت چون هر لحظه ممکن بود نگهبان ها به وجود باطری پی ببرند. رفته رفته با مطالعات بیشتر وسایل را کوچکتر کردیم تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین رساندیم. دانه های انار تمام شده بود حالا پوست انار را در آب خیس می کردیم که پس از چند روز حالت اسیدی به خود می گرفت. نگهبان ها متوجه شده بودند که ما پوست انار را جمع می کنیم. می پرسیدند با اینها چه می کنید، می گفتیم با آنها لباس رنگ می کنیم و برای اینکه به ما شک نکنند، چند پیراهن و شورت را رنگ کرده بودیم و روی بند آویزان می کردیم. با تهیه باطری (آب اناری) مجددا رادیو به کار افتاد و مدت زمان بیشتری می توانستیم از آن استفاده کنیم.

با گذشت چند سال از اسارت، به تدریج حساسیت هایی در جمع بیست و پنج نفری ما به وجود آمدکه جناب محمودی به عنوان ارشد آسایشگاه برای رفع آن با همکاری بچه ها قوانینی را تدوین نمود که تمامی خلبانان موظف به اجرای آن بودند.این قوانین به صورت (( کتابچه دستورالعمل )) در آورده شد و اسامی بیست و پنج نفر در زیر آن نوشته شده بود که همه امضاء کردند. تما مسائلی که در طول روز با آن سر و کار داشتیم در این دستورالعمل در نظر گرفته شده بود. اعضای هیئت رئیسه چهار نفر بودند؛ دو نفر اصلی و دو نفر مشاور. آنها بودند که تصمیم می گرفتند؛ دستشویی ها چند روز در میان نظافت شود و یا این که چه موقع آسایشگاه باید نظافت عمومی بشود. بر اساس این دستور العمل، هر سه ماه یک بار گروه بندی و سلول های ما تغییر می کرد. افرادی که مایل بودند با هم در یک سلول باشند اسامی شان را به هئیت رئیسه می دادند. مذاکرات در باره این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود و کدام سلول را انتخاب کند، خیلی داغ بود. این گونه مسایل شور و نشاطی در جمع به وجود می آورد، به خصوص زمان انتخابات هیئت رئیسه که بیشتر شبیه انتخاباتی بود که در شهرها برای احراز کرسی نمایندگی مجلس صورت می گیرد. این موضوعات در آن شرایط و موقعیت بهترین دل مشغولی بود و مدتها ما را سرگرم می کرد. شنیدن خبر پیروزی رزمندگان از رادیو، برای بالا بردن روحیه بچه ها خیلی موثر بود. مدتی بود اخبار موشک باران ایران را می شنیدیم و از این بابت بسیار غمگین و ناراحت بودیم. ما نظامی بودیم و می دانستیم؛ ایران موشکی که بتواند بغداد را مورد اصابت قرار دهد، در اختیار ندارد و همین موضوع روحیه بچه ها را خُرد کرده بود و همه می گفتند: با این وضعیت ایران حتماً شکست  خواهد خورد.

چند روزی از موشک باران گذشته بود که ناگهان نیمه های شب صدی انفجاری مهیب در نزدیکی زندان الرشید شنیده شد. هر کس در مورد انفجار اظهار نظر می کرد. بعضی ها می گفتند بمب بوده که توسط مجاهدین عراقی منفجر شده است. شب بعد مسئول رادیو، اخبار را گرفت. او بسیار خوشحال بود. با توجه به اینکه طبق دستورالعمل نباید همان شب خبر منتشر می شد، ولی باباجانی پس از مشورت با جناب محمودی و قول گرفتن از بچه ها مبنی بر بازگو نکردن خبر، گفت: صدای انفجاری که دیشب شنیدید مربوط به موشک های دور برد ایران است که به ساختمان بانک رافدین بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است. بچه ها با شنیدن خبر از خوشحالی آرام و قرار نداشتند و زیر لب زمزمه می کردند: (( موشک جواب موشک )). عراق در روزنامه هایش هیچ اشاره ای به موشک ایران نکرده بود. فقط نوشته بودند؛ بانک رافدین توسط خرابکاران ایرانی بمب گذاری شده است. سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و جنگ به مرحله جدیدی سوق داده شد که همان بمب های شیمیایی بود. پس از مدتی، حملات نیروها از سر گرفته شد و این بار عراق بود که با سلاح های شیمیایی زمین های از دست رفته اش را پس می گرفت. عراق در روزنامه الثوره، عکس یک سرباز عراقی را به صورت کاریکاتور کشیده بود که در دستش اسپری حشره کش قرار داشت. دود سیاهی از این اسپری خارج شده بود و تعداد زیادی از نیروهای ایرانی را به صورت گیج و مبهوت روی زمین دراز کشیده بودند. دیدن این صحنه برای ما دلخراش و ناراحت کننده بود و این خود نشان دهنده این بود که عراق از سلاح شیمیایی استفاده می کند و از افشای آن هم هیچ واهمه ای ندارد.

