• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

نگاهی به کارنامه گردان 153 شکست دشمن در مهاباد، ورود به جنگ تحمیلی در فولی آباد


از زبان امیر جانباز کهتری فرمانده وقت گردان-1

برگ هایی زرّین در کتاب دفاع مقدس، شکوه و حماسۀ مردان، مردی را به تصویر می کشد که قامت رشیدشان بر تمام تاریخ این سرزمین سایه می افکند

گردان 153، شکست دشمن در مهاباد، جنگ تحمیلی، دفاع مقدس ارتش، هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی

حماسه سازانی که هر کدامشان برای افتخار و عظمت یک ملت کفایت می کنند و چه پر افتخار است ملت بزرگ ایران اسلامی که ده ها هزار اسطوره را این چنین از لابه لای تاریخ قطور این رویداد، برای همیشه به رخ ملت های دنیا می کشد.
آنچه در پی می آید، خاطرات، یادها و یادبودهای امیری سرافراز و فرماندهی لایق، یعنی امیر سرتیپ جانباز منوچهر کهتری است که نقشی کلیدی در طول دفاع مقدس، به ویژه در شکست دشمن در ذوالفقاریه، عملیات ثامن الأمه و شکست حصر آبادان داشته است.
 در بیان این نقش، همین بس که مقام معظم رهبری در حاشیۀ کتاب "تجاوز که آغاز شد" چنین مرقوم فرمودند:
"در این ماجرای مهم و تعیین کننده یک گردان از ارتش نیز نقشی بسیار اساسی داشت و فرمانده آن به نام سرهنگ کهتری همان روزها به خاطر مقاومت شجاعانه و فداکارانه اش خیلی معروف شد. کاش از این ها هم در این نوشته یادی شده بود."

امیر کهتری به تصریح مقام معظم رهبری با مقاومت ایثار گرانه اش در ذوالفقاریه آبادان، شکستی سنگین را به دشمن متجاوز تحمیل کرد و همین بود که نشان درجۀ یک فتح به دست مبارک مقام معظم رهبری بر سینه اش نصب گردید تا افتخاری باشد برای همیشۀ زندگی اش.
به تصریح کارشناسان نظامی، این اقدام او در شکست دشمن چنان ضربه ای به متجاوز مغرور از پیروزی های چند روزه زد که دیگر نتوانست کمر راست کند و شعارهای باطل حضور در تهران و ابادان و... را در روزهای بعد تکرار کند.
امیر سرتیپ جانباز منوچهر کهتری، قهرمانی است که مردم حق شناس آبادان لقب زیبای«ناجی آبادان» را به او دادند و فرزندان شان را به پاس قدرشناسی از او «کهتر» نام نهادند تا همیشه یاد و نامش در آبادان و تاریخ ایران زمین زنده بماند.
جنگی ناخواسته که با هدف تأمین منافع مستکبران به ایران اسلامی تحمیل شد، موقعیتی را فراهم آورد تا غیور مردان کفر ستیز ارتش جمهوری اسلامی ایران توانایی های خود را در عرصۀ جهاد، دفاع و فناوری نظامی به نمایش بگذارند.
آنان با همتی والا و با انجام بیش از 22 عملیات پدافندی و آفندی تا پایان سال 1359، راه را بر دشمن بستند و پس از آن نیز با اجرای بیش از 90 عملیات مستقل و شرکت در عملیات های مشترک با سایر نیروهای مسلح، تا پایان جنگ مردانه ایستادند، مردان مردی که خواب های شیطانی دشمن را آشفتند و در اطاعت از فرمان رهبری، بدون هیچ درنگی به میدان مبارزه و جهاد شتافتند و علی رغم مشاهدۀ پیکرهای پاره پاره شدۀ همرزمان، سینه های شان را در مقابل انواع سلاح های دشمن سپر ساخته و توطئۀ آنان را در نطفه خفه کردند.
گردان 153 در درگیری های شمال غرب کشور
گردان 153 پس از جابجایی از پادگان امامقلی، در قوچان برنامه های آموزش نظامی را زیر نظر فرمانده گردان با جدیت آغار کرد. برنامه های منظم تک های شبانه، رزمایش، دفاع شخصی و آمادگی رزمی با دقت اجرا می شد. اصرار سرگرد کهتری برانجام برنامه ها، چنان بود که بعضی به شوخی او را «پسرخالۀ ارتش» نام گذاشته بودند و در بین خودشان می گفتند: « برویم گردان پسرخالۀ ارتش، سری به فلانی بزنیم.»
