• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

زیارت با دستان خالی-9


اردوگاه رمادیه

اردوگاه رمادیه اولین اردوگاهی بود که رژیم عراق برای نگهداری اسرای ایرانی احداث کرده بود. این اردوگاه در استان الا نبار عراق بود. اردوگاه در معرض توفانهای شن و خاک قرار داشت، و با کمبود دائمی آب مواجه بود، آب مصرفی هم آلوده و غیربهداشتی عرضه می‌شد این امر باعث بروز انواع بیماری‌های پوستی، اسهال، کلیه درد، در بین آزادگان شده بود.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

تابستان‌های آن بسیار گرم و خشک و زمستان‌های آن بسیار سرد و خشک بود. وزش باد در طول سال همیشگی بود. بادهای حاوی خاک زرد و سرخ و گاه سیاه در حال وزش بود. این بادهای خطرناک ناقل انواع بیماری‌های میکروبی و ویروسی بودند.

اردوگاه رمادیه از سمت جنوب‌غربی توسط جاده‌ای مارپیچ از پلی بر روی رودخانه فرات به شهر رمادیه متصل می‌شد. از شهر، دودکش بلند یک کارخانه که گفته می‌شد کارخانه شیشه‌سازی است، پیدا بود. در سمت شرق، چند ساختمان نیمه‌کاره با درختان خودرو که غالباً خشک بودند، به چشم می‌خورد. از سمت شمال و غرب به‌استثنای یک ساختمان چسبیده به اردوگاه، تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود و شنزارهای آغشته به نمک.

دور تا دور قاطع اردوگاه کمپ‌های زیادی داشت و هر کمپ حداکثر دارای چهار قاطع (ساختمان) بود را سیم‌های خاردار حلقوی به عرض پنج‌متر و ارتفاع شش متر کشیده بودند، در لابلای آن هم فنس برق بود. ساختمان‌های اردوگاه مکعب مستطیل شکل در دوطبقه و هر طبقه چهار آسایشگاه به ابعاد هفده در شش متر بود. انتهای سالن، دو آسایشگاه هجده متری وجود داشت. تعداد شش حمام یک متری و شش چشمه توالت سالم که جوابگوی این تعداد (چهارصد نفر) اسیر در اردوگاه نبود.

سلول ما پنجره داشت؛ ولی تا بالای آن را با بلوک سیمانی پوشانده بودند، نوربه صورت طبیعی وجود نداشت، لامپ‌های سلول شبانه‌روز روشن بود و کسی حق خاموش کردن آنها را نداشت، پنکه‌های سقفی سبب سرماخوردگی، کمردرد، سردرد شدید در بین اسرا شده بود، از طرفی هنگام خاموش کردن هم از گرمای شدید رنج می‌بردیم. کنترل برق و آب آسایشگاه از بیرون بود، هر وقت دلشان می‌خواست آب و برق را قطع می‌کردند، هیچ تهویه‌ای هم وجود نداشت، وجود پنکه هم برای پیرمردها و بیماران عذاب‌آور شده بود، کف آسایشگاه سیمانی بود که این هم خودش عذابی دیگر بود. تمامی افراد اعم از بیماران، پیرمردها و حتی جوانان، به استخوان‌درد مبتلا شده بودند. به دلیل اینکه مداوم چراغ روشن بود و نمی‌شد شب با نور بخوابیم برای خودمان با تکه‌های پارچه چشم‌بند درسته کرده بودیم، یکی از دردسرهای عمده، نبود ساعت بود، نمی‌دانستیم چه ساعتی از شبانه روز است این هم خودش مشکلی شده بود.

بخش اعظم فشارهای روحی - روانی دوران اسارت برای اسرای ایرانی عامل انسانی بود. اگرچه وضعیت اسکان، تغذیه، بهداشت و درمان، پوشاک اسرا از حداقل هم کم‌تر بود؛ ولی اسرا باروح بلند و استقامت و پایداری خود نگاه ایثارگرانه به کمبودها داشتند و تحمل مشکلات را فرصتی برای کسب ثواب و رضایت خدا تبدیل کرده بودند.

