• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

نگاهی به کارنامه گردان153، شکست دشمن درذوالفقاریه و نجات آبادان


از زبان امیر جانباز منوچهر کهتری فرمانده وقت گردان-2
اسقرار در آبادان
روز دوم آبان 1359 سرهنگ کهتری نیروهایش را بعد از یک ماه سرگردانی، در چند مدرسه در آبادان مستقر کرد.
از همان روز اول  گروه های شناسایی مشخص شدند و قرار شد که موقعیت و امکانات دشمن را در اولین فرصت بررسی و برای تنبیه آن تدبیری بیندیشند.
گروه اول که شب به شناسایی رفتند، هنگام بازگشت، خبرهای  ناخوشایندی را با خود آوردند؛ خبر از خیز دشمن برای شکستن مقاومت خرمشهر و تصرف آن شهر.
سرهنگ با فرماندهان همراهش جلسه ای را تدارک دید. دسته جمعی به این نتیجه رسیدند که کاری برای دفاع از خرمشهر انجام دهند.

نگاهی به کارنامۀ گردان 153، شکست دشمن درذوالفقاریه و نجات آبادان، ارتش، هیئت معارف جنگ شهید صیاد

هنوز جلسۀ آنها به پایان نرسیده بود که خبر تلخ سقوط خرمشهر بین نیروها پیچید و اشک های آنان را بر گونه هایشان سرازیر کرد.
 روز چهارم آبان از غم بارترین روزهای زندگی سرهنگ به شمار می رود.
-    اگر گذاشته بودند به مسیرمان ادامه دهیم و زودتر در خرمشهر مستقر شویم، دشمن نمی توانست به حریم آن شهر وارد شود.
خبر ناگوار سقوط خرمشهر کام همه را تلخ کرده بود. این خبر چنان سنگین و التهاب آور بود که بیش از همه مردم آبادان را دچار سردرگمی و حیرت کرد. آنها بدون  اینکه خود بخواهند، برای حراست از نوامیس و مالشان به هر دری می زدند. آنهایی که خودرو و یا هر وسیلۀ نقلیه دیگری داشتند، سر به جاده گذاشته بودند و به سوی اهواز و ماهشهر می رفتند.
آنهایی هم که وسیله ای نداشتند. با پای پیاده به جاده آمده بودند.
اوضاع شهر آبادان چنان به هم ریخته بود که رشتۀ کار از دست نیروهای انتظامی  هم در رفته بود. آشتفتگی و بی نظمی چنان بود که روزی یکی از نیروهای اطلاعاتی گردان، سرباز عراقی را در صف غذای سربازان ایرانی شناسایی کرد که از شلوغی اوضاع استفاده کرده و برای جاسوسی، خودش را در میان سربازان ایرانی جا زده بود.
این مبل مال ماست
با سقوط خرمشهر، مردم آبادان احساس کردند غافلگیر شده اند. به وحشت و هراس افتاده بودند، هر کسی وسیله ای داشت و برایش مقدور بود، سعی می کرد از آبادان خارج شود. بعضی حتی فرصت جمع کردن سفرۀ ناهارشان  را پیدا نکرده و همان طور رها کرده و رفته بودند.
میان خانواده هایی که می خواستند جانشان را نجات دهند، یک زن و مرد جوانی با یک بچۀ دو، سه ماهه، چند تیکه از وسایلشان را برداشته و به سوی ماهشهر می رفتند. مادر، بچه را با چادر گلدارش به پشتش بست و مرد هم وسایل را به دوش کشید و با سرعت از شهر بیرون رفتند. هول و هراس خانواده چنان بود که وقتی برای استراحت در جایی نشستند و مادر خواست که بچه را از پشتش باز کند و شیر دهد، فهمید که بچه در بین راه از پشتش رها شده و افتاده است و او افتادنش  را نفهمیده است.
از سویی دیگر گروهی فرصت طلب و بی تعصب از موقعیت پیش آمده نهایت سوء استفاده را کرده و اموال مردم آبادان را غارت می کردند.
سرهنگ کهتر که برای ارائۀ گزارش به قرارگاه ماهشهر آمده بود، وقتی از آنجا بیرون آمد که به آبادان برود، دید در میان خیابان گروهی جمع شده اند. به سوی آنها رفت. شنید که زنی با قسم و آیه می گفت: «این مبل ها مال ماست که از آبادان دزدیده و به اینجا آورده اند.»
