• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

به مناسبت 19 مرداد سالروز شهادت شهید سرلشکر خلبان آزاده حسین لشکری (انتشار مجدد)


مقام معظم رهبری خطاب به لشکری:"لحظه به لحظه رنج ها و صبر های شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار این اعمال و حسات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیاز مند تر است، به شما باز خواهد گردانید...

خلبان آزاده شهید سرلشکر حسین لشگری، 20 اسفند 1331 در قریه "ضیاء آباد" –از توابع استان قزوین – به دنیا آمد. دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین عزیمت کرد.

به مناسبت 19 مرداد سالروز شهادت شهید سرلشکر خلبان آزاده حسین لشکری (انتشار مجدد)،جنگ،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق

در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان زمان در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام شد، با درجه گروهبان سومی حضور داشت و در آنجا با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد. از آن پس، شور و شوق فراوان به حرفه خلبانی در خود احساس کرد.

س از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد. سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. لشگری پس از دریافت نشان خلبانی با درجه ستواندومی به ایران بازگشته، به عنوان خلبان هواپیمای شکاری (اف-5)، مشغول خدمت شد. ابتدا به پایگاه دوم شکاری (تبریز) و سپس با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاههای مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی مجددا به پایگاه دزفول منتقل شد.
چند روز قبل از اسارت
شهریور ماه 1359 بود و فصل چیدن انگور، سراسر دشت ضیاء آباد تا جایی که چشم انداز من بود تاک های انگور خود نمایی می کرد. آن روز هم مانند چند روز گذشته به مزرعه رفته بودم و در چیدن انگور به او کمک می کردم ولی نمی دانم چرا آرامش روزهای دیگر را نداشتم لذا با همسرم در تهران تماس گرفتم، حدسم درست بود، تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایم رسیده بود. بلافاصله از خانواده خداحافظی کردم و خود را به تهران رساندم. متوجه شدم بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول به حالت آماده باش قرار گرفته است و تمام کارکنانی که در مرخصی بودند احضار شده اند.
از آنجا که فرزندم علی اکبر چهارماهه بود و هوای دزفول بسیار گرم، از همسرم خواستم در تهران نزد خانواده اش بماند. گونه های علی اکبر را بوسیدم و او را در آغوش مادرش گذاشتم. همسرم زود بیا، من و علی اکبر برگردان دزفول! خیلی دلتنگ می شویم. در حالی که آماده بیرون رفتن از خانه بودم گفتم: اگر خدا بخواهد 15 روز دیگر.
ندایی در وجودم گفت شاید هیچ وقت دیگر آنها را نبینی. دوباره برگشتم و علی اکبر را لمس کردم و سعی کردم چهره معصوم او را برای همیشه درخاطرم ثبت کنم. جلو در خانه لحظاتی درنگ کردم. احساس خاصی داشتم و ندایی از درون به من می گفت وصیتم را راجع به همسرم و زندگیم و هر آنچه قلبم گواهی می داد برای او بر زبان بیاورم ولی جوان بودن همسرم و این که فقط یک سال و چهار ماه از زندگی مشترکمان می گذشت، مرا از این کار منع می کرد. توکل به خدا کردم و مجددا نزد همسرم بازگشتم و گفتم:
- خواهش می کنم که خوب به حرف های من گوش کن!
همسرم که از بازگشت مجدد من تعجب کرده بود، گفت: اتفاقی افتاده؟
هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته ولی همه حرف هایی که میزنم جنبه آگاهی دارد نباید نگران من بشی! اگر من اسیر و یا شهید شدم...
مگه کجا می خوای بری؟
گفتم اگر ... . اگر هر زمانی برایم اتفاقی افتاد، دوست دارم شجاعانه مسئله را تحمل کنی!