چند روزی بود که درجۀ سرهنگ دومی اش را به او ابلاغ کرده بودند که از سوی فرماندهی لشکر احضار شد.
اوضاع در شمال غرب کشور به ویژه پادگان مهاباد بسیار وخیم گزارش شده است. می خواهم مسئولیت گردان153 را به طور موقت به جانشین واگذار کنی و با گردان دیگری به مهاباد بروی و غائله پیش آمده را سروسامان دهی.
سرهنگ کمی روی صندلی جابه جا شد.
من با گردان خودم بهتر می توانم در مهاباد انجام وظیفه کنم تا گردانی که نه من افرادش را می شناسم و نه آنها با روحیۀ من آشنایی دارند.
حاج آقا موسوی که در دفتر نشسته بود، حرف های سرهنگ را تأیید کرد و از فرمانده لشکر خواست که گردان 153 را به این مأموریت سنگین اعزام کند.
سرهنگ کهتری حکم مأموریت به مهاباد را آن روز گرفت و به گردان برگشت. یک هفته ای طول کشید که خودروهای ترابری و سایر تجهیزات آماده شوند. روز قبل از حرکت به سوی راه آهن مشهد، سرهنگ همه را جمع کرد.
با یاری خدا ما به همین تعداد و با همین وضعیت که می رویم، باز خواهیم گشت و اجازه نخواهیم داد که دشمن کوچکترین ضربه ای به ما بزند.  قول میدم که نگذارم حتی یک قطره خون از بینی شما بریزد.
     گفته های سرهنگ نیروی تازه ای به آنها بخشید و همگی یک صدا فریاد زدند: زنده باد سرهنگ کهتری! نابود باد ضد انقلاب!
سرهنگ آنها را به رزم شبانه برد و آموزش های لازم در برخورد با ضد انقلاب را به آنها آموزش داد. در ایستگاه راه آهن مراغه، گردان با نیروها، تجهیزات و وسایل، آمادۀ حرکت به سوی مهاباد شد.
قبل از حرکت سربازی آمد:
جناب سرهنگ! کسی از لشکر تماس گرفته و شما را می خواهد.
وقتی گوشی تلفن را برداشت، فهمید که حاج غلامعلی در حالی که برای مداوای بیماریش از کرمانشاه عازم تهران بود، در یک تصادف فوت کرده است. به معاون گردان که آنجا بود و از ماجرا با خبر شد، گفت:
دلم نمی خواهد افراد من بدانند پدرم فوت کرده است. ممکن است این خبر باعث تضعیف روحیۀ آنها شود. می رویم به مهاباد و وقتی برگشتیم در قوچان ختمی برایش می گیریم.
اولین روزهای تیر ماه بود که وارد پادگان شدند. همه چیز غیر عادی بود. تمام تجهیزات نظامی، حتی توپ های 105 میلی متری را هم همراه با توپ های پدافند هوایی و... به غارت برده بودند. گروهی از آنها با جعل کارت های پایان خدمت، تمام سربازان پادگان را مرخص و هرکاری که دلشان می خواست کرده بودند.
اطراف پادگان هم با مین های مختلفی مین گذاری شده بود. اوضاع شهر هم چندان مناسب نبود. حتی نوجوان ها به خرید فشنگ، نارنجک، کلت و... روی آورده بودند. بعضی ها هم قوطی های مشروب را درکنار خیابان ها روی هم چیده و برای فروش آنها با صدای بلند تبلیغات می کردند!
مردم مهاباد که مسلمان و اهل نماز بودند، از بی شرمی ضدانقلاب به تنگ آمده بود اما کاری از دستشان بر نمی آمد.
سرهنگ همان روز های اول با مردم طرح دوستی ریخت و به کمک هم توانستند آرامش را به شهر برگردانند. مدت شش ماهی که در مهاباد مستقر بود، فقط یک دستگاه وانت بار حمل غذای گردان  با مین برخورد کرد که به کسی آسیبی نرسید.
سرمای پاییزی از راه رسیده و برف های اواخر آبان ارتقاعات اطراف شهر را پوشانده بود که سرهنگ در میان بدرقۀ به یاد ماندنی مردم مهاباد، گردان 153 را برای انجام مأموریت های مهم دیگر به سوی قوچان حرکت داد.
