• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

زیارت با دستان خالی-8


برای هر دوازده نفر داخل یک ظرف فلزی مقداری آش ریخته بودند، با یک‌تکه نان برای هر نفر و داد می‌زدند که سریع بخورید. بسیار گرسنه بودم با همان وضع مجبور شدیم که بخوریم، نمی‌دانستیم چطور بخوریم، قاشق نبود، آشی سفیدرنگ! تا حالا چنین چیزی ندیده بودم؛ ولی از هیچی بهتر بود، به سربازها گفتم: یکی‌یکی دستمان را بکنیم توی آش و بخوریم. دیدم داغ است، گفتم نان را تکه کنید بزنید تو آش و بخورید تا کمی جان بگیرید، معلوم نیست دیگر چه وقت به ما غذا بدهند، سه یا چهار لقمه آش با نان خوردیم کمی ته دلمان را گرفت.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

بعد صدای سوت آمد و گفتند وقت غذا تمام شد. ما را گروه‌گروه کرده بودند و گروه ما اختصاص پیداکرده بود به اردوگاه رمادیه.

دژبانان عراقی به دروغ به ما می‌گفتند «آنجا خیلی راحت هستید. می‌توانید ورزش کنید، تختخواب دارید، تلویزیون دارید، دوش بگیرید، لباس‌های نو به شما می‌دهند، غذای خوب بخورید، آب‌خنک بنوشید و.» هزار دروغ دیگر.

اسم این اردوگاه را قبلاً شنیده بودم. خیلی از آن بد می‌گفتند. بعضی از سربازها اظهار خوشحالی می‌کردند، برایم خیلی جالب بود، گفتم چرا خوشحالی می‌کنید؟! گفتند: امام حسین(ع) ما را طلبیده حتماً زائر کربلا می‌شویم!

قبل از اسارت درباره اسرا و قوانین حقوق بشری ژنو شنیده بودم؛ ولی درک واقعی از آنها پیدا نکرده بودم؛ اما حالا با تمام وجود حس می‌کردم و با خودم می‌گفتم بس چرا با ما مثل یک حیوان رفتار می‌کنند! پس کجاست قوانین حقوق بشری ژنو!

دوباره ما را سوار کامیون کردند، آفتاب سوزان هم ول کن ما نبود انگار هر روز گرم‌تر از روز پیش می‌شد، چنان به ملاجمان می‌خورد که به نقطه جوش رسیده بود. بدن‌درد، سردرد، چشم‌درد، داشت من را می‌کشت. دوست داشتم هرچه زودتر این وضع تمام شود، یا رومی روم یا زنگی زنگ.

وقتی داخل کامیون نشستیم چهره‌ها همه درهم‌برهم و ماتمکده‌ای بود، هیچ‌کس حال صحبت کردن نداشت، شاید هم همه به آینده نامعلوم خود فکر می‌کردند.

در حین رفتن تیمم کرده بودم، نمی‌دانستم نمازم درست است یا نه! سر تا پای من خون و کثافت بود، ولی تنها آرامش‌دهنده قلب ما ارتباط با خدا بود، نمی‌دانستم قبله کدام طرف است، یک‌ طرف را قبله حساب کردم و نماز خواندم، شاید خدا فرجی می‌کرد.

یکی از سربازها گفت: «جناب سروان دستشویی دارم»، گفتم فکر نمی‌کنم اینها بایستند، کوچک یا بزرگ گفت: هر دو گفتم: برو ته کامیون و خودت را راحت کن! به بچه‌ها هم گفتم به او نگاه نکنید. هیچ‌کس در حال خودش نبود، با خودم فکر می‌کردم این اسارت‌ تقدیر الهی بوده و باید تسلیم سرنوشت باشم.

تشنگی بیداد می‌کرد، ما را مانند گوسفند روی‌هم ریخته بودند و حمل می‌کردند. با سروصدا به آنها حالی کردیم که آب می‌خواهیم. کناری ایستاد و تانکر آب آمد کنارمان، شیلنگ را فرستاد داخل کامیون و بچه‌ها شروع کردند به آب خوردن، کمی حالمان جا آمد. بعد از مدتی کامیون رفت جلوی اردوگاه شماره یک ایستاد، از بالای کامیون یک محوطه شنزار بسیار بزرگ با سیم‌خاردارهای حلقوی به ارتفاع حدود شش متر و به عرض پنج‌متر، و سیم‌خاردارهای رشته‌ای دیدم.

در کنار درب ورودی اردوگاه هم نگهبانان عراقی در دو طرف روبه‌روی هم با کابل، شیلنگ، نبشی، میل‌گرد، چوب، باتوم و ایستاده بودند طول صف آنها 50 متر بود. به سربازان گفتم بچه‌ها فقط یادتان باشد از لای اینها با سرعت رد شوید که کم‌تر صدمه و کتک بخورید.

کامیون ما آخرین کامیون بود. وقتی ایستاد و درب عقب را باز کرد از کامیون یکی‌یکی پیاده شدیم، به بچه‌های مجروح و مریض کمک کردیم تا بیایند پایین، نگهبانان عراقی فریاد می‌زدند به سرعه به سرعه، سعی کردیم که به ‌سرعت از کوچه بگذریم، هر کاری کردم که کتک نخورم، نشد که نشد. یک کابل بسیار سنگین به پشتم خورد، آن‌قدر درد گرفت که چشمانم سیاهی رفت. ما را در محوطه اردوگاه نشاندند. چشمم به ‌عکس بزرگ صدام با لباس و درجات نظامی که روی دیوار اردوگاه نقاشی شده بود، افتاد. زیر آن نوشته‌شده بود: «المهیب الرکن».

 فرمانده اردوگاه گفت: افسرها یک ‌طرف، سربازان و درجه‌دارها یک ‌طرف. 45 نفر افسر بودیم. ساختمان، دو طبقه بود با رنگ‌ قرمز بسیار زننده. دستور دادند پوتین‌ها و جوراب‌ها را از پا دربیاوریم. بعد ما را بردند طبقه دوم و در یک اطاق تمام ما را اسکان دادند و درب آهنی را بستند و قفل زدند. به آسایشگاه که رسیدیم، از سر، دست، پا و پهلوی اسرا خون جاری بود و ناله می‌کردند. آن روز، نام آن کوچه را «تونل مرگ» گذاشتیم.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

1399/6/22 10:54:29 35 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
برای هر دوازده نفر داخل یک ظرف فلزی مقداری آش ریخته بودند، با یک‌تکه نان برای هر نفر و داد می‌زدند که سریع بخورید. بسیار گرسنه بودم با همان وضع مجبور شدیم که بخوریم، نمی‌دانستیم چطور بخوریم، قاشق نبود، آشی سفیدرنگ! تا حالا چنین چیزی ندیده بودم؛ ولی از هیچی بهتر بود، به سربازها گفتم: یکی‌یکی دستمان را بکنیم توی آش و بخوریم. دیدم داغ است، گفتم نان را تکه کنید بزنید تو آش و بخورید تا کمی جان بگیرید، معلوم نیست دیگر چه وقت به ما غذا بدهند، سه یا چهار لقمه آش با نان خوردیم کمی ته دلمان را گرفت.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015