نگهبانان عراقی در اردوگاه معمولاً متعلق به سه گروه بودند:

  1. یا خانواده‌شان در جبهه کشته یا اسیر شده بودند،
  2. یا خانواده‌شان یا خودشان در جبهه مجروح و دچار نقص عضو شده بودند،
  3. یا بعثی بودند.

لذا اکثر نگهبانان بی‌بندوبار، دروغ‌گو، ناسزاگو، کینه‌ورز و فاسد بودند.

اولین لحظه‌ای که وارد سلول شدم، دیدم تعدادی اسیر در آنجا هستند. به چهره آنها نگاه کردم ناگهان قیافه‌هایی آشنا در بین اسرا دیدم، دو تا از هم‌دوره‌هایم در دانشکده افسری بودند، جناب سروان حسین مبارکی و جناب سروان بهروز برازش، همدیگر را در آغوش گرفتیم، از احوال یکدیگر پرسیدیم نگاهی به کف پای من کردند و پرسیدند پات چی شده؟! خودم تا آن وقت اصلاً متوجه نشده بودم،دیدم پوست کف پایم از پایم جداشده است. گفتم: فکر می‌کنم به خاطر پیاده‌روی زیاد، و مدت پنج‌روزه که پوتین را از پاهایم بیرون نیاوردم، و به خاطر گرمای بسیار زیاد در داخل پوتین پاهایم پخته‌ شده است.

با پنج اسیری که قبل از ما در داخل آسایشگاه بودند، تعدادمان شد پنجاه نفر، این تعداد در داخل یک آسایشگاه هجده متری اسکان پیدا کردیم! مجبور بودیم به صورت دوزانو بنشینیم، تعدادی هم ایستاده بودند، بعد از مدتی جاها را عوض می‌کردیم تاکمی دراز بکشیم. وضعیت اسفباری بود.

صبح که شد نگهبان گفت: «به سرعه بروید توالت» ما هم سریع رفتیم پایین، یک سرباز عرب، مترجم ما شده بود، سرباز عراقی گفت: نیم ساعت وقت دارید. دوستان با سرعت دستشویی می‌رفتند؛ ولی عده‌ای به خاطر شرایط بدغذایی به مشکل یبوست دچار شده بودند. از طرفی هم نمی‌توانستند بیرون بیایند بچه‌ها از آنها خواهش می‌کردند زودتر بیرون بیایند وگرنه وقت تمام می‌شود. درهرصورت همگی با مشقتی دستشویی رفتیم.

گفتند پنج نفر بیایند بیرون تا بروند صبحانه بگیرند، من بلافاصله بلند شدم و رفتم آشپزخانه. در آنجا به هرکدام از ما یک ظرف فلزی تحویل دادند که به آن قسوه می‌گفتند، داخل آن کمی آش ریختند که به آن شوربا می‌گفتند و برای ده نفر بود، ولی چهار نفر را هم سیر نمی‌کرد، چه‌کار می‌شد کرد، چاره‌ای نبود باید تحمل می‌کردیم.

وضع لباسم بسیار بد بود، زیر پیراهن که نداشتم، شلوارم پاره و خونی و کثیف شده بود، کفشی هم که نداشتم با پای‌برهنه این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم، از نگهبان عراقی درخواست لباس و شلوار و دم پایی کردم ولی پوزخندی و رفت.

بعد فرمانده عراقی آمد و یک آسایشگاه دیگر که کنار ما بود به ما داد و ما نصف شدیم و وضعیت اسکانمان کمی بهتر شد. تقریباً به هر نفر شصت سانتی‌متر مربع جا می‌رسید.

هوا گرم و بسیار سنگین بود، یک سطل آشغال پلاستیکی و یک لیوان روحی دسته‌دار به ما دادند و گفتند بروید آب پرکنید که داخل سلول آب داشته باشید.

