• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

دفـاع از خـرمشـهر(13)


سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر

فصل اول

      خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو

      از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر

پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته(ادامه)

چهار شبانه­روز به همین منوال گذشت و خبری از بازگشت نیروهای خودی نشد.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

در این مدت، هیچ اطلاعی از وضعیت جنگ در داخل خونین­شهر نداشتم. نه رادیویی داشتم و نه باکسی در ارتباط بودم. به همین دلیل نمی­دانستم که بچه­های خودمان در کدام منطقه هستند، ولی صدای تیراندازی­ها بیشتر از طرف رودخانه کارون و مسجد جامع به گوش می‌رسید و از طرف پل نو و پادگان دژ خبری نبود و آثاری از درگیری به گوش نمی­رسید. در آن شرایط بی­خبری، با خودم تجزیه و تحلیل می­کردم که اگر خرمشهر سقوط کند، آن­وقت فرار از بین عراقی­ها خیلی مشکل خواهد شد. گرچه نقاط مختلف شهر برایم ناشناخته بود، اما روزهای قبل چند دفعه به سمت پل رفته بودم و مسیر برگشت به طرف آبادان در ذهنم بود. به همین خاطر، تصمیم گرفتم به محض بیرون آمدن از هنرستان به طرف رودخانه کارون بروم و خود را به پل نزدیک کنم. یک تقویم جیبی همراهم بود که مناسبت­ها را از آن برداشت می­کردم و به خاطرم می­سپردم. شب 28 مهرماه مصادف بود با شب عید قربان، یعنی شب دهم ذی­الحجه. تصمیم گرفتم در آن شب میمون و مبارک، هنرستان را ترک کنم و به طرف رودخانه کارون بروم و یا به مکان دیگری انتقال یابم. معمولاً شب دهم ماه، مهتاب روشنایی خوبی دارد و هوا زیاد تاریک نیست. با این وصف، باید خیلی احتیاط می­کردم تا گیر عراقی­ها نیفتم. قبل از رفتن به طرف پل، به نظرم آمد اگر یک دست لباس ارتش عراق پیدا کنم و بپوشم خیلی بهتر است. حتی روزها هم می­توانم در بین عراقی­ها تردد نمایم. اما چطور باید این لباس را پیدا می­کردم!؟ آیا باید یک سرباز عراقی را خفه می­کردم و لباسش را می­پوشیدم یا به طریق دیگری لباس را به دست می­آوردم؟ گاهی به فکرم می­رسید به جای این کار، یک دست لباس عربی پیدا کنم و بپوشم، اما لباس عربی را چطور باید تهیه می‌کردم؟ در آن وضعیت، اگر کسی با زبان عربی از من مطلبی بپرسد چه جواب بدهم؟­ ­من زبان عربی بلد نبودم. درباره این موضوع که چطور از میان عراقی­ها عبور کنم خیلی فکر کردم تا به نتیجه­ای برسم. با توجه به اینکه تعدادی از عراقی­ها شب­هنگام به هنرستان می‌آمدند و استراحت می­کردند، به نظرم رسید احتمال دارد در داخل اتاقی که می­خوابند، لباس عربی و یا لباس ارتش عراق پیدا شود. به همین خاطر، قصد داشتم قبل از غروب آفتاب و پیش از اینکه عراقی­ها به هنرستان برگردند، گریزی به محل اسکان آنها بزنم. این کار خیلی جرئت می­خواست و ریسک بزرگی بود. در آن هنگام، اگر یک نفر عراقی وارد می­شد چه بر سر من می­آمد؟ سرنوشتم چه می­شد؟ با تمام این تفاسیر و با همه خطراتی که وجود داشت، تصمیم گرفتم سری به اتاق­ها بزنم. سرانجام با توکل به خدا و متوسط شدن به ائمه اطهار، به سراغ وسایل عراقی­ها رفتم. در آن لحظات بحرانی، تنم همچون بید مجنون می‌لرزید. رعب و وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود. در واقع، آنها متجاوز بودند، آنها به شهر و دیار ما وارد شده بودند و آنها باید می­ترسیدند، اما من بینوا می­ترسیدم. آنها که به خانه ما آمده بودند باید وحشت می­کردند، ولی من بیچاره دست و پایم را گم کرده بودم. هوا در حال تاریک شدن بود که من به تک­تک اتاق­ها سرکشی کردم. کیسه و ساک­های زیادی دیده می‌شد که خیلی نامنظم و از هم پاشیده بود. بیشتر آنها متعلق به دانشجویان بود که عراقی‌ها آنها را بهم زده بودند، ولی یکی از اتاق­ها مربوط به عراقی­ها بود که ساک­هایشان را بسیار مرتب چیده بودند. من خیلی سریع دو تا از ساک­ها را برداشتم و با سرعت به پشت­بام برگشتم. وقتی به پشت­بام رسیدم با خود گفتم دشمن موفق شده شهر مرا، خرمشهر مرا، اشغال کند، ولی من تنها موفق شدم دوتا از ساک­های متجاوزین را بردارم! در پشت­بام هنرستان فرصت مناسبی بود که محتویات ساک­ها را بررسی کنم. داخل یکی از ساک­ها یک عدد دشداشه[1] و تعدادی لباس زیر و وسایل حمام بود، اما در داخل ساک دیگر یک دست لباس کامل نظامی با درجه ستوانی و مقداری وسایل شخصی وجود داشت. از مشاهده لباس نظامی خوشحال شدم، چون پوشیدن آن می­توانست کمک بزرگی برای فرار من از آن مکان باشد.

