• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

دفـاع از خـرمشـهر(15)


فصل اول

      خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو

      از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر

پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته(ادامه)

خانه‌ای که من برای اقامت موقت انتخاب کرده بودم و زندگی می‌کردم یک طبق بود و به اطراف دید کافی نداشت. خیلی دلم می‌خواست در جایی بلند قرار داشتم و محیط اطراف را بررسی می‌کردم تا راه فراری پیدا کنم.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

یک ساختمان سه طبقه در نزدیکی من بود که اگر خودم را به پشت‌بام آن خانه می‌رساندم، می‌توانستم اطراف خود را شناسایی و راه نجاتم را تعیین کنم. در روشنایی روز، حرکت و جابجایی من با خطرات زیادی همراه بود و کوچک‌ترین اشتباه برایم خیلی گران تمام می‌شد. من دقیقاً نمی‌دانستم نیروهای خودی کجا هستند و سربازان دشمن کدام قسمت از شهر را در اختیار دارند. بنابراین باید خیلی احتیاط می‌کردم تا گرفتار دشمن نشوم. صدای زد و خورد و درگیری از سمت مسجد جامع و فلکه فرمانداری بیشتر از سایر نقاط به گوش می‌رسید، اما در منطقه کوی طالقانی صدایی شنیده نمی‌شد. چون روزهای قبل آن منطقه سقوط کرده بود و آن مکانی که من ساکن بودم، در واقع پشت سر نیروهای دشمن بود و جای نسبتاً امنی بود. در طول روز من از بالای دیوار همان خانه به اطراف سرک می‌کشیدم تا از اوضاع و احوال اطراف مطلع شوم. در کوی طالقانی هرکجا که پا می‌گذاشتم، می‌دیدم آثار خرابی و آوار به چشم می‌خورد که در اثر زد و خوردهای روزهای قبل به وجود آمده بود. داخل کوچه و تا جایی که من می‌دیدم، خبری از عراقی‌ها نبود، اما گاهی صدای خودروها شنیده می‌شد که از آن حوالی عبور می‌کردند. من آن روز مصلحت را در این دیدم که تا غروب آفتاب از آن خانه بیرون نیایم تا بار دیگر تاریکی شب فرا برسد. سرگردانی و بلاتکلیفی من همچنان ادامه داشت و پنجمین روز شبه‌اسارت من کماکان ادامه داشت تا اینکه شب فرارسید. با تاریکی هوا بار دیگر ساک دستی‌ام را برداشتم و محل اسکان خود را ترک کردم و به سمت همان ساختمان سه طبق رفتم. در مسیر، به یک مغازه رسیدم که عراقی‌ها آن را غارت کرده بودند، اما هنوز مقداری خوراکی مثل بیسکویت و کیک در آنجا دیده می‌شد که بر اثر گرما و گذشت زمان بوی ماندگی می‌داد؛ با این حال، چند بسته از آنها را برداشتم و با خود بردم تا در صورت نیاز استفاده کنم. آن شب سرانجام با دردسر زیاد خود را به بالای پشت‌بام ساختمان سه طبق رساندم که ظاهراً ساختمان یک اداره بود. از آنجا خیلی از محیط اطراف دیده می‌شد، رفت و آمد خودروهای عراقی در قسمت شمالی کوی طالقای و از روی جاده کمربندی کاملاً مشهود بود و در تاریکی شب، گلوله‌های رسامی را که بین دو نیروی درگیر رد و بدل می‌شد می‌دیدم. آن شب را با تمام مشکلات سپری کردم تا اینکه طلوع فجر دمید. با روشن شدن هوا کم‌کم فعالیت نیروهای دشمن هم زیاد شد. از سمت جاده کمربندی تعداد زیادی تانک و نفربر از سمت شمال به جنوب در حرکت بودند. از ظاهر امر چنین وانمود می‌شد که دشمن قصد حمله جدید دارد. حدود ساعت 10 صفح روز 29 مهرماه، شدت درگیری به اوج خود رسید. من آن روز شاهد بودم که نیروهای عراقی از دو محور به طرف پل خرمشهر در حرکت بودند. یکی از جاده کمربندی به طرف پل و ستون، دیگر از سمت غرب شهر و در مسیر خیابان 40 متری به سمت فلکه فرمانداری. من با دست خالی و از پشت‌بام آن ساختمان سه طبقه نمی‌توانستم هیچ کاری انجام دهم و با کمال تأسف ناظر و شاهد سقوط شهر خرمشهر بودم. بالای ساختمان جای بسیار مناسبی برای دیده‌بانی بود، اما نه دیده‌بانی مثل من که فاقد وسایل مربوطه بودم. در حقیقت، خیلی دلم می‌خواست در آن لحظه امکانات یک دیده‌بان را داشتم و با یک توپخانه قوی تماس داشتم. آن موقع چنان دماری از روزگار دشمن درمی‌آوردم که حتی یک نفر از آنان سالم برنگردند. اما افسوس که فقط نظاره‌گر بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود. آن روز از بالای پشت‌بام دنبال روزنه‌ای می‌گشتم که خود را نجات دهم، ولی با آن همه نیروی دشمنی که می‌دیدم، عبور از بین آنها به هیچ طریقی مقدور نبود. برای رهایی از آن مخمصه باید خانه به خانه و قدم به قدم خود را به سمت رودخانه کارون می‌رساندم. با آن وضع بوجودآمده، هیچ جای امیدواری نبود که راه نجاتی برایم پیدا شود. با مشاهده عراقی‌ها که از دو سمت به طرف پل می‌رفتند، می‌دانستم که قسمت اعظم شهر سقوط کرده و بقیه شهر به زودی به دست دشمن خواهد افتاد. شبی تصمیم گرفتم به طرف شمال شهر بروم و از جاده کمربندی عبور کنم و خود را به ساحل کارون برسانم. ماه شب چهاردهم بود و روشنایی ماه دست کمی از روز نداشت. آن شب فکر نمی‌کردم که عراقی‌ها روی جاده هم باشند. به محض اینکه از پشت دیواری عبور کردم تا خود را به جاده برسانم، ناگهان دو نفر عراقی سر راهم ظاهر شدند و با صدای بلند گفتند «قِف!»[1] آن شب من آن‌قدر دست‌پاچه شده بودم که گفتم «عبدالله» و بلافاصله پا به فرار گذاشتم و در لابلای نخل‌ها خود را پنهان کردم و بعد به حالت سینه‌خیز در شیارهای پای نخل‌ها خود را از جاده دور کردم. عراقی‌ها پشت سر هم به طرفم تیراندازی می‌کردند، طوری که بعضی از گلوله‌ها از بالای سرم عبور می‌کردند، بعضی‌ها هم بعد از برخورد به نخل‌ها کمانه می‌کردند و رد می‌شدند. آن شب چنان ترسی به من دست داده بود که نفسم در سینه حبس شده بود و عرق از سر و رویم می‌ریخت. انگار در و دیوار به من حمله می‌کردند، از سایه خودم هم می‌ترسیدم. تعداد دیگری از سربازان دشمن به تبعیت از آن دو نفر شلیک کردند. ظاهراً آنها هم ترسیده بودند و تا ساعت‌ها دست‌بردار نبودند. نزدیک صبح با هر جان‌کندنی بود بار دیگر خود را به همان ساختمان سه طبقه رساندم، فکر می‌کردم آنجا امن‌ترین مکان در خرمشهر است. شب‌ها بوی گند و تعفن، بوی رطوبت و باروت، بوی خاک و خون در همه‌جای شهر پخش می‌شد.

