• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

زیارت با دستان خالی-7


گردوخاک و آفتاب سوزان ادامه داشت، حرکت بی‌امان و پایان‌ناپذیر تانک‌ها، نفربرها و کامیون‌ها برشدت نفس‌تنگی ما می‌افزود. با این وضعیت دیگر حتی نفس کشیدن هم بسیار مشکل شده بود.

کم‌کم وارد خاک عراق می‌شدیم، غروب آفتاب هم مزید علت بر غم و غصه‌های ما شده بود. ولی از دست آفتاب سوزان داشتیم راحت می‌شدیم.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

روند انتقال اسرا از محل دستگیری تا اردوگاه به این صورت بود که پس از بازجویی‌های مقدماتی در خط مقدم، در دسته‌های چند نفری به وزارت دفاع عراق منتقل می‌کردند. و اگر به کسی مشکوک نمی‌شدند، او را به اردوگاه اسرا منتقل می‌کردند. تعداد ما چون بسیار زیاد بود، همگی را مستقیماً به اردوگاه اسرا منتقل کردند. اسرای قدیمی از وزارت دفاع عراق خاطرات بدی را نقل می‌کردند. در آنجا فریاد زندانیانی را که توسط بعثیون شکنجه می‌شدند، گاه و بی­گاه می‌شنیدند. اتاق‌های آنجا کوچک، مثلثی شکل، تاریک، نمناک و محروم از امکانات اولیه بود. آنها در هفته فقط یک‌بار آن هم به مدت نیم ساعت می‌توانستند از هوای آزاد و نور بهره‌مند شوند. در طول هفته نیز به سبب زندانی بودن در سلول انفرادی از تماس با دیگران محروم بودند. سلول‌های تنگ و تاریک، دیوارهای آغشته به خون، یادگاری‌های نوشته‌شده بر درودیوار، بوی تعفن و رطوبت، زندانیان رنگ‌پریده، لباس‌های پاره‌پاره و غیره همه حکایت از قتل­گاه رژیم بعث صدام را داشت.

به شهر العماره رسیدیم در آنجا مردم با شعارهایی که نمی‌فهمیدیم از ما استقبال کردند. بعد از مسافتی، ما را داخل یک پادگان بردند. کامیون جلوی یک سوله ایستاد. دژبانان عراقی داد می‌زدند که پیاده شوید. وقتی از جا بلند شدیم، دیدم بیشتر افراد بلند نمی‌شوند. خودم و دیگر سربازانی که تقریباً سالم بودیم، آنهایی را که بلند نشده بودند، صدا می‌زدیم، تکان می‌دادیم، اما هیچ علائمی از حیات در بدن آنها وجود نداشت، انگار سال‌هاست که مرده‌اند، آنها شهید شده بودند، کسانی که زنده بودند، به مجروحان کمک می‌کردند تا پیاده شوند. بعد راننده نفرات شهید را با خودش برد و ما فقط نظاره‌گر بودیم و برایشان حمد و سوره خواندیم.

از بعثی‌ها تقاضای آمبولانس برای مجروحان کردم؛ ولی آنها هیچ اعتنایی نمی‌کردند. فقط می‌گفتند: یالا سریع! یالا سریع! تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، این بود که برای آنها دعا بخوانم. زیر لب آیه امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء را می‌خواندم.

نگهبانان بعثی کنار سوله ایستاده بودند و ما را هل می‌دادند. با کابل، با شیلنگ، با نبشی، با باتوم می‌زدند و تفنگ‌هایشان را به سمت ما نشانه می‌گرفتند. سعی می‌کردیم سرعتمان را بیشتر کنیم تا از دستشان خلاص شویم. وقتی وارد سوله شدیم، دیدم داخل سوله پر بود از اسیر، آن‌قدر که جای نفس کشیدن هم نبود. صدای درخواست آب! آب! فضا را پرکرده بود. دیدم؛ یک مجروح با التماس می‌گفت: آب بریز روی قلبم تا خنک بشه! آب بریز روی قلبم تا خنک بشه! دارم می‌میرم، تعداد زیادی مجروح، بی‌حال، موجی، بی‌هوش شده زیردست و پا بودند، تشنگی بیداد میکرد. ناگهان درب سوله باز شد و یک تانکر بزرگ آب وارد سوله شد. مجروحان را کنار می‌کشیدیم تا زیر چرخ کامیون له نشوند. وقتی کامیون ایستاد، سربازان به طرف کامیون هجوم . راننده فرار را برقرار ترجیح داد، سربازان شیر آب را باز کردند. آب با فشار زیاد بیرون می‌ریخت، همه هجوم می‌بردند به طرف آب، کنترل از دست همه خارج‌ شده بود. آب که می‌ریخت زمین، همه مشت می‌کردند و می‌خوردند، دوباره همان داستان آب، خون، ادرار، کثافت، تکه‌های گوشت، روده‌های بیرون ریخته شده، و ... تکرار شد، تعدادی رفتند روی سقف خودروی تانکر، عده‌ای رفته بودند داخل تانکر آب، غوغایی شده بود.

آب زیر مجروحینی که دراز کشیده بودند، می‌رفت. آنها هم صورت خود را به طرف زمین ‌برمی‌گرداندند و تا آنجا که می‌توانستند، آب می‌نوشیدند. بعد از اینکه تانکر آب از سوله خارج شد، کمی آرامش به سوله برگشت، تعدادی از مجروحان زیردست و پا و هجوم نفرات برای آب، له‌شده بودند، فریاد می‌زدیم: ترا به خدا اینها را از اینجا بیرون ببرید، مجروحان را به بیمارستان منتقل کنید، ولی گوش شنوایی نبود!