گردان 153 در جنگ تحمیلی
چند ماهی بود که گردان 153 به قوچان آمده و کارهای آموزشی و نظامی اش را پی گرفته بود. روزهای آخر شهریور ماه، یک دستگاه خودرو تیپ قوچان، آذوقه و سایر نیاز های پادگان امامقلی را بار زده و به سمت آنجا  رفته بود. در بین راه خودرو  از جاده منحرف و واژگون شده و نمایندۀ پادگان به نام گروهبان بازمانده در آن تصادف فوت کرده بود. روز سی و یکم شهریور 1359 در مسجد جامع قوچان از سوی تیپ، برایش مراسم ختم گرفتند.
واعظ بالای منبر از قیامت و سؤال و جواب  ایستگاه های آن می گفت که پیکی با لباس نظامی وارد مسجد شد و در کنار فرمانده تیپ نشست. آهسته در گوشش چیزی گفت و نامه ای لاک و مهر شده را به او داد.
مراسم که تمام شد. از بلندگوی مسجد اعلام کردند که همۀ رؤسای  ارکان و فرماندهان گردان به پادگان بروند. همه در باشگاه جمع شدند و فرمانده تیپ گفت: «نیروهای بعثی از زمین و هوا به شهر های مرزی و بزرگ ایران حمله کرده اند و جنگی ناخواسته به امام و ملت ایران تحمیل شده است. از امروز نیروهای مسلح آماده باش هستند. از ستاد لشکر دستور آمده که یکی از گردان های آماده برای پشتیبانی  لشکر 92 زرهی به خوزستان برود. از آنجا که گردان 153 از لحاظ تجهیزات و نیروی آموزش دیده امتحانش را بارها پس داده و نسبت به سایر گردان ها آماده تر است، می خواهم که این مأموریت را به عهده بگیرد.»
همۀ تجهیزات و وسایل لازم برای انجام مأموریت آماده شد. کمبود خودرو مسئولان نظامی را نگران کرد. خبر به مردم رسید که ارتشیان برای اعزام به جبهه مشکل خودرو دارند. مردم در کمتر از یک روز انواع مختلف کامیون، و وانت بار را به پادگان آوردند و به گردان هدیه کردند.
با فرمان عمومی ارتش، سربازان ترخیص شدۀ1356 هم به خدمت فرا خوانده شدند. تعدادی ازآنها که از لشکر 77 خراسان کارت پایان خدمت گرفته بودند، خودشان را به لشکر معرفی کردند.
خبر بازگشت پیروزمندانۀ گردان 153 از مأموریت مهاباد بدون اینکه حتی یک سرباز زخمی هم داشته باشد، درپادگان  دهان به دهان می گشت. سربازهای احتیاط که به تیپ قوچان آمده بودند، در مقابل دفتر گردان 153 جمع شده و از فرماندهی آن می خواستند که برای آنها هم جایی را در گردان پیش بینی کند و آنها را هم به خوزستان ببرد.
روز سوم مهر گردان 153، آتش بار 105 و یک گروهان تانک، به فرماندهی سرهنگ کهتری برای دفاع از خرمشهر، از شهر قوچان به راه افتاد.
صدای سوت قطار خبر از رسیدن به ایستگاه راه آهن اهواز را اعلام کرد. با توقف در ایستگاه، نیروهای پیاده در صف های منظم و سایرین نیز تجهیزات و وسایل را از قطار پیاده و به محوطۀ ایستگاه آوردند.
یک قبضه توپ سنگین در ایستگاه راه آهن، توجه فرماندهان را به خود جلب کرد. وقتی پرس و جو کردند، فهمیدند که این قبضه از یکم نبرد خیز به خیز به سوی دشمن تیر اندازی کرده و با پیش روی نیروهای مرزی در خاک ایران، عقب نشسته تا به ایستگاه اهواز رسیده است. اندیشیدند با دشمنی که عزم شکستن هیمنۀ ایرانی را دارد، مواجهند. پس باید جدی و با همت وارد عرصۀ نبرد شوند.
چند ساعتی بیشتر از حضورشان در ایستگاه راه آهن اهواز نگذشته که برای اعزام به خرمشهر اعلام آمادگی می کنند. از فرماندهی کل قوا  امریۀ مأموریت اعزام آنها به خرمشهر لغو شد و از آنان خواستند که به طور موقت در فولی آباد اهواز مستقر شوند.