در آن روزها از بس که نان خشک خورده بودم، حالت مزاجی بدی به سراغم آمده بود و بدنم بسیار ضعیف شده بود. گاهی اوقات حالت تهوع داشتم و سرگیجه و سردرد امانم را بریده بود. کم‌کم تب هم به سراغم آمد. آن‌چنان بی‌رمق و بی‌حال شده بودم که احساس می‌کردم ملک‌‌الموت به زودی مرا ملاقات خواهد کرد. در حالی که ضعف جسمانی داشتم، ضعف ایمان هم به سراغم آمد. آن روزها از روحیه بسیار پایینی برخوردار بودم. گاهی شیطان تحریکم می‌کردم که خود را تسلیم دشمن کنم، اما لحظاتی بعد به خود نهیب می‌زدم و می‌گفتم اگر اسیر شوی ممکن است دشمن در همین خرمشهر کلک تو را بکَند و یا اگر ترحمی کنند سال‌ها باید در زندان عراقی‌ها گرفتار باشی. در اوج ناامیدی و مریضی با خدای خود راز و نیاز می‌کردم و ملتمسانه از او می‌خواستم مرا از آن بلاتکلیفی نجات دهد. یکی از همان شب‌ها از سر شب تا نیمه شب خیلی گریه کردم و به ائمه اطهار متوسل شدم که راه نجاتی برایم پیدا شود. سرانجام در حالی که گریه می‌کردم، خوابم برد. آن شب در خواب دیدم که در داخل رودخانه‌ای در حال شنا کردن هستم و دست و پای زیادی می‌زنم. از فعالیت و تلاش زیاد خود، از خواب پریدم. هنگامی که بیدار شدم عرق بر تنم نشسته بود و تا چند لحظه گیج و منگ بودم. وقتی به خودم آمدم، حس کردم دیگر مریض نیستم، سبکبال شده بودم و آثاری از رخوت و سستی در وجودم نبود. مثل اینکه امید زیادی در دلم پیدا شده بود. آنگاه با خدای خود عهد کردم هرطور شده باید از چنگ دشمن بگریزم. مدتی که مریض بودم تاریخ و روزشمار هفته را فراموش کرده بودم، اما می‌دانستم که بیشتر از 10 روز است که بلاتکلیف و سرگردان در مخمصه گرفتار شدم و در چنگ دشمن هستم و از بچه‌های خودمان دور افتاده‌ام.