   من و تعدادی از جوانان که تجربه کمتری داشتیم، از این واقعه به شدت آسیب دیده بودیم و من آنچنان از اتفاقاتی که رخ داده بود، افسرده بودم که حاضر نشدم سر سفره سال تحویل بنشینم و دعا بخوانم ؛ لذا خودم را به رخت شستن مشغول کردم. پس ازتحویل سال ارشد آسایشگاه که با تجربه تر از من بود، به سراغم آمد و من را در آغوش گرفت و بوسید و سال نو را به من تبریک گفت. او از من خواست؛ ناراحت نباشم و توضیح داد هر جنگی هم شکست دارد و هم پیروزی، با پیروزی نباید زیاد خوشحال شد و با شکست هم نباید زیاد ناراحت. پس از این که لباس هایم را پهن کردم به اتاقی که در آنجا مراسم برگزار می شد، رفتم و با بقیه دوستان روبوسی کردم و در حالی که همه ناراحت و گریان بودند، سال نو را به آنان تبریک گفتم. یکی از بچه ها شیرینی دست ساز خود را به من تعارف کرد و با این کار ذهنم را از حصارهای زندان به بیرون برد.

در اسارت به هیچ وجه قند برای چای وجود نداشت. چای به صورت شیرین شده می دادند. ما برای به دست آوردن مواد قندی، چای شیرین را به مقدار زیاد روی چراغ نفتی که برای فصل سرما به ما داده بودند می گذاشتیم تا مواد قندی آن غلیظ و ته نشین شود. مواد به دست آمده شبیه مربا و یا شیره می شد و به علت غلیظ بودن، نه تُرش می شد و نه کپک می زد. ما از آن برای تهیه شیرینی استفاده می کردیم. نان هایی که به ما می دادند، وسط آن خمیر و غیر قابل خوردن بود. خمیرهای نان را در هوای آزاد خشک می کردیم و با مالش دادن به صورت پودر در می آوردیم، سپس آن را روی چراغ تفت داده و پس از سرد شدن، درون پاکت نگهداری می کردیم. در مراسم های مختلف، مقداری از شیره جوشیده شده را با آرد سوخاری مخلوط می کردیم و روی چراغ می گذاشتیم تا خودش را بگیرد و بعد آن را به صورت قالب شرینی در می آوردیم و در مراسم استفاده می کردیم.