همسرم با شنیدن این حرف من نتوانست جلوی اشک های خود را بگیرد.خواهر همسرم که در آنجا حضور داشت، در حالی که علی اکبر را از بغل مادرش می گرفت، گفت: حسین آقا شما چقدر سنگدلی! این حرف ها را به یک زن جوان نمی زنند. شاید درست می گفت. ولی به نظر خودم کار درستی بود. به هر حال موقع خدا حافظی چشمان همسرم اشکبار بود.
آخرین عملیات بر علیه دشمن متجاوز و آغاز دوران اسارت
صبح روز 27/6/1359 به گردان پرواز رفتم و به اتفاق سرگرد ورتوان، برای هماهنگی عملیات به اتاق مخصوص توجیه رفتیم. من پیشنهاد کردم به هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پایین پروار کنیم و با فاصله هدف را رد کرده، دور بزنیم و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنیم. با توجه به این که سرگرد ورتوان فرمانده عملیات بود، پیشنهاد مرا نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات را آغاز کنیم. پس از توجیه به اتاق چتر و کلاه رفتیم. هنگامی که لباس جی سوت را می پوشیدم سروان احمد کتّاب گفت: حسین کی بر میگردی؟ نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: هیچ وقت!
آن روز، ما دومین پرواز دستۀ پروازی بودیم که در خاک عراق عملیات می کردیم و پدافند عراق هوشیار و حساس شده بود، لذا به محض این که مرز را رد کردیم، پس از چند ثانیه متوجه شدم از سمت چپ، گلوله ها بالا می آیند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را برای ما مسجل کرده بود. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده، به چشم می خورد. روز قبل همین تانک ها و توپخانه پاسگاه مرزی ما را گلوله باران می کردند. از لیدر اجازه زدن هدف را گرفتم. بلافاصله زاویۀ مخصوص پرتاب راکت را به هواپیما دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روی هدف میزان کردم. در یک لحظه ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان تعادلش را از دست داد. نمی دانستم چه بر سر هواپیما آمده، سعی کردم بر خودم مسلط شوم و هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کنم. در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغهای هشداردهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شدند. با فشار دادن شاسی پرتاب، راکت ها را رها کردم. در یک لحظه 76 راکت بر روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش را زیر پایم ایجاد کرد. از این که هدف را با موفقیت زده بودم اظهار رضایت کردم ولی با وضعیتی که هواپیما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاک خودمان نیستم. دماغ هواپیما در حال شیرجه بود و هرلحظه زمین جلو چشمانم یزرگ و یزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفته و با گفتن شهادتین خود دسته پرش را کشیدم. از این لحظه به بعد دیگر هیچ چیز یادم نیست. با ضربه ای که به من وارد شد به خودم آمدم و احساس کردم هنوز زنده ام. وقتی چشمانم را باز کردم همه چیز تیره و تار بود و بعد از گذشت 2 الی 3 ثانیه توانستم بهتر ببینم. مقابل خودم در فاصله 10 متری سربازان مسلح عراقی را دیدم که مرا محاصره کرده بودند. و متوجه شدم در خاک دشمنم و اسیر شده ام، در همین لحظه دستان خود را بالا بردم تا دشمن متوجه شود من اسلحه ندارم و تسلیم هستم. ستوانی به من نزدیک شد و دستم را گرفت و بلندم