من شب عید قربان، یا همان شب دهم ماه، تصمیم خود را گرفته بودم که هنرستان را ترک کنم، اما مانده بودم با لباس نظامی عراقی از آنجا بیرون بیایم یا با لباس شخصی و همان دشداشه؟! آن موقع هر دو لباس را پوشیدم، دشداشه برایم خیلی بزرگ بود، اما لباس نظامی کاملاً اندازه تنم بود. در تاریکی شب، هر دو لباس را پوشیدم و چند بار به این طرف و آن طرف قدم زدم و آنها را ورانداز کردم. در نهایت، لباس افسر عراقی را پوشیدم. از آن لباس نفرت داشتم، اما چاره­ای نبود، مصلحت این­طور ایجاب می­کرد. من دوست داشتم لباس افسری خودمان را می­پوشیدم. ما باید در روز دوم مهرماه مفتخر به پوشیدن لباس افسری می­شدیم و درجه ستوان­دومی را بر شانه­های خود نصب می­کردیم، اما شروع جنگ همه برنامه­های ما را بهم زد و با همان لباس دانشجویی سردوشی­دار به خرمشهر آمدیم تا جلو پیشروی دشمن را بگیریم، اما دست سرنوشت مسیر زندگی مرا عوض کرده بود. من اسیر دشمن نبودم، اما وضعیتم کم از اسارت نداشت. در آن لحظه لباسی را پوشیدم که لباس سربازان دشمن بود، پوشیدن آن هیچ افتخاری برایم به حساب نمی­آمد، ولی چاره­ای نداشتم، باید با هر کلک و ریسکی از محاصره دشمن آزاد می­شدم. ابتدا با ذغال مقداری صورتم را سیاه کردم تا شبیه سربازان عراقی شوم، بعد آن لباس را پوشیدم. سپس یکی از ساک­ها را برداشتم و لباس­های دانشجویی خودم را به همراه دشداشه و مقداری نان خشک و یک بطری آب داخل آن گذاشتم تا در صورت ضرورت از آنها استفاده کنم.

 پیش از همه این کارها نماز مغرب و عشاء را خواندم و برای اینکه گیر عراقی­ها نیفتم به درگاه خداوند دعا و استغاثه کردم و از او استمداد طلبیدم. قبل از ترک آن مکان، از کنار پشت­بام هنرستان، داخل خیابان 40 متری را بررسی کردم و بعد از اطمینان از اینکه سربازان دشمن در آن اطراف حضور ندارند، با احتیاط از پله­ها پایین آمدم و از درب هنرستان خارج شدم و از داخل خیابان به طرف رودخانه کارون به راه افتادم.

 در حالیکه در وجودم ترس و اضطراب زیادی بود، تصمیم گرفتم خود را خیلی عادی نشان دهم تا کسی به من شک نکند، هرکسی من را در آن وضعیت می­دید، فکر می­کرد از مرخصی می­آیم. می­دانستم که باید به طرف شرق خرمشهر بروم. ماه شب دهم هم در آسمان دیده می­شد که آن هم به طرف شرق بود، بنابراین هیچ مشکلی در جهت­یابی نداشتم.

همچنان که خیابان 40 متری را طی می­کردم و به جلو می­رفتم، گاهی خودروهای عراقی با سرعت از کنارم رد می­شدند و هیچ اعتنایی به من نمی­کردند. در مسیرم چند دستگاه تانک دشمن را دیدم که در حاشیه خیابان 40 متری به حال آماده­باش ایستاده بودند و تعدادی سرباز در بالای تانک و اطراف آن مشاهده می­شدند. چون هوا تاریک بود و عراقی­ها با من فاصله داشتند، کسی از من سوالی نپرسید. آن موقع خیلی دلم می­خواست حداقل چند کلمه عربی بلد بودم تا در صورت نیاز از آن استفاده کنم، هرچه جلوتر می­رفتم شدت درگیری­ها بیشتر می­شد.

 از مقابل مسجد امام صادی(ع) که عبور کردم، گلوله­های کالیبر کوچک وزوزکنان از بالای سرم و از کنار گوشم رد می­شدند و من صفیر آن را می­شنیدم. در همان مسیر، کم­کم احساس کردم به صلاح نیست بیشتر از آن جلو بروم، چون خواه­ناخواه وارد معرکه جنگ می­شدم. با توجه به اینکه انتهای خیابان 40 متری به فلکه فرمانداری می­رسید و از آنجا به پل خیلی نزدیک بود، اما رفتن به آن مسیر اصلاً به مصلحت نبود.

 به همین دلیل، از خیابان 40 متری به سمت چپ پیچیدم و داخل کوچه­ای شدم که به طرف کوی طالقانی می­رفت. از منطقه کوی طالقانی صدای درگیری و زد و خورد شنیده نمی­شد، اما در آن محله خانه­ها خراب و نیمه­خراب بود و هزاران گلوله و ترکش به در و دیوار آن برخورد کرده بود و کمتر خانه­ای دیده می­شد که ویران نشده باشد. خیلی از خانه­ها خمپاره خورده بودند و درهایشان از جا کنده شده بود و یا سوراخ­سوراخ شده بودند. هیچ­کس در آن محله زندگی نمی­کرد. خیلی از ماشین­های مردم به خاطر نبودن بنزین و شاید به خاطر ترکش خوردن، در گوشه خیابان پارک بودند و صاحبی نداشتند. با توجه به اینکه روشنایی برق هم نبود، سایه دیوارها در زیر نور ماه واقعاً سهمناک و ترسناک می­نمود.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 

 


[1]. لباس بلند عربی که بیشتر مردم عرب می­پوشند.

1398/3/20 11:54:40 336 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته(ادامه) چهار شبانه­روز به همین منوال گذشت و خبری از بازگشت نیروهای خودی نشد.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015