ورود به فولی آباد
سرهنگ کهتری بدون اینکه بداند، دست های پنهانی برای کاستن توان رزمی نیروهای  تحت امرش خوابی برای آنها دیده اند، نیروها را به فولی آباد هدایت کرد. منافقین، خلق عرب و... خبرها را لحظه به لحظه  به گوش دشمن می رساندند، خبر استقرار گردان 153 در فولی آباد همزمان به اردوگاه دشمن رسید. در همان ساعت های اولیه اسقرار، هواپیماهای دشمن با چند راکت به آنها  هجوم آوردند و ضرب شستی نشان دادند و در بیست و چند روز بعد که آنجا مسقر بودند، هر روز یکی دوبار مزاحمت هایی را برایشان ایجاد می کردند.
در حالی که دشمن هر روز چندین کیلومتر از خاک کشور را تصرف می کرد، نیروهای آمادۀ رزم اعزامی از قوچان بدون هیچ برنامه ای در فولی آباد سرگردان و یا شاید بشود گفت زندانی بودند. در یکی از روزها وقتی اصرار آنها را برای انجام مأموریت دیدند، به سرهنگ کهتری گفتند: «تپه های الله اکبر  به وسیلۀ نیروهای زرهی دشمن اشغال شده است، شما نمی توانید به آنجا حمله کنید و دشمن را عقب برانید.»
سرهنگ با بررسی کوتاهی که انجام داد، فکر کرد شاید این دامی باشد برای ضربه زدن به نیروهایش.
-    اولا نیروهای تحت امر من پیاده هستند و در حالی که نیروهای  دشمن زرهی است. ثانیاً در حال حاضر تیپ یک زرهی لشگر 92 در آنجا مستقر است که حضور ما ممکن است مشکلاتی را برای آنها به وجود بیاورد. اجازه بدهید ما به محل مأموریتمان، خرمشهر برویم.
کسی گفت: « فرمانده کل قوا نظرش بر این است که اجازه بدهیم دشمن تا کیلومتر ها در خاک کشورمان نفوذ کند، سپس با چند حمله حساب شده او را نابود کنیم و توانش را از او بگیریم.»
سرهنگ که مرد جنگ بود و تاکتیک های رزمی را به خوبی می شناخت، این فکر را اشتباه می خواند.
-    در صورت تسلط دشمن بر راه های مواصلاتی و منابع اقتصادی ما ممکن است دیگر نتوانیم آنها را از مناطق اشغالی بیرون کنیم. اگر هم بتوانیم  این کار را انجام دهیم، دشمن تمام منابع را منهدم خواهد کرد و بعد از آن عقب خواهد نشست، پس زیانی که ما از اشغال دشمن می بینیم، به مراتب بیشتر از آسیبی است که به دشمن می زنیم.
اما گویی کسی حاضر به شنیدن این گونه حرف های منطقی نبود.
در یکی از آن روزهای سخت و دل آزار، یکی از سربازان احتیاط 1356 که ستوان یکمی متین و اهل فضل و فرماندهی بود، دسته ای را هم به عهده داشت، از سرهنگ کهتری پرسید: « جناب سرهنگ! اینجا تلفنی هست که ما بتوانیم با جایی تماس بگیریم؟»
سرهنگ که منتظر بود کاری برای این افسر انجام دهد، او را به قرارگاه جنوب در زرگان برد. تلفنی را در اختیارش قرار داد.
-    این تلفن! می توانی با خانواده ات تماس بگیری.
افسر وظیفه شماره ای را گرفت و مشغول صحبت شد.
-بله! مدتی است که به فولی آباد آمده ایم. هواپیماهای دشمن هر روز بالای آسمان محل اسقرارمان پرواز می کنند...
سرهنگ آهسته رو دسشت زد.
-    این صحبت ها طبقه بندی است و نباید با تلفن این ها را گفت.
افسر وظیفه ادامه داد: «بله! خودشان هم اینجا هستند.»
بی درنگ گوشی تلفن را به سمت سرهنگ کهتری گرفت.
-    جناب سرهنگ با شما کار دارند.
سرهنگ متحیر نگاه کرد.
-    با من!
-    بله! آیت الله بهشتی هستند.