مغازه دار حاضر به پذیرفتن حرف او نبود.
-    از این نوع مبل ممکن است همه جا باشد.
زن نشانی های مختلفی از مبل را داد، همه صحیح، اما مغازه دار حاضر به قبول کردن حرف او نبود.
-    در زیر آن مبل یک نفره تمام جواهرات و طلاهایم را پنهان کرده ام.
وقتی زیرۀ مبل یک نفره را شکافتند، بستۀ طلاها به زمین ریخت و مال خربی انصاف رسوا شد.
دیدن این صحنه، روح بزرگ سرهنگ کهتری را آزرد و با خود عهد بست که امنیت را به آبادان برگرداند تا مردم بتوانند به آنجا برگردند و به راحتی در آنجا زندگی کنند.
منافقین و نوکری اجنبی
روز سوم استقرار گردان بود که از سرهنگ خواستند که با یک گروهان خطوط مقدم جبهه را شناسایی کند تا مبدا گرفتار تک های غافلگیر کنندۀ دشمن شوند.
گروهان سوم همراه سرهنگ مأمور انجام شناسایی شدند. چند دستگاه اتوبوس به منطقه آمد و همه سوار شده و حرکت کردند.
هیچ کس منطقه را به خوبی نمی شاخت. از یک راهنما که از سوی قرارگاه معرفی شده بود، خواستند آنها را به خط مقدم نبرد و مناطق استقرار دشمن راهنمایی کند.
سرهنگ تا آن زمان به آبادان نیامده بود، امّا نقشۀ  منطقه و حدود و مسافت راه ها را از روی نقشه به دست آورده بود.
اتوبوس با راهنمایی بلد، پس از چند کیلومتر از شهر دور شده و وارد منطقۀ رملی گردید. احساس بدی وجود سرهنگ را دربر گرفت.
-    اگر همین الآن دو نفر مسلح در مقابل اتوبوس ما بایستند، همه را خلع سلاح خواهند کرد، بدون اینکه کاری از کسی بربیاید.
با این احساس خطر از راننده خواست که دور بزند و برگردد. راهنما مقاومت کرد.
-    نه! بروم جلو سرهنگ! چند صد متر بیشتر راه رمل نمانده است.
اتوبوس دور زد با چند ساعت تأخیر نسبت به برنامه پیش بینی شده به مقر گردان برگشت. وقتی ماجرا را به رده های بالا اطلاع دادند، بچه های اطلاعات آمدند و راهنما را دست بسته بردند.
بعدها معلوم شد راهنما از عناصر نفوذی منافقین در قرارگاه بوده و تصمیم داشته گروهان شناسایی را تحویل نیروهای دشمن در اطراف آبادان دهد.
تعدادی از منافقین دیگر هم که گاهی در لباس امدادگر و... در امور تخلیۀ مجروحین فعالیت می کردند و اخبار و گزارش ها را در اختیار نیروهای دشمن قرار می دادند، لو رفتند و به دام افتادند.
منافقین وظیفه داشتند مردم را با شایعه و ایجاد جنگ روانی وادار به تخلیۀ آبادان کنند. می دانستند هر جا مردم نباشند، دشمن راحت تر می تواند به اهداف پلیدش برسد.
ساختمان های مدارس و خانه های خالی مردم را سنگر قرار داده و با دستگاه های بی سیمی که دشمن در اختیارشان گذاشته بود، لحظه به لحظه اخبار  و اطلاعات نیروهای خودی را در اختیار دشمن قرار می دادند.
ورود دشمن به ذوالفقاریه
روز نهم آبان در ساعت نُه صبح، سرهنگ مشغول بازدید  از نیروها و گپ و گفت با آنها بود که یک وانت بار نه چندان راهوار به رانندگی یک غیر نظامی با عجله و هراس، وارد محوطۀ گردان شد.
-    فرمانده گردان کجاست؟
-    بفرمایید! من هستم.
-    من دریاقلی هستم. یک(مغازۀ)اوراقی در ذوالفقاریه دارم.
-    راننده وانت کیه؟
-    از بچه های آبادان است. نمی خواهد از شهر برود.
-    خب چه خبر شده؟ چرا اینقدر هراسناکی؟
سرهنگ همین الآن نیروهای عراقی از پلی که روی رودخانۀ  بهمن شیر زده اند، وارد ذوالفقاریه شدند. فکری بکنید.