اولین تجربه آمارگیری در محوطه اردوگاه بسیار سخت بود، باید دوزانو روی پا می‌نشستیم و سرمان هم پایین بود، آماری که می‌شد در عرض دو دقیقه گرفت، آنها بیش از یک ساعت طول می‌دادند. پاهایمان درد می‌گرفت، هدفشان فقط اذیت کردن بود. در یک آن حال و هوای وطن برایم زنده شد، اطراف را نگاه کردم، ‌غیر از شن زار و سیم‌خاردار چیزی دیده نمی‌شد.

 وضعیت بهداشت و درمان بسیار زجرآور بود، بعد از مدتی از تک‌تکمان بازجویی را شروع کردند. ما هم فقط درجه، نام و نشان، اسم پدر و شماره شناسایی خود را می‌گفتیم و به سؤالات دیگر پاسخی نمی‌دادیم، در آخر می‌گفتیم این سؤال در رده ما نیست، ما فرمانده گروهان بودیم نه فرمانده تیپ و لشکر!

در دوران اسارت بیشتر اسرا مورد بازجویی قرار می‌گرفتند، بازجویی فقط اختصاص به‌روزهای اول اسارت نداشت؛ بلکه در طول دوران اسارت هم مورد بازجویی قرار می‌گرفتند. بازجویی‌ها بسیار متفاوت و متنوع بود؛ بستگی به محل اسارت و یا درجه آنان بود. بازجویان معمولاً افرادی خشن و بددهن بودند، آنها بیشتر می‌خواستند فرماندهان و بی‌سیمچی‌ها را شناسایی کنند.

اهداف بازجویان معمولاً: کسب اطلاعات از وضعیت منطقه عملیاتی، کسب اطلاعات در مورد اهداف عملیات آتی، کسب خبر در مورد شناسایی اسرای خاص و ویژه بود.

از دیگر معضلات بسیار مهم و زجرآور دوران اسارت، وضعیت بد بهداشت در اردوگاه‌ها‌ بود، این موضوع بیشترین مشکلات جسمی و روحی را برای اسرای ایرانی به وجود آورده بود. رژیم بعث عراق به‌خصوص برای درهم شکستن روحیه مقاومت و پایداری اسرا اقدام می‌نمود. کمبود سرویس‌های بهداشتی (تعداد شش چشمه توالت برای چهارصد نفر) بیشتر وقت‌ها هم دو تا از آنان خراب بود، کمبود حمام (شش دوش برای چهارصد نفر) که معمولاً دو تا از آنها شیرشان خراب بود، کمبود آب همیشگی، هر دوازده روز یک‌بار نوبت حمام برای هر نفر می‌شد، وضعیت ناهنجار مراقبت و نگهداری از بیماران و مجروحان، به‌خصوص بیماران سالمند، عدم استفاده از داروهای مسکن و بی‌حسی برای مجروحینی که می‌خواستند زخم آنها را بخیه بزنند، استفاده از یک عدد سرنگ یک‌بارمصرف برای پنج یا شش نفر، نبود داروهای مورد نیاز، شیوع انواع بیماری‌های واگیردار (از قبیل گال، شپش، اسهال خونی، سل، ذات‌الریه که باعث شهادت تعدادی از اسرا شده بود)، شرایط بسیار بد و غیرقابل قبولی را برای نگهداری اسرا به وجود آورده بود.

شب که رفتیم شام بگیریم، غذا آب گوجه با پوست بادمجان بود، دوباره با مشکل خوردن مواجه شدیم، مجبور شدیم در تنها لیوان فلزی سلول، غذا را می‌ریختیم و سر می‌کشیدیم، تمام که می‌شد می‌دادیم به نفر بعدی.