سرهنگ گوشی را گرفت و در مقابل سؤالاتی که از او می شد، تا جایی که اشکال حفاظتی نداشت، پاسخ داد. از او خواستند که به فولی آباد برود و منتظر اقدام هماهنگی بعدی باشد.
هر دو سوار جیپ فرماندهی شدند و به سمت فولی آباد حرکت کردند.

رهایی از مخمصۀ فولی آباد
نرسیده به فولی آباد، صدای بی سیم بلند شد و کسی از آن سو از سرهنگ خواست به قرار گاه اهواز برگردد. در قرارگاه سروان فیرزمند و بانزاد نیز به او پیوستند. یک فروند بالگرد 206 در اختیار آنها قرار گرفت و از  آنها خواستند برای شناسایی محل استقرار نیروهای تحت امرشان به آبادان بروند و فردا سرهنگ در قرارگاه ماهشهر حاضر باشد.
این اولین مرتبه ای بود که سرهنگ سوار بالگرد می شد. وقتی همه در داخل پرندۀ آهنین بال نشستند، بالگرد از زمین برخاسته و در ارتفاع پایین و سینه به سینۀ دشت ها و کوه ها به پیش می رفت.
سرهنگ از خلبان پرسید: « در این بالگرد هنگام پرواز چگونه باز  می شود.»
-    برای چه می خواهید جناب سرهنگ.
-    می خواهم وقتی دچار خطر شدیم، در را باز کنم و پایین بپرم.
هنوز چند دوری نزده بودند که دو فروند هواپیمای عراقی راه را بر آنها بستند و چند شیرجه به سوی آنها رفتند. شاید دیگر گلوله ای در خشاب نداشتند که به سوی آنها رها کنند.
بالگرد با مهارت خلبان در میان گودالی بزرگ نشست و از دید هواپیماها مخفی ماند.
سرهنگ به مزاح گفت: « مگر نشنیدید که میازار موری که دانه کش است!»
بالگرد به قرارگاه برگشت. سرهنگ با دست پر راهی قرارگاه ماهشهر شد به اتاق جنگ رفت. سیدی روحانی   رادید که آنجا نشسته بود. با تعجب گفت:
-    روحانی به جنگ و منطقۀ جنگی چه کار دارد؟
حضور سید روحانی را به فال نیک گرفت و کنار او نشست.
سید از اوضاع گردانش پرسید و آمادگی شان برای مقابله با دشمن.
سرهنگ همه را با شور و هیجان توضیح داد.
-    گردان 153 پیاده و نیروهای همراه ما از بهترین ها در رزم و آماده پذیرش هر مشکلی در منطقه هستند.
سید از کیف کنار دستش ده هزار تومان برداشت و به سرهنگ داد.
-    با این پول اگرچه ناچیز است، بخشی از مشکلات گردان را حل کنید. می خواهم همین الان دستور انتقال نیروها را از فولی آباد به منطقه جدید که در آبادان شناسایی کرده اید را بدهید. البته قبل از هر اقدامی به آبادان بروید. امیر سرتیپ فلاحی به همراه گروهی برای بازگشایی جادۀ آبادان در آنجا با دشمن درگیر هستند. دستورات نظامی لازم را از سلسله مراتب خود بگیرید و در اسرع وقت اقدام کنید.
سرهنگ به آبادان برگشت و در مسیر به موقعیتی رفت که یک گردان از ژاندارمری و یک گردان از ارتش با 15 دستگاه برای بازگشایی جادۀ آبادان، عملیاتی را آغاز کرده بودند.
شنید که عملیات با مشکل مواجه شده و نیروهای عراقی تانک ها را شکار کرده و تعدادی از نیروهای هردو گردان را شهید و زخمی کرده اند. بقیه هم مجبور به عقب نشینی شده اند.
با پرس و جو فهمید که سرلشکر فلاحی با یک نفر غیر نظامی که آجودان وی بود در زیر پل سنگر گرفته اند. با دیدن آنها متوجه شد که اوضاع چندان مناسب نیست. سرلشکر فلاحی درجه هایش را کنده و در گوشه ای زیر خاک پنهان کرده بود تا اگر به دست دشمن اسیر شد، دست کم شناسایی نشود.
از دسته های رزمی هم یک دستۀ خمپاره انداز 120 میلی متری به سرپرستی یک استوار باقی مانده بود که در آن گیرو دار یک فلاکس چای را به دست گرفته و به تیمسار فلاحی مرتب می گفت: چای بریزم!