سرهنگ با قرارگاه اروند تماس گرفت و ضمن اعلام تجاوز دشمن چند دستگاه  اتوبوس یا وسیلۀ  نقلیۀ خواست تا بتواند نیروهایش را به خط یکم ببرد.
به سرعت به وسیلۀ ستاد نیروهای انتظامی چند دستگاه اتوبوس اعزام و به محل رسیدند. به دستور سرهنگ نیروها سوار شده و تا نزدیکی های خسروآباد رفتند.
در خسروآباد اتوبوس ها را برگرداند و از نیروهایش خواست که به صورت ستون و با آرایش جنگی به سمت رودخانۀ بهمن شیر – نقطۀ  ورود دشمن حرکت کنند و به فرماندهی آتشبار 105 هم گفت: «زودتر در موقعیت شناسایی شده مستقر شوید. گویا زودتر از آنچه پیش بینی می کردیم، باید با دشمن دست و پنجه نرم کنیم.»
دشمن با همکاری و خبرچینی منافقین از رودخانۀ بهمن شیر گذشته و وارد ذوالفقاریه شده بود. صدای تیراندازی و انفجار گلوله های خمپاره و توپ اوضاع شهر را به هم ریخته و سرهنگ که جنگ را در مهاباد با دشمن تجربه کرده بود، حس کرد دشمن با تیر اندازی های کور می خواهد با ایجاد رعب و وحشت آبادان را بی دردسر تصرف کند.
با شور و هیجان حماسی حرف می زد و نیروهایش را به کوبیدن و درهم شکستن دشمن فرا میخواند. در حال پیشروی، ناگهان ترکش خمپاره ای بر قمقمۀ آبش  اصابت کرد و بعد از شکافتن آن بر کمرش نشست و ترکش دیگری بر بازویش. فوران خون و وسوزش حرارت ترکش ها که رگ و پی اش را می سوزاند، مانع حرکت به سوی دشمن نمی شد. دو بی سیم چی اش در کنارش به شهادت رسیدند. دو نفر از نیروهای مردمی با دیدن این صحنه به کمکش آمدند. از دیدن زخم هایش به شدت گریه کردند، بی سیم به زمین افتاده را به دوش کشیدند و همراه او به پیش رفتند.
سرهنگ با چشمانی تر نگاهی به پیکر سربازان شهید همراهش کرد.
تقاص خون شما را از متجاوزین خواهیم گرفت.
از آن سوی بی سیم کسی فریاد می زد: « جناب سرهنگ! فرمانده گروهان یکم مجروح شده است.»
-    او را به عقب تخلیه کنید و فرمانده دستۀ خمپاره انداز مسئولیت او را به عهده بگیرد و پیش برود.
چند نفر از مردم آبادان و نیروهای مردمی که همراه گردان به سوی دشمن می رفتند، با دیدن لباس های خونین سرهنگ، از او خواستند که برا مداوا به عقب برگردد. وقتی امتناع او را از عقب رفتن دیدند با اصرار زخم هایش را سرپایی بستند و همراهش شدند.
خورشید پشت نخل های پیش روی گردان آهسته آهسته پنهان می شد. سرهنگ با هوشیاری فرمان ورود به نخلستان را داد. چند صد متری پیش نرفته بودند که صدای فریاد یک افسر عراقی توجه اش را به خود جلب کرد. افسر با عصبانیت  خطاب به عراقی های گریزان فریاد می زد: « ترسوها کجا می روید؟ برگردید. فرار نکنید. نیروهای ایرانی شکست خورده اند. فقط یک ساعت دیگر مقاومت کنید! به زودی نیروهای تازه نفس از راه می رسند.» سرهنگ دست به اسلحه برد و دست او را که کلتی را در میان داشت، نشانه گرفت. امّا شلیک نکرد و از بالای بلندی جستی زد و با افسر عراقی گلاویز شد. از آنجایی که افسر عراقی  هیکلی درشت و دستانی  قوی داشت، در یک حرکت سرهنگ را به کناری انداخت  و پنجه های دستش را روی گلوی او گذاشته و با تمام توان فشار داد.
راه نفس سرهنگ بند آمد، با دست هایش تلاش می کرد از زیر هیکل دشمن نجات یابد، بی رمق روی زمین افتاد. چشم هایش سیاهی می رفت و تمام دنیا در مقابلش  تار و تاریک تر شد.