کرد. صدای انفجار و سوختن چیزی از سمت چپم شنیده می شد. دود غلیظی به هوا بلند شده بود و متوجه شدم تجهیزات عراقی هاست که در آتش راکت های اصابت شده می سوزد، لاشه هواپیما هم دقیقا روی هدف خورده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. ستوان عراقی با دست و صورت مرا برگرداند و چشم و دستهای مرا محکم بست. خودرویی بلافاصله به محل آمد و به کمک دو نفر سرباز در قسمت جلو خودرو جا گرفتم و سربازان در قسمت عقب نشستند. ستوان عراقی رانندگی می کرد. از بالای چشم بند روزنه ای بود که می توانستم اطراف خودم را تشخیص بدهم. خودرو حرکت  کرد. بدنم سرد شده بود و درد ناشی از برخورد با زمین خودش را نشان داد. سوزش شدیدی در قسمت لب پایینم احساس می کردم و به انگلیسی به ستوان عراقی گفتم: لبم می سوزد. او که جراحت لبم را می دید به عربی گفت: دَم... دَم. من متوجه نبودم چه می گوید. ستوان عراقی در حالی که رانندگی می کرد دست های مرا از پشت باز کرد و من به لبم دستت کشیدم. دقیقاٌ متوجه پارگی لبم شدم و احساس کردم دستم خیس شده است. ستوان عراقی به عربی جملاتی می کفت که هیچ کدام را متوجه نمی شدم. او متوجه شد من عربی هیچ نمی دانم، سعی کرد با انگلیسی بسیار ضعبف به من بفهماند و گفت ایا می خواهی چشم بندت را بردارم. گفتم: yes yes او دست برد و چشم بند مرا برداشت. دست راستم به خون آغشته شده بود. دست چپم هنگام بیرون پریدن از هواپیما به جایی اصابت کرد و بند فلزی ساعت به همراه پوست دستم کنده شده بود لذا شدیداَ درد داشت. گردنم بشدت می شوخت. محل سوزش را لمس کردم، متوجه شدن بند چتر در حالت بیهوشی به گردنم ساییده شده و مقداری از پوست گردنم را کنده است. به جلو نگاه کردم، در فاصله 200 متری مقر نظامیان عراقی بودیم. به چند متری مقر که رسیدیم سرگردی منتظر آمدن ما بود. او با دیدن من بلافاصله بع راننده اشاره کرد چشم های مرا ببندد. ستوان عراقی بلافاصله خودرو را متوقف کرد و چشم هایم را محکم بست. توسط دو نفر سرباز مرا پیاده کردند. با ورود به مقر، سربازان و درجه داران شروع کردند به هلهله کردن و مرتب تیر اندازی می کردند. هر لحظه احتمال می دادم یکی از آنها به سمت من تیر اندازی کند.
کم کم یدنم سر می شد و درد ناشی از بیرون از هواپیما بر من مستولی می گشت. عراقی ها از این که یک خلبان ایرانی را اسیر کرده بودند خوشحالی می کردند.
شخصی به من نزدیک شد و به زبان عربی بر سرم داد و بیداد کرد. من از حرفهای او چیزی نمی فهمیدم، در این فکر بودم که سرنوشت من چه خواهد شد. ناگهان آن شخص بر روی لبان زخمی ام آب دهان انداخت و من به خودم آمدم. از حرکت او بسیار ناراحت شدم و حدس زدم باید او فرمانده تیپ و یا لشکر باشد. قدرت هیچ گونه عکس العملی را نداشتم. چشم هایم بسته بود و نمیدانستم در اطرافم چه می گذرد. سینه ام شروع کرد به درد گرفتن و گردنم در اثر فشاری که هنگام پریدن بر مهره هایش وارد آمده بود از اختیار من خارج شد و به طور کلی بدنم به سردی گرایید. فکر کردم دارم می میرم و از این بابت خوشحال بودم که مردن چقدر سهل و آسان است. چند ثانیه ای نگذشته بود که حس کردم دارم به زمین می افتم. عراقی ها متوجه حال من شدند، بلافاصله برانکارد آوردند و با دستانی که بر روی سینه و کتفم گذاشتند فهمیدم باید دراز بکشم. به محض این که دراز کشیدم، از هوش رفتم.