سرتیپ فلاحی با نگاهی معنی دار، از او خواست که نگاهی به اطراف بیندازد و وضعیت را به گزارش کند.
هنوز استوار به روی پل نرسیده بود که برگشت.
-    قربان! تانک های عراقی با آرایش جدید به این سو می آیند. دستور چیست؟
-    از تجهیزات و مهمات چی باقی مانده است؟
-    دوکامیون مهمات به اضافۀ 4 قبضه خمپاره انداز 120 میلی متری.
-    معطل نشوید زود کاری بکنید.
دو دستگاه کامیون  از سینه کش پل بالا آمدند. استوار نگاهی به آنها کرد.
-    این کامیون ها خودی هستند یا از آن دشمن؟ نمی دانم. توکل بر خدا یکی را هدف می گیریم تا ببینیم چه می شود.
بسم الله گفت و اولین گلوله را پرتاب کرد. گلوله بر کمر کامیون نشست و صدای انفجار مهمات فضای منطقه را پر کرد.
تانک های دشمن با دیدن شعله های آتش به سرعت دور زدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
برای چند لحظه منطقه در سکوتی معنادار فرو رفت.
امیر سرتیپ فلاحی که حالا کمی آرام شده بود، استوار را صدا زد.
-    ببینم جوان جمعی کدام یگانی و چه کاره ای؟
-    قربان! استوار... جمعی گردان...هستم و به جرم بذله گویی و رفتارهای ناخوشایند قرار بود مرا با پانزده سال خدمت، از ارتش پاکسازی کنند. من هم اصرار کردم یک فرصت به من بدهند تا در این جنگ دینم را به کشورم ادا کنم.
امیر فلاحی دستی به شانه اش زد.
-    برو از فردا درجۀ ستوانی نصب کن و سعی کن در راه خدمت به این آب و خاک تا حد توان بکوشی. سعی کن از بذله گویی زیادی و رفتارهای ناخوشایند هم پرهیز کنی. برو! حلاوت این ارتقای درجه مبارکت باشد و نوش جانت.
سپس رو به سرهنگ کهتری کرد:
-    امروز با عراق مساوی کردیم. یک سیلی خوردیم و یک سیلی زدیم.
سرهنگ همراه امیر فلاحی و همراهش به ماهشهر برگشت تا مقدمات انتقال نیروهای تحت امرش به آبادان را فراهم کند.
با هماهنگی فرماندهی قرار گاه سرهنگ از معاون گردانش، اسدالله یاوری زاده خواست که گردان را از فول آباد به آبادان حرکت دهد.
نیروها را با خودرو از طریق جاده، تجهیزات را با لنج از خور ابوموسی و مهمات را با بالگردهای اعزامی.
ساعت دوازده شب کار انتقال و استقرار گردان 153، آتشبار 105 و گروهان تانک در مکان های تعیین شده از قبل به پایان رسید.
برای ارزیابی نیروهای تحت امر سرهنگ کهتری و چگونگی سرعت انتقال و استقرارشان در آبادان، سید چند کارشناس ارشد نظامی را به آنجا فرستاده بود. صبح فردا وقتی سرهنگ برای اعلام استقرار نیروهایش در آبادان و آمادگی آنها برای شکستن هیمنۀ دشمن، به قرارگاه آمد، کارشناسان نظامی هم از راه رسیدند و پس از شنیدن گزارش او، صحت حرف هایش را تأیید کردند.
سید آرام نشسته بود و گزارش ها را گوش می کرد، لبخند رضایتی زد و به امیر سرتیپ فلاحی همان روز حکم فرماندهی قرارگاه آبادان و خرمشهر را به نام سرهنگ منوچهر کهتری نوشت.
-    امیدوارم شاهد پیروزی و موفقیت های شما باشیم.
سرهنگ کهتری از دامی که شاید ناخواسته برای نیروهایش در فولی آباد گذاشته بودند، رها شد و در خط مقدم نبرد قرار گرفت.


ادامه دارد...

منبع: امیر آبادان، علی اعوانی 1387، نشر آجا.

1394/10/1 1089 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
گردان 153، شکست دشمن در مهاباد، جنگ تحمیلی، دفاع مقدس ارتش، هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015