ناگهان حس کرد که راه نفسش باز شد و دست های افسر عراقی از حرکت ایستاد. تمام نیرویش را یک جا جمع کرد و با یک حرکت، هیکل سنگین او را به کناری انداخت. چشم ها را باز کرد، دید یکی از سربازانش با یک سر نیزه که بر سر تفنگ او بود، بهت زده او را نگاه می کرد. نگاهی به افسر عراقی انداخت که پهلویش شکافته و خون از آن فوران می زد.
 سرهنگ کلت عراقی را از میان انگشت هایشش بیرون کشید. نگاهی به کلت دشمن کرد و به این فکر فرو رفت که چرا از اسلحه برای کشتن او استفاده نکرده است، خشابش خالی بود!
نیروها با هدایت سرهنگ که حالا درد زخم هایش نیز او را بیشتر آزار می داد، خیز به خیز به سوی دشمن می رفتند. از مشکلات اساسی سرهنگ در پیشروی خود فروختگان منافق  بودند که در ساختمان های ذوالفقاریه مستقر شده و با خبر چینی و جنگ به یاری دشمن رفته و با اسلحه های اهدایی دشمن، مانع پیشروی نیروهای خودی شده بودند.
در این گیرودار خبر رسید گروهان سه در نزدیکی قبرستان ذوالفقاریه در محاصره افتاده و فرمانده آن کمک می خواهد. از سوی دیگر فرمانده گروهان دوم فریاد می زد که مهمات تمام کرده و به مشکل افتاده است.
سرهنگ بلافاصله دستور داد تفنگ 106 میلی متری را از روی جیپ باز کردند و مهمات مورد نیاز آنها را با همان جیپ فرستاد. از آنها خواست گروهان سوم را هم پشتیبانی کنند. نیروهای باقیمانده را به حاشیۀ رودخانۀ بهمن شیر آورد. در حالی که یک خط پدافندی را سازماندهی می کرد از آنها خواست که در پشت خاکریزی که جزر و مد رودخانه ساخته بود، پناه بگیرند. گروهان دوم و سوم به آنها ملحق  شدند.
مأموریت گردان با سرافرازی به پایان رسیده بود و نیروهای دشمن با تلفات سنگین  و به جای گذاشتن ادوات و تجهیزات از پلی که آمده بودند، به آن سوی بهمن شیر گریخته بودند.
صدای تیراندازی قطع شده بود و سکوت منطقه را فرا گرفته بود. سرهنگ به بهانۀ گشت  در منطقه به دنبال تجهیزات می گشت تا کمبودهای گردانش را تأمین کند. حاصل  جست و جویش چهار جعبه نارنجک جا مانده از دشمن بود که بعد ها کمک مؤثری در نابودی دشمن به او کرد.
بیست و چهار ساعت بود که نیروهایش چیزی نخورده بودند. قمقمه ها خالی بود و لب ها خشکیده. ستوان ارجمندی با یکی از نیروهای مردمی که تعدادی از شهدا و مجروحین را به عقب تخلیه کرده بود، با چند سطل آب و چند بسته خرما از راه رسید. خودشان هم گرسنه و تشنه بودند. سرهنگ نگاهی به آنها کرد.
-    جناب سرهنگ، صحنه ای این جوان تعریف کرد که مرا تحت تأثیر قرار داد و راه گلویم را بست.
سرهنگ می خواست که ماجرا را بشنود. جوان غیر نظامی گفت: « معنی ایثار و جوانمردی را اینجا یاد گرفتم.
به ستوانی بر خوردم که ستوان ارجمندی گفتند نامش ستوان احمدلو  بود، با یک سرباز در خط مجروح شده بودند. بنا به وظیفه، اول خواستم او را که چندین تیر و ترکش مستقیم دشمن بر تنش اصابت کرده بود، به عقب تخلیه کنم که با اصرار خواست اول سرباز مجروح را تخلیه کنم. وقتی سرباز را به عقب بردم و برگشتم، دیدم که او به شهادت رسیده است.»
سرهنگ به ایثار و مردانگی اش درود گفت.
-    دیشب چند بار ناله اش  را از پشت بی سیم شنیدم، ولی نفهمیدم که کجا افتاده است. خودش هم مایل نبود جایش را به من بگوید که مبادا نیروها دچار مشکل شوند.