بعد از کمی آرامش، تازه درد کتک خوردن با نبشی، میله، کابل و شیلنگ را حس کردم، از درد به خودم می‌پیچیدم. سردرد هم آمده بود به سراغم. در این حال‌ها بودم که تعداد زیادی دژبان دوباره با نبشی، کابل، شیلنگ و باتوم ریختند توی سوله و همه را به باد کتک گرفتند، یک موج راه افتاده بود. مانند گرگی که به گله گوسفند می‌زند و گوسفندها فقط در می‌روند. مجروحان هم زیردست و پا له می‌شدند، قیامتی برپا شده بود! صدای دادوبیداد، فریاد، گریه و زجه، کمک کنید، نزنید، خدایا به داد ما برس، در فضا پیچیده بود. سربازی را دیدم که کابل به چشمش خورده بود و تمام چشمش بیرون افتاد، سربازی را دیدم که پایش بر اثر ضربه نبشی از وسط دو نیم شده بود، سربازی را دیدم که میله آهنی به فرق سرش خورده بود و مغز سرش بیرون ریخته بود، سربازی را دیدم که دستش از وسط دو نیم شده بود، سربازی را دیدم بر اثر ضربه محکم نبشی به سرش افتاد و دیگر بلند نشد، سربازی را دیدم که بر اثر مشت محکم به چانه‌اش فکش آویزان شده بود، سربازی را دیدم که بر اثر ضربه به مغزش دیوانه شده بود و مدام داد می‌زد، و... همه داد می‌زدند و از خدا کمک می‌خواستند. انگار خدا درخواست سربازان را اجابت کرد، چون همان طور که دژبانان یک‌دفعه وارد سوله شده بودند، یک‌دفعه هم خارج شدند.

ساعت‌های بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بود. تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، خواندن آیه امن یجیب بود. در آن حالت، یک‌ طرف را قبله فرض کردم دستم را به زمین زدم تیمم کردم و نماز خواندم، نمی‌توانستم بلند شوم، نمی‌توانستم رکوع بروم، نمی‌توانستم سجده کنم، با همان اشارات چشم نمازم را خواندم و بی‌هوش شدم.

در بی‌هوشی احساس کرده بودم که شهید شده‌ام و حورالعین‌ها هم دوروبر من هستند یک حال خوشی داشتم می‌خواستم که یکی از این حورالعین‌ها را بغل کنم، از خواب پریدم، دیدم پای نفر بالاسری من رفته توی دهنم، در آن حالت درد و بیچارگی، زدم زیر خنده! گفتم توی این موقعیت عجب خوابی دیدم!

از خواب که بیدار شدم صدای خرخر بغل ‌دستیم من را متوجه خودش کرد، دیدم در حال جان دادن است، نمی‌دانستم چکار کنم، رفتم کنار درب سوله و فریاد زدم: کمک کنید کمک کنید! کمک کنید! ولی انگارنه‌انگار.

با دیدن این صحنه‌ها تازه معنی و مفهوم اسارت را درک کردم، بعد از مدتی صدای باز شدن درب سوله توجه همه را به خودش جلب کرد، لباسم از یک‌ طرف خونی بود، بوی چرک، بوی نجاست، بوی مرده می‌داد. از خودم بدم می‌آمد، اما چاره‌ای نبود، باید تحمل می‌کردم. نگهبانان بعثی داد می‌زدند که از سوله خارج شوید. بلند شدیم و به مجروحان کمک کردیم تا آنها را بیرون ببریم؛ اما تعداد زیادی بلند نشدند؛ آنها هم به جمع شهدا پیوسته بودند. وقتی بیرون رفتیم ما را به گروه‌های سیصد یا چهارصدنفری تقسیم کردند و هر گروه را به یک اردوگاه اختصاص دادند.

دو کامیون آمد و جلوی سوله ایستاد. دژبان‌ها تعدادی از نفرات را انتخاب کردند تا جنازه‌ها را از سوله به داخل کامیون انتقال دهند. در حدود شصت‌تا هفتاد نفر شهید شده بودند. کامیون‌ها، جنازه‌ها را با خود بردند و ما فقط نگاه کردیم و برای آنها فاتحه خواندیم.

در بیرون سوله به حالت دوزانو نشسته بودیم و سرها پایین بود. به زمین خاکی زل زده بودم، به همه ‌چیز فکر می‌کردم، به گذشته، حال و آینده، آینده نامعلومی که در پیش رو داشتیم.

 

منبع: زیارت با دستان خالی، زندی، کامبیز، 1398، ایران سبز، تهران

1399/6/19 11:34:46 52 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
گردوخاک و آفتاب سوزان ادامه داشت، حرکت بی‌امان و پایان‌ناپذیر تانک‌ها، نفربرها و کامیون‌ها برشدت نفس‌تنگی ما می‌افزود. با این وضعیت دیگر حتی نفس کشیدن هم بسیار مشکل شده بود. کم‌کم وارد خاک عراق می‌شدیم، غروب آفتاب هم مزید علت بر غم و غصه‌های ما شده بود. ولی از دست آفتاب سوزان داشتیم راحت می‌شدیم.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015