زمستان سال 1366 در محوطه هواخوری ورزش می کردیم و هوا بی نهایت سرد بود. نگهبان عراقی پرسید حسین، رضا، لشکری کیست؟ ( در عرب مرسوم است نام پدر را بعد از نام شخص می آورند) ارشد آسایشگاه من را به نگهبان معرفی کرد. او به من گفت ملاقات داری! چشم هایم را بستند و از محوطه زندان خارج شدیم. تا حدودی از زیر چشم بند می توانستم ببینم. به در ورودی که رسیدیم نگهبان مرا به اتاقی راهنمایی کرد و گفت بنشین! نگهبان اتاق را ترک کرد و من تنها ماندم. چند لحظه بعد چند نفر وارد شدند. شخصی با لهجه فارسی گفت: حالت چطور است؟ گفتم: شما را نمی بینم چه بگویم. اجازه بدهید اول چشمم را باز کنم، آن وقت صحبت می کنیم. شخص دیگری که آنجا بود به عربی اجازه داد و مترجم گفت: چشم هایت را باز کن! دست بردم و حوله را از جلو چشمم برداشتم. روبه روی یک سرهنگ خلبان و یک ستوانیار نشسته بودم. گفتم: حالا بهترشد. شکر خدا حالم خوب است! ستوانیار گفت: برای پرسیدن چند سوال به اینجا آمده ایم و امیدواریم بتوانیم با هم همکاری کنیم. گفتم: بعد از هفت سال اسارت چرا هنوز دست از سرم بر نمی دارید. سرهنگ بدون اعتنا به گفته من شروع به پرسش کرد: کجا را زدی؟ چگونه سقوط کردی؟ چه مقدار بمب و راکت به سر نیروهای عراقی ریختی؟ (من قبل از اسارت در تهران توجیه شده بودم  که اگر اسیر شدم چه بگویم و چه بکنم) سوال کردند که آیا من دوره توجیهی اسارت را دیده ام در جواب گفتم: هیچ کس در ایران مرا توجیه نکرده بود و اصلاً ما خیال جنگ با شما را نداشتیم. ماموریتی که منجر به اسارت من شد، برای من  یک ماموریت ساده بود و دلیل آن به همراه داشتن عکس همسر و بچه ام، گواهی نامه رانندگی ایرانی و خارجی و همین مبلغ 20 هزار تومان پول نقد است. اگر می دانستم اسیر می شوم هیچ وقت این اشیا را با خود نمی آوردم.  متوجه شدم آنها در پی این هستند که مدرک و دلیلی بتراشند و در جوامع بین المللی ثابت کنند ایران آغاز کننده جنگ بوده است. پس از یک هفته مجدداً توسط یکی از سرگروه های استخبارات بازجویی شدم. او هم سعی داشت از من اقرار بگیرد مینی بر اینکه ما آغاز کننده جنگ بوده ایم. خدا را شکر در این مورد هم خدا مرا یاری کرد و از بازجویی سالم به در آمدم.

در بهار سال 1367 از رادیو شنیدم که رزمندگان، عملیات والفجر 10 را آغاز کرده اند. در این عملیات شهر حلبچه در شمال عراق با همکاری نیروهای مردمی عراق و رزمندگان اسلام به تصرف در آمد. نیروهای عراقی آن چنان غافلگیر شدند که تعدادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت در آمدند. با شنیدن این خبر موج شادی سر تا سر آسایشگاه را فرا گرفت و بچه ها روحیه ای تازه گرفتند. پس از آن همه شکست های پی در پی، این پیروزی خیلی دلچسب بود و اسیران می گفتند برای ده سال آینده هم انرژی و توان گذراندن اسارت را داریم. عراق خیلی تلاش کرد حلبچه را پس بگیرد ولی نتوانست. صدام به منظور زهر چشم گرفتن از بقیه مردم عراق و این که همکاری با نیروهای ایرانی چه عواقبی در بر خواهد داشت، به طور گسترده به بمباران شیمیایی آن هم از نوع گاز خردل پرداخت ؛ به طوری که در ظرف یک ساعت حدود 5000 کشته و 15000 مجروح و زخمی به جا ماندند. این واقعه دنیا را تکان داد؛ ولی به علت همکاری و همسویی قدرت های استکباری با صدام، هیچ وقت دولت عراق به طور جدی محکوم و تقبیح نشد. سربازان عراقی گاهی پنهانی برایم تعریف می کردند که صدام آن گونه از این بمب های شیمیایی استفاده کرده که حتی حیوانات و گیاهان این شهر از بین رفته است. او قصد داشت با این عمل رعب و وحشتی در بین مردم عراق ایجاد کند که بعد از آن، هیچ کس جرآت همکاری با ایرانیان را نداشته باشد.      نیروهای ایرانی، طی بیانیه ای رسماً اعلام کردند که قصد عقب نشینی از شهر حلبچه را دارند و پس از آن شهر بندری فاو که در عملیات والفجر 8 توسط رزمندگان تصرف شده بود به عراق واگذار شد.