تعدادی از نیروهای خسته از رزم و پیشروی چند کیلومتری، هر کدام چیزی را بین صورت و خاک ها گذاشته و به خواب رفته بودند. تعدادی هم در سر تا سر منطقه مشغول دیدبانی و نگهبانی بودند.
سرهنگ با تعدادی  از فرماندهان مشغول بررسی نقشه های اطراف رودخانه و چگونگی ضربه زدن به دشمن بود که صدای تیر اندازی و فریاد کسی سکوت حاشیۀ بهمن شیر ر اشکست. وقتی به سمت محل تیر اندازی آمدند، چند نفر از سربازان خودی را دیدند که یک افسر عراقی را اسیر کرده و به سوی او می آورند.
-    این بابا را از کجا می آوردید.
-    قربان! از رودخانه گذشته و در حال بالا آمدن از ساحل بود که شکارش کردیم.
افسر عراقی که از درد ناحیۀ ران که با تیر « ژ-سه» سوراخ شده بود، فریاد می زد و از سربازان  می خواست که دستگاه بی سیمش را از پشتش باز کنند و جلوی خونریزی را بگیرند.
سرهنگ دستور داد او را سریع به پشت خط تخلیه کنند تا سروصدا باعث لو رفتن محل استقرارشان نشود. ضمناً نیروهای اطلاعاتی تلاش کنند از او موقعیت دشمن و دلیل نفوذش به خاکریزهای ما را بپرسند.
افسر  عراقی که لطف مهربانی سرهنگ را دید، پس از مداوای اولیه در پشت خط، زبان گشود:«صدام دیروز در مراسم بازدید از لشکر ما، دستور داد که به سوی آبادان بروید. خواربار نبرید. سوخت زیاد با خود حمل نکنید. همه چیز در آبادان برای شما مهیاست. فردا در میدان شهر از شما سان خواهم دید. خبر چین های ما گفته بودند که هیچ نیروی نظامی از ایران در آبادان وجود ندارد و آنها همه چیز را برای ورود ما مهیا کرده اند.»
افسر عراقی را که بردند، سرهنگ به همراه  ستوان  ارجمندی و ستوان نیکو کار به داخل سنگری رفتند و مشغول بررسی وضعیت نیروهای خودی و دشمن شدند. نزدیک صبح یکی از سرباز ها آمد.
-    جناب سرهنگ! بیایید و آن طرف بهمن شیر را ببینید!
سرهنگ به جایی که او اشاره می کرد، نگاهی انداخت. یک دستگاه تانک عراقی ایستاده و چند نفر هم نقشه ای روی تانک پهن کرده و مشغول بررسی بودند. قبل از آن که سرهنگ حرفی بزند، سربازی که چند سنگر آن طرف تر بود، آر.پی.چی اش را مسلح کرد و تانک دشمن را نشانه گرفت. موشک آر.پی.چی به تانک اصابت نکرد. خدمۀ تانک فرصت تیر اندازی دوم را به او نداد و با یک اقدام سریع سنگر آنها را با گلولۀ تانک منهدم کردند که آن سرباز شهید و چند نفر دیگر به شدت مجروح شدند. در یک چشم بهم زدن منطقۀ جهنّمی از آتش شد و نیروهای عراقی با هر چیزی که در دسترس داشتند، اقدام به تیر اندازی به سوی نیروهای مستقر در حاشیۀ بهمن شیر کردند.
اوضاع عجیبی بود. گلوله های ثاقب تانک به نخل ها اصابت می کرد و آنها را به آتش می کشید. سروصدای گلوله و موشک ها چنان وضعی را پیش آورده بود که دیگر کسی جرئت نمی کرد سر از زمین بردارد. نیروهای خط یکم سرهاشان را میان دست ها پنهان کرده و روی زمین دراز کشید بودند.
ساعت 22:00، با قطع شدن تیراندازی دشمن، سکوتی سنگین در منطقه حاکم شد. سرهنگ از آرامش منطقه استفاده کرده و سربازان جدید را از خط دوم با سربازان خط یکم تعویض کرد. وقتی به سنگر موقت فرماندهی رفت، از فرط خستگی، سر به دیوار سنگر گذاشته و خوابش برد.
ستوان ارجمندی و نیکوکار آمدند و او برخاست و سه نفری به بررسی وضعیت به وجود آمده و تلفات نیروهای خودی پرداخته و احتمال تک دشمن را مورد بررسی قرار دادند.