آن موقع صدای تیراندازی و درگیری‌هاخیلی کم شده بود و اگر صدایی هم شنیده می‌شد از راه دوری به گوش می‌رسید. ظاهراً این‌طور بود که خرمشهر سقوط کرده باشد. وقتی تیراندازی‌ها در خرمشهر فروکش کرده بود، من تعداد زیادی سگ و گربه و مرغ و خروس و گاو و گوسفند را در منازل و حاشیه شهر می‌دیدم که آنها هم مثل من سرگردان بودند. بعضی از آن حیوانات زبان‌بسته بر اثر تیر و ترکش، شاید هم بر اثر تشنگی یا موج انفجار، مرده بودند. وقتی برایم محرز شد خرمشهر سقوط کرده، عزم خود را جزم کردم تا هرچه زودتر خود را از آن گرفتاری نجات دهم و از کارون عبور کنم و به نیروهای خودی ملحق شوم. هیچ اطلاعی از وضعیت آبادان نداشتم.

هر روز از بالای ساختمان سه طبقه اطراف خود را بررسی می‌کردم تا راه فراری پیدا کنم. آن مکانی که من در آنجا مستقر بودم، از رود کارون خیلی فاصله داشت؛ بنابراین، ضروری به نظر می‌رسید که خانه به خانه و قدم به قدم به سمت رودخانه کارون بروم و فاصله‌ام را با رودخانه کم کنم. پس از بهبودی و به دست آوردن سلامتی‌ام، هر شب مسافتی را به جلو می‌رفتم و در منزلی جدید روزها استراحت می‌کردم تا بالأخره شبی در مسیر جدیدی از غفلت عراقی‌ها استفاده کردم و در تاریکی شب از زیر جاده کمربندی و از داخل کانال فاضلاب عبور کردم و به ساحل رودخانه رسیدم. از آن به بعد، در حالی‌که لابه‌لای نیزارها پنهان بودم، ساحل را جستجو می‌کردم تا شاید وسیله‌ای برای عبور از رودخانه پیدا شود. یک روز کامل به حالت خزیده و خوابیده تمام جوانب کار را در نظر گرفتم، حتی نیروهای خودی که در ساحل مقابل مستقر بودند را تماشا می‌کردم. آنها گاهی اوقات از همان طرف به سمت عراقی‌ها تیراندازی می‌کردند، که البته من هم جزء عراقی‌ها محسوب می‌شدم. از شانس خوبم، عصر آن روز یک بَلَم[2] شکسته‌ای را در همان حوالی دیدم که نسبتاً سنگین به نظر می‌رسید، اما جابجایی آن ناممکن نبود. بدبختانه بلم پارو نداشت. در حالی که از دیدن آن خیلی خوشحال بودم، ناگهان مار عظیم‌الجثه‌ای در یک متری من ظاهر شد که مانند شیر غران مرا تماشا می‌کرد. از دیدن مار آن‌قدر ترسیدم که نزدیک بود جیغ بزنم، اما خود را کنترل کردم تا اینکه کم‌کم مار از آن محل دور شد. بعد با کمی جستجو یک تخته بلند پیدا کردم که می‌توانست جای پارو را بگیرد.

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. قف به زبان عربی یعنی ایست!

[2]. قایق کوچک دراز و باریکی است که برای عبور از آب استفاده می‌شود.

1398/3/22 11:30:27 81 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته(ادامه) خانه¬ای که من برای اقامت موقت انتخاب کرده بودم و زندگی می¬کردم یک طبق بود و به اطراف دید کافی نداشت.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015