نیروهای امریکایی در خلیج فارس مستقیماً با نیروهای ما درگیر شدند و سکوی نفتی ما را منهدم کردند و چند روز پس از این تجاوز، هواپیمای مسافری ایران را، با 300 مسافر، بر فراز خلیج فارس مورد اصابت موشک قرار دادند. موج شادی تمام نیروهای عراق و مردم را فرا گرفته بود. رادیو هایشان لحظه ای آرام نداشتند و مرتب سرود ملی پخش می کردند. ما در اسارت روز به روز افسرده تر و دلتنگ تر می شدیم و نمی دانستیم چرا چنین اتفاقاتی می افتد. روزهای متعددی را با این ذهنیت که جنگ شکست و پیروزی اش با هم است، توانستیم مقداری به وضع نابسامان روحیمان مسلط شویم. همه منتظر عاقبت کار بودیم. شب سرنوشت ساز 27 تیرماه سال 1367 از راه رسید و خبر پایان جنگ و پذیرش قطعنامه 598 از سوی امام (ره) از رادیو پخش گردید.

روز 28 تیر قبل از طلوع آفتاب، برای وضو گرفتن از سلول بیرون رفتیم. باباجانی که خبر را شنیده بود، با مشورت ارشد آسایشگاه به اطلاع ما رساند. بچه ها که نمیتوانستند خبر را باور کنند. تا لحظاتی همه حالت بهت زده داشتند و هیچ کس حرف نمی زد.کسانی که به ادامه جنگ و انتقام می اندیشیدند، از شنیدن خبر ناراحت بودند و در حالی که گریه میکردند، نمی خواستند قبول کنند جنگ تمام شده است. دسته دیگر با شنیدن خبر، فکر رهایی و آزادی و بودن با همسر خانواده را در ذهن می پروراندند و خوشحال بودند. به هر حال جنگ تمام شده بود و ایران نیروهای خود را تا مرزهای بین المللی عقب کشید. حالا این عراق بود که در اجرای مواد قطعنامه تعلل می ورزید. صدام با توجه به عقب نشینی های اخیر ایران در جبهه ها پنداشته بود که پذیرش قطعنامه، ناشی ازضعف نیروهای ایرانی بوده است؛ لذا برای جبران شکست های خود و به دست آوردن امتیاز جدید با حمایت همه جانبه منافقان از زمین و هوا، 15000 زن و مرد آنان را با تجهیزات عراقی از منطقه غرب به طرف ایران گسیل داشت.

صدام، قول فتح سه روزه تهران را به منافقان داده بود و آنها با این امید وارد خاک ایران شدند. امام خمینی (ره) با یک بسیج عمومی چندین هزار رزمنده از جان گذشته را در منطقه غرب حاضر کردند. این عملیات با نام مرصاد و با رمز یا علی علیه السلام آغاز شد. منافقان تا عمق 100کیلومتر یا بیشتر در خاک ایران پیشروی کرده بودند. نیروهای ایرانی درتنگه « چهار زبر » آنها را محاصره کردند و از زمین و هوا مورد حمله قرار دادند. منافقان آنچنان متحمل شکست شدند که بیشتر نیروهایشان کشته و اسیر شدند. صدام وقتی طعم شکست را چشید فهمید که ایران نه در ضعف بلکه هنوز در اوج قدرت است؛ لذا راهی جز پذیرش قطعنامه نداشت.