ساعتی بعد ستوان ارجمندی خطاب به سرهنگ گفت: « جناب سرهنگ! صدای به هم خوردن آب می آید. به نظرم اتفاقی در منطقه در حال وقوع است.»
سرهنگ سرش را از دیوارۀ سنگر بالا آورد و با دوربین دید در شب ساحل و رودخانۀ بهمن شیر را پایید.
تعداد زیادی سیاهی در منطقه پراکنده بودند.
سطح آب بهمن شیر به دلیل مد پایین رفته و ساحل گسترده تر شده بود. دشمن از موقعیت بهره گرفته و با همراهی و راهنمایی منافقین وطن فروش، می خواست با پیاده کردن نیرو در این سوی رودخانه کار گردان 153 را تمام و مناطق از دست رفته را دوباره تصرف کند. آنها به خوبی می دانستند اگر از بهمن شیر بگذرند و بتواند تانک هایشان را به دشت باز  آبادان و ذوالفقاریه بیاورند، کار دفاع برای نیروهای ایرانی مشکل خواهد شد.
شب اولی که وارد نخلستان شدند، در ذهن سرهنگ تداعی شد. و اینکه نیروهای خودی با استفاده از گودال های بزرگ نخلستان توانستند به دشمن ضربه بزنند، منافقین که با فرار عراقی ها عرصه را تنگ می دیدند، با التماس از نیروهای عراقی و منافق می خواستند که آنها را هم جا نگذارند و با خود ببرند. منافقی با لهجه با غلیظ فارسی می گفت: « عبدالله، قایق، فوراً قایق بزرگ بفرست.»
او می دانست که دشمن به میان نیروهایش نفوذ کرده و هر حرکت حساب نشده ای ممکن است کار پیشروی را مشکل کند.
خطاب به ستوان نیکوکار گفت: « بجنب نیکو جان! اسلحه ات را بیار!»
-    ارجمندی! شما هم نارنجک ها را آماده کن!
نیکوکار کلاشینکف اش را به نارنجک تنفگی مسلح کرد، ارجمندی نارنجک را از بسته خارج و به سرهنگ می داد و او هم بالای خاکریز این سو آن سو می دوید و ضامن هر کدام را می کشید. با سرعت از یک تا دوازده می شمرد و پرتاپ می کرد . نارنجک بین زمین و هوا منفجر می شد و نیروهای دشمن را چون برگ خزان بر زمین می ریخت. نیکوکار هم با نارنجک تفنگی هر جنبده ای را نشانه می رفت و درهم می کوبید. سه جعبه از نارنجک ها در مدت کوتاهی به سوی دشمن پرتاب شدند و دمار از روزگار متجاوز در آوردند.
هنوز  چند نارنجک دیگر باقی مانده بود که دیدند خودروهای نظامی وامدادی دشمن به سرعت از پل گذشته و به غرب بهمن شیر می گریزند. سرهنگ بی سیم را به دست گرفته و بالای خاکریز این طرف و آن طرف می دوید و فریاد می زد: « گردان دوم از سمت راست حرکت کنید و راه خروج دشمن را ببندید.»
-    گردان سوم خودت را به پل عبوری نزدیک کن و گردان دو را پوشش بده!
-    گردان 105 اجازه فرار به دشمن نده، پل را منهدم کن.
البته سرهنگ به خوبی می دانست که چنین گردان هایی در منطقه وجود ندارند. حرکتی هم در این سوی خط اتفاق نیفتاده، حتی یک تیر هم شلیک نشد. نیروها به دلیل سه شب بی خوابی و آرام شدن فضای منطقه از سر شب همگی به خواب رفته بودند. این تاکتیک سرهنگ، دشمن را که صحبت های او را شنود می کرد، سراسیمه کرد و به وحشت انداخت. صدای تانک های عراقی آن سوی رودخانه در فضا پیچید که فرار را بر قرار ترجیح داده بودند. روشنایی سپیده صبح کم کم منطقه را روشن کرد. سربازان وقتی چشم های  خواب آلودشان ر اباز کردند، سرهنگ و دو افسر همکارش را دیدند که بر بالای بلندی،  جنازه های تکاوران عراقی را که به هلاکت رسیده بودند به تماشا نشسته بودند.
جنازه هایی را دیدند که نه با ترکش نارنجک، بلکه با گلوله به هلاکت رسیده بودند. انگشت به دندان گرفته بودند. « شب گذشته از سوی نیروهای ایرانی هیچ تیری به سوی دشمن شلیک نشد، پس این گلوله ها کی و به وسیلۀ چه کسی شلیک و این گونه دشمن را نابود کرده است؟!»