یک ساعت بعد از خوردن شام احساس دل‌پیچه کردم به بقیه نگاه کردم دیدم آنها هم احساس دل‌پیچه دارند، بعد از مدتی چنان دلم پیچ می‌زد انگار که داشتم می‌ترکیدم، هرچه درب سلول را زدیم و از نگهبان درخواست می‌کردیم که درب را باز کند و برویم دستشویی گفت (لا) نمی‌شود. از طرفی شرم و حیا داشتم تا جلوی دوستان خود بنشینم و دستشویی کنم. از طرفی چاره‌ای هم نداشتم، دیگر دل‌درد امانم را بریده بود، سرباز عراقی سطل آشغال را نشان داد و به صورت دست‌وپا شکسته می‌گفت داخل آن دستشویی کنید. مجبور شدم روی سطل آشغال بنشینم و دستشویی کنم. بعدها به آن سطل آشغال بچه‌ها (تی ان تی می گفتند) بدجوری خجالت می‌کشیدم، یکی از بچه‌ها لباسش سالم بود، گفتم لباست را در بیار جلوی من بگیر تا خجالت نکشم، به ترتیب همگی رفتند روی سطل آشغال نشستند، اما با یک‌بار رفتن که راحت نمی‌شدیم، دل‌پیچه ول کن ما نبود!

سطل پرشد، مجبور شدیم در ظرف‌های غذایمان بنشینیم، از خدا می‌خواستم که من را بکشد، با وضع پیش‌آمده از زندگی سیرشده بودم، بوی ادرار، راه افتادن نجاست در اتاق، پیچیده شدن بوی کثافت در فضا، گرما، دم کردن سلول، داشتیم خفه می‌شدیم، زیر درب ورودی سلول سه سانتی‌متری خالی بود، دراز کشیدیم بینی‌هایمان را به ترتیب زیر آن می‌گذاشتیم تا یک‌کم هوای تازه تنفس کنیم.

تا صبح هیچ‌کس نخوابید بوی تعفن در فضا پیچیده بود، شب بسیار سخت و وحشتناکی بود، مثل یک جهنم بود «جهنم رمادیه».

صبح وقتی درب سلول را باز کردند، سطل آب و قسوه‌ها را که در آن از ادرار و مدفوع پرشده بود برداشتیم و سریع رفتیم به طرف دستشویی که آنها را خالی کنیم درراه دیدم که کل قاطع این‌طوری شده بود، نتیجه گرفتم که کار عمدی بوده، بعداً فهمیدم که داخل غذا پودر لباسشویی ریخته بودند.

با پودر دستی سطل و قسوه‌ها را شستیم. به نگهبانان گفتیم که اینها را عوض کنند؛ ولی گفتند لا (نه) یعنی باید دوباره در همان ظرف‌ها آب می‌ریختیم، غذا می‌ریختیم و می‌خوردیم.

ظهر که نگهبان آمد، همراهش کاغذ و خودکار بود اسم‌های ما را به این صورت می‌نوشت، نام، نام پدر و بعد فامیل از اون روز اسم من را این‌جوری صدا می‌زدند:

«کامبیز اسماعیل زندی»

هر یک ساعت برای گرفتن آمار می‌آمدند باید دوزانو می‌نشستیم، آماری که می‌شد در عرض پنج دقیقه گرفت، بیش از یک ساعت طول می‌دادند، هدفشان فقط اذیت و شکنجه روحی بود. با خودم گفتم حالا که ایران حمله نمی‌کند وضعیت این است، وای به حال اسرای ده‌ساله، اسرایی که وقتی ایران به عراق حمله می‌کرد و نفرات عراقی کشته می‌شدند، وقتی که نفرات عراقی را فوج فوج اسیر می‌کردند، وقتی که در جواب موشک‌اندازی آنها مقابله‌به‌مثل می‌شد و به مراکز نظامی آنها موشک می‌زدند و ... چه بلایی سر اسرا می‌آوردند؟!

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

1399/6/23 10:29:30 29 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
اردوگاه رمادیه اردوگاه رمادیه اولین اردوگاهی بود که رژیم عراق برای نگهداری اسرای ایرانی احداث کرده بود. این اردوگاه در استان الا نبار عراق بود. اردوگاه در معرض توفان‌های شن و خاک قرار داشت، و با کمبود دائمی آب مواجه بود، آب مصرفی هم آلوده و غیربهداشتی عرضه می‌شد این امر باعث بروز انواع بیماری‌های پوستی، اسهال، کلیه درد، در بین آزادگان شده بود.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015