هفدهم مرداد سال 1367 ساعت 5/1 بعد از نصف شب با صدای تیراندازی و هلهله سربازان از خواب بیدار شدیم. نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است. ساعت 3 نیمه شب یک ستوانیار با یک عراقی وارد سالن شدند و با ارشد صحبت کردند. لحظه ای بعد در سلول من باز شد. ستوانیار گفت: حسین، رضا لشگری گفتم: بله خودم هستم. گفت: فردا ساعت 12 ظهر می آییم دنبالت باید جایی برویم. ستوانیار در را بست و رفت. ارشد به ما اطلاع داد تیراندازی واکنش عراقی ها برای پذیرش قطعنامه از طرف صدام بوده است. فردا قبل از ظهر، ارشد، همه بچه ها را در یک اتاق بزرگ جمع کرد و پس از یادآوری مسائل نظامی به من گفت: از این لحظه به بعد خودت مسئول اعمال خودت هستی هر حرفی بزنی و یا هر عملی بکنی، ما هیچ گونه مسئولیتی در قبال تو نداریم. همه فکر می کردند چون من اولین اسیر هستم، عراقی ها قصد دارند اولین نفری را که آزاد میکنند، من باشم. هر کس سفارشی برای خانواده داشت، به من گفت؛ ولی خودم نمیدانستم به کجا خواهم رفت. ساعت 12، ستوانیار با یک سرباز وارد سالن شد. بدون اینکه چشمانم را ببندند، مرا بیرون بردند. وارد اتاقی در نزدیکی زندان شدیم. سلمانی حاضر بود. سرم را اصلاح کرد و لباس تابستانی نیروی هوایی عراق را تنم کردند. برای ناهار املت گوجه فرنگی درست کرده بودند. رفتار عراقی ها نسبت به من خیلی تغییر کرده بود، خیلی با عزت و احترام مرا جابجا می کردند و همیشه با کلمه (یا سیدی) یعنی (ای آقا) مرا مورد خطاب قرار می دادند. منتظر آمدن کسی بودند. در این فرصت همان ستوانیار به من گفت: صدام حسین خیلی سلام رسانیده و امروز تو را نزدیک سرلشکر خواهند برد و وضع تو بهتر خواهد شد. هرکدام از نگهبان ها که مرا می دیدند، سلام و احوال پرسی می کردند و سعی داشتند به نحوی از من عذرخواهی کنند. عملکرد آنها برایم باورکردنی نبود؛ زیرا تا دیروز همه اینها دشمن بودند و برخورد سخت و خشنی داشتند و امروز همه دوست شده بودند و پوزش می خواستند. ستوانیار برایم حوله و وسایل حمام آورد. دوش گرفتم صورتم را مرتب کردم. بلافاصله برایم چای آوردند. تا نیمه استکان از شکر پر شده بود. در ظاهر خودم را از پذیرایی آنها خوشحال نشان می دادم و لبخندی بر لب داشتم؛ ولی در باطن دلشوره ای سراسر وجودم را فرا گرفته بود و با خود می گفتم؛ این پدرسوخته ها چه نقشه ای برای من کشیده اند؟ و چرا مرا از دوستانم جدا میکنند؟ و برای مقابله با توطئه های آنها در ذهنم نقشه می کشیدم.

در همین افکار و اندیشه ها بودم که نگهبان وارد شد و گفت: منتظر شما هستند. ستوانیار از من خواست که به اتفاق برویم. او ساک مرا برداشت و در حالی که تعارف میکرد، مرا به جلو انداخت. از اتاق بیرون آمدیم. وارد فضای سرسبزی که مملو از گل های سرخ بود شدیم. بوی گل ها فضا را عطرآگین کرده بود و به خیابان محوطه چمن، زیبایی خاصی بخشیده بود. اسیرانی که در زندان بودند، نمی توانستند هرگز باور کنند که در چند متری آنان چه در فضای زیبا و روح بخشی وجود دارد و آنها از آن بی خبرند. در گوشه و کنار محوطه، لاستیک های هواپیما را به صورت زیبایی رنگ آمیزی کرده بودند و بر روی بعضی از آنها پرچم عراق کشیده شده بود. درخت های نارنج و خرما جلوه ی خاصی به نمای محیط بخشیده بود. خوشه های خرمای نارس به رنگ کهربایی بر روی شاخه ها خودنمایی می کرد و نارنج های سبز بر روی درخت سنگینی می کردند. در جلوِ اتاق افسر نگهبان دو دستگاه خودروِ تویوتا لندکروز شیک پارک شده بود که در کنار هر کدام یک راننده و چند سرباز مسلح حضور داشتند. با رسیدن من سربازان با اشاره سر و گفتن سلام علیکم، احترام خودشان را نسبت به من ابراز کردند. وارد اتاق افسر نگهبان شدیم. سرگردی پشت میز نشسته بود و یک سروان از کمیته قربانیان جنگ آمده بود. او گفت: من مأمورم سلام و تحیات رئیس جمهور صدام حسین را به شما برسانم و شما از این لحظه به بعد میهمان ایشان هستید.