سرهنگ نگاهی معنادار به همرزمانش کرد.
-    و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی
در جیب جنازه های عراقی طلاهایی را که از خانه های خرمشهر غارت کرده بودند، پیدا شد. به دستور سرهنگ آنها را جمع آوری و به پشت جبهه تخلیه کردند.
سرهنگ که اصابت تیر کلاشینکف بخشی از کلاه آهنی اش را فرو برده ولی آسیبی به او نرسیده بود، خدا را شکر گفت. از اینکه همۀ سربازانش شب گذشته خواب بودند. با خود می اندیشید اگر این ها بیدار بودند و دستور های مرا انجام می دادند، ممکن بود با تیر اندازی عجولانه و خواب آلود همدیگر را هدف قرار دهند.
بالا آمدن آفتاب، گرمای پاییزی جنوب را داشت. ظرف مدت چهل و هشت ساعت جنازه های به جا ماندۀ عراقی ها بعضی باد کرده و بعضی به شدت متعفن شده بودند.
در این گیرودار سرهنگ گروهی را دید که تفنگ های نیروهای عراقی را از کنار جنازۀ آنها جمع آوری و در یک جا جمع می کنند. او شنیده بود که تعدادی از منافقین بعد از هر درگیری وارد معرکه می شوند و سلاح های شهیدان ایرانی و نیروهای عراقی را جمع آوری و به سرقت می بردند. به سرعت به سمت آنها رفت.
-    برگ شناسایی و با مجوز عبور در منطقه را نشان دهید ببینم. سرکردۀ منافقین اوضاع را که ناجور دید، برای زهر چشم با قنداق تفنگ به سینۀ سرهنگ کوبید.
-    شما ارتشی ها صلاحیت دیدن برگه های ما را ندارید.
سربازان تا این صحنه را دیدند، به سوی سرهنگ آمدند و منافق هتاک و همراهش را چنان تنبیه کردند که هیچ وقت جرئت بی احترامی به نظامیان  را نداشته باشند.
سرهنگ با آقای مهندسی غرضی، استاندار خوزستان تماس گرفت و موضوع را به او گفت. مهندس تشکر کرد و از او خواست اجازۀ جمع آوری و خروج اسلحه از منطقه را بدون اجازۀ قرارگاه ماهشهر به کسی ندهد. افراد  منافق را هم دستگیر کرده  و تحویل نیروهای اطلاعاتی دهد. قول داد گروهی را هم برای سمپاشی جنازه های عراقی بفرستد تا منطقه آلوده نشود. بعد از سمپاشی منطقه ،نیروهای مردمی و جهادی به کمک سرهنگ آمدند و جنازه های عراقی را در حاشیۀ رودخانه به خاک سپردند تا عبرتی باشد بر هر متجاوزی که بخواهد به حریم مقدس ایران اسلامی وارد شود.
نهم آبان را بسیاری از کارشناسان نظامی و جنگ، گرانی گاه جنگ  ایران و عراق می دانند و در حقیقت تجاوز نظامی دشمن و جنگ تحمیلی را این روز خاتمه یافته  می دانند. از این روز است که عراق از حالت تهاجمی و پیشروی بی وقفه باز می ماند و حالت دفاعی به خود می گیرد. از آن روز است که دیگر ارتش عراق کمر راست نمی کند.
تمام خواستۀ صدام این بود که آبادان را تصرف کند. اگر این اتفاق رخ می داد، کسی نمی دانست بعد از آن چه خواهد شد. با سقوط آبادان، خرمشهر و ماهشهر و به دنبال آن خوزستان از دست می رفت. چه بسا استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار از این فرجۀ به دست آمده استفاده کرده و با حضور در استان خوزستان، توطئه ای را که در سال 1328 ساخته و پرداخته بود، دوباره طرح ریزی و انقلاب نوپای اسلامی را با شکست مواجه می کرد.

استخراج و تنظیم گروهبان یکم وظیفه مجتبی نامدار
منبع: کتاب امیر آبادان، علی اعوانی 

1394/10/1 917 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
نگاهی به کارنامۀ گردان 153، شکست دشمن درذوالفقاریه و نجات آبادان، ارتش، هیئت معارف جنگ شهید صیاد
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015