با احساس درد ناشی از دوختن لبم به هوش آمدم. چشمانم را که باز کردم، مرد میانسالی را بالای سرم دیدم. او به انگلیسی گفت: من دکتر تو هستم، از گردن و قفسه سینه تو عکس برداری کرده ایم فقط گرفتگی عضلات است که تو را ناراحت می کند؛ آن هم به مرور زمان خوب خواهد شد. یک سروان عراقی با قدی متوسط و بسیار چاق در اتاق حضور داشت. او با اجازه گرفتن از دکتر جلو آمد و کارت شناسایی سروان خلبان محمد زارع نعمتی را به من نشان داد و گفت: این خلبان را می شناسی؟ با سر اشاره کردم می شناسم، ناگهان غم از دست دادن او – که دوست و از خلبانان گردان ما بود – سراسر وجودم را فرا گرفت. گویا بعد از ظهر همان روز که من اسیر شدم هواپیمای او نیز سقوط کرده و شهید شده بود. ناراحتی خودم را از عراقی ها پنهان کردم. سروان کنار رفت و دکتر دوباره بالای سر من آمد و لباس هایم را مرتب کرد. تازه متوجه شدم در مدتی که بیهوش بودم لباس پرواز با تمام محتویاتش را از تنم در آورده اند و به جای آن یک دشداشه عربی پوشانده اند. در چند جای بدنم آثار سوزن های سرم دیده می شد. نمی دانم چه مدت در حال بیهوشی بودم و عراقی ها هم در این مورد چیزی به من نگفتند. در اثر پاره شدن لبم مقدار زیادی خون به داخل معده ام رفته بود. دکتر با ریختن مقداری سوپ به دهانم قصد داشت خون های لخته شده را از گلوی من بیرون آورد. کار بخیه زدن و دادن سوپ تمام شد. او سعی کرد سرم را به پشتی تختخواب تکیه دهد. حالم کمی بهتر شده بود و می توانستم اطراف خودم را ببینم. متوجه شدم روبروی تخت من تعدادی سرهنگ و ژنرال نشسته اند. یکی از سرهنگ ها به عربی سوال کرد و همان سروان عراقی آن را به انگلیسی ترجمه کرد:
-    کجا را بمباران کردی؟
-    نیروهای استتار شده درپشت تپه ها را.
-    چرا بمباران کردی؟
-    من یک سربازم و طبق دستور عمل کردم.
-    پدافند شما را سرنگون کرد؟
-    نه، هواپیمایم آتش گرفت و پریدم بیرون.
اصرار کردم بگوید به چه وسیله ای هواپیمایم را زده اند، ولی نگفت. لحظات غم انگیزی بود و خیلی کند می گذشت. از درد به خود می پیچیدم و توانایی این که سر و گردنم را بگردانم، نداشتم. بازجو فهمید که من حال مساعدی ندارم، بازجویی را قطع کرد و همه حاضران اتاق را ترک کردند. قبل از اینکه به خواب عمیقی روم، توانستم ذهنم را به عقب برگردانم و آخرین دقایق خداحافظی با همسر و فرزندم را به یاد بیاروم. در دل خوشحال بودم وصیتم را به همسرم کرده ام. پیش خود گفتم خدایا می شود یک بار دیگر روی پسرم علی اکبر را ببینم و او را در آغوش بگیرم و ببوسم. دست و پایم را به تخت بسته بودند. از آنجایی که خسته بودم با همان حال به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم احساس کردم باید به دستشویی بروم. نگهبان مرا راهنمایی کرد و جلوِ دستشویی چشم و دستم را باز کرد. پس از 2 الی 3 روز خودم را در آینه نگاه کردم. چهره وحشتناکی پیدا کرده بودم. لب پایینم شکافته و چند بخیه خورده بود. لحظه ای خودم را با چند روز قبل که شاداب و سرزنده بودم مقایسه کردم. تصمیم گرفتم به هر نحو ممکن مقاومت کنم و روحیه خوردم را در اسارت حفظ نمایم...
 واینچنین بود که دوره بسیار طولانی 6410 روزه پایمردی شهید سرلشکر خلبان آزاده لشکری در اردوگاههای عراق آغاز شد.