به تعارف سرگرد، من و سروان بر روی مبل نشستیم. سرگرد به عربی سرباز جلو در را صدا زد و فرمانی داد. چند لحظه بعد او با سینی وارد شد و برای ما آب پرتقال آورد. سروان مشخصات من را با پرونده مقایسه کرد و سپس رو به من کرد و گفت: ما حاضریم محل را ترک کنیم. سروان ورقه ای را به سرگرد داد و او پس از مهر و امضا کردن به سروان داد. سروان گفت: ممکن است یکی دو هفته دیگر به ایران و پیش خانوادت برگردی. گفتم: خدا بزرگ است؛ هرچه او بخواهد، همان می شود. قصد رفتن داشتیم که سرباز برایمان چای آورد. عرب ها چای را اکثرأ با شکر می خورند و قند در میان آنها مرسوم نیست؛ مگر در قسمت های شمال عراق که کردنشین هستند. پس از نوشیدن چای، سروان به ستوانیار اشاره کرد و از او خواست بیرون برود و وسایل نقلیه را آماده کند. سروان از من خواست به اتفاق بیرون برویم. من با تک تک افرادی که در اطراف ما حضور داشتند و اکثراً نگهبان های زندان بودند، خداحافظی کردم. آنها به من نوید آزادی و برگشت پیش خانواده را می دادند. به همراه سروان از اتاق بیرون آمدیم و طرف خودروها حرکت کردیم؛ در حالی که سروان به فاصله یک متر در سمت چپ من راه می رفت و این طرز حرکت کردن در ارتش نشانه احترام به مافوق است.

در طول مسیر مجدداً به چمن و گل افتاد. چقدر برایم دیدنی و زیبا بود؛ شاید علت این امر، هشت سال دوری از طبیعت بود. نگاهم به محل نگهداری اسیران افتاد. پنجره های آن از بیرون با آجر و سیمان پوشیده شده بود  و شباهت زیادی به دخمه و یا بیغوله هایی داشت که جغد در آن لانه می کند. در این دخمه ها خلبانان پر شکسته ای بودند که در چنگال دژخیمان بعثی به صورتی وحشیانه و ناجوانمردانه اسیر بودند و برای بدست آوردن نیازهای اولیه خود، باید اعتصاب غذا می کردند یا هزاران ترفند به کار می بردند. آنها هر روز با دلی شکسته و آینده ای نامعلوم صبح را شب می کردند و هرکس از دیگری می پرسید به نظر تو کی جنگ تمام می شود؟ سرنوشت ما چه خواهد شد؟ خانواده چطور شده است؟! دوست اسیرش سعی می کرد او را دلداری دهد و می گفت: دوست من، برادر من، به خدا توکل کن! بالاخره جنگ تمام خواهد شد و تو پیش خانواده خواهی رفت. او در حالی این جملات را برای دوستش می گفت که خود در دل هیچ امید و دورنمایی از برگشت به وطن نداشت.

در این افکار بودم که نزدیک ماشین رسیدیم. در صندلی عقب در بین دو سرباز مسلح جای گرفتم. با حرکت ماشین برای آخرین بار نگاهی به زندان انداختم و از تمام دوستانم در دل خداحافظی کردم. زیر لب بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و سپس آیه الکرسی را خواندم. پس از هشت سال با چشم باز مناظر شهر را می دیدم و از دیدن خانواده ها که درحال رفت و آمد بودند، خیلی لذت می بردم. هرکس به سویی در حرکت بود. بچه ها با مادرشان و گاهی همه اعضای خانواده باهم بودند. مغازه ها،ساختمان های بلند، اتوبوس های شرکت حمل و نقل شهری، تاکسی ها، سوپرهای مواد غذایی، بوتیک های لباس فروشی، نانوایی، رستوران، سالن های ورزشی، آرایشگاه های زنانه و مردانه، مدارس و دانشگاه. همه اینا در طول مسیر، نظر من را به خود جلب می کردند. به طوری که سربازان کنار من متوجه شده بودند و خود آنها برایم مکان ها را توضیح می دادند.

هوا گرم بود و بازار بستنی و آب میوه و نوشابه خیلی داغ بود. به طوری که جلوی هرکدام از این دکان ها صف طویلی از مردم بود. قصابی و طباخی در کنار خیابان زیاد به چشم می خورد. در حاشیه خیابان ها بساط کباب و جگر گذاشته بودند. بهداشت عمومی خیلی ضعیف به نظر می رسید؛ به طوری که خود من بعد سال ها اسارت و کم غذایی و یا بد غذایی، اشتهایی  برای خوردن آنها نداشتم. ماشین ما برای این که در ترافیک نماند رعایت مسائل راهنمایی و رانندگی را نمی کرد. وقتی افسر پلیس آمد و خواست ما را جریمه کند سروان به او چیزی گفت و او بلافاصله احترام گذاشت و راه را برای ما باز کرد.

 

1395/10/7 13:29:35 7024 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده  حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015