همسر لشگری از لحظات خداحافظی و شنیدن خبر اسارت این چنین می گوید:
-    صبح پنجشنبه 26 شهریور(سال 1359) آقای لشگری از دزفول زنگ زدن و گفتند:
-    واکسن علی رو زدی؟
-    بله.
-    خانم مواظب باش تب نکنه.
-    شما نگران نباش، با مادرم مواظبش هستیم.
-    این روزها خیلی سرم شلوغه، صبح زود که پا می شم تا شب یا در پروازم یا در دفتر عملیات. ترجیح می دم شب ها هم خونه نرم.
-    اجازه بده برگردم خونه، حداقل می تونم غذا برای شما درست کنم.
شب که شد بدون هیچ دلیلی خوابم نمی رد، کلافه بودم. صبح جمعه هر لحظه احساس می کردن خبر بدی به من خواهد رسید. ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد، شخصی از ستاد نیروی هوایی بود. خواهش کرد آدرس منزل را بدم، هرچه اصرار کردم بگوید چه خبر شده، گفت: توی تلفن نمی توانم به شما بگویم. آدرس منزل پدرم را دادم و در انتظار نشستم. لحظات برایم به سختی می گذشت. نمیدانم چقدر طول کشید تا زنگ در به صدا درآمد. یک سرهنگ، یک سرگرد و یک نفر با لباس شخصی آمدند داخل. مادرم از آنها پذیرایی کرد. من هر لحظه منتظر شنیدن خبر بودم. سرهنگ گفت: آقای لشگری ماموریت رفتن و برای شما نامه نوشتن. وقتی آنها فهمیدند که من منتظر گرفتن نامه هستم، حرف شان را عوض کردند. سرگرد گفت: ببینید خانم، یک عملیاتی بوده و هواپیمای آقای لشگری را زدن. در آن لحظه دیگر چیزی نمی شنیدم و کاش می شنیدم که او گفته است حسین اسیر شده. من فکر کردم حسین کشته شده. این حالت شاید چند ثانیه طول نکشید. دوباره به خودم آمدم و شنیدم که می گوید: ما داریم تلاش می کنیم از طریق سیاسی ایشون رو پس بگیریم.
دیگر هیچ کدام از حرفهای آنها برایم مهم نبود، شروع کردم به گریه کردن و گفتم من باید برم خونه خودم. در آن زمان شهید فکوری، فرمانده نیروی هوایی بودند. با من تماس گرفتند و ضمن توصیه به صبر و بردباری گفتند: هواپیمای ( سی – 130 ) برای بردن ما به دزفول آماده است.
روز 30 شهریور به همراه پدرم و بچه به دزفول رفتیم. شب را در منزل یکی از دوستان ماندیم. روز 31 شهریور لوازم ضروری خودم را بسته بندی کردم که با خود به تهران بیاورم. ساعت پرواز هواپیما 2 بعد از ظهر بود. دوستان و همسایگان همه دور ما را گرفته بودند و نمی گذاشتند برویم. بعضی ها گریه می کردند. بعضی ها ما را دلداری می دادند. دقایقی قبل از رفتن ما صدای مهیبی پایگاه را به لرزه درآورد. هواپیمای دشمن در ارتفاع پایین پرواز می کردند و همه می توانستیم آنها را ببینیم. چند لحظه بعد خبر آوردند باند فرودگاه مورد اصابت قرار گرفته و پرواز انجام نمی شود. سرانجام به وسیله اتوبوس و با چند برابر قیمت، بلیط تهیه کردیم و به تهران برگشتیم.
بر گرفته از کتاب "6410" ؛ خاطرات شهید لشگری

1393/5/19 281 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
مقام معظم رهبری خطاب به لشکری:"لحظه به لحظه رنج ها و صبر های شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار این اعمال و حسات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیاز مند تر است، به شما باز خواهد گردانید...
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015