• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

پیشگامان صنعت رادار در ایران-21


مشاهده هواپیمای شکاری ایران دور زد و فرار را بر قرار ترجیح داد. هیچ­وقت این ذلت نیروی هوایی عراق از یادم نمی­رود؛ از طرفی شجاعت و قهرمانی و جسارت خلبان ایرانی در آن روز­ها را نیز فراموش نمی‌کنم، که وقتی متوجه شد هدف از صفحه اسکوپ رادارش محو شد، فریاد می‌زد، التماس می‌کرد و قسم می‌داد و می­گفت شما را به خدا موقعیت بدهید، که هدف کجاست من باید بزنمش. بهش گفتند فرار کرد در حال رد شدن از مرز ماست. قانع نشد.

دفاع مقدس، جنگ تحمیلی، معارف جنگ، شهید صیاد شیرازی، شهدای جنگ تحمیلی، امام خامنه ای

کارگاه ساخت فرستنده رادار با ولتاژ زیاد

سرهنگ پدافند هوایی حسن غفاری

 

من حسن غفاری فرزند محمد علی متولد فروردین ماه سال1332 در شهرستان مرند از توابع شهر تبریز استان آذربایجان شرقی هستم. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در شهر ری تهران به اتمام رساندم. در 9 سالگی پدر عزیزم را بر اثر سانحه از دست دادم و با مشقات بسیار فراوان موفق به اخذ دیپلم ریاضی با معدل 75/16 در سال1353 شدم. در سال1354 به استخدام نیروی هوایی درآمدم.

 از همان بدو استخدام در ارتش، از جدی بودن افراد نظامی لذت می‌بردم و سعیم بر آن بود که با پشت سر گذاشتن تعلیمات نظامی، که در برگیرنده نظم، جدیت و شخصیت بود، روزی من هم چنین شوم. با پایان دوره آموزش ابتدائی نظامی، دوره تخصصی را با نمرات بسیار بالا به اتمام رساندم و پس از اخذ درجه، به رادارهای تاکتیکی تهران منتقل شدم. در همان سال، جنگ تجاوز‌کارانه عراق علیه کشور مقدسمان شروع شد و از همان ابتدای خدمتم، در رادارهای تاکتیکی، مأموریت‌های جنگی من به شهرهای دزفول، بهبهان و بندر امام شروع شد. مایل هستم یک خاطره خوب و شیرین از سایت بهبهان عرض کنم.

من در اتاق عملیات رادار بودم. می‌دیدم هر هواپیمایی که از عراق به پرواز می‌آید، یا فرار می‌کند و یا توسط شکاری‌های ایران مثل پشه شکار می‌شود. تقریباً اوایل جنگ بود. یک روز تا ساعت سه بعد‌از‌ظهر 12 فروند هواپیمای متجاوز سوخو عراق سرنگون شده بودند. فرمانده و‌قت نیروی هوایی جناب سرهنگ معین‌پور ساعت 9 برای بازدید به سایت آمده بودند، تا از نزدیک چگونگی و درمانده شدن نیروی هوایی عراق را ببینند.

 وقتی به ایشان عرض شد تاکنون 12 فروند هوای دشمن سرنگون شده است، سر از پا نمی‌شناخت و هرکس را در سایت می‌دیدند در آغوش می‌گرفتند و می‌بوسیدند؛ فوق‌العاده خوشحال بودند. وقتی به اتاق عملیات رسیدند، من هم در عملیات حاضر بودم. مشاهده شد هواپیمایی از داخل خاک عراق به قصد بمباران مناطقی از ایران از مرز گذشت. به سرعت افسر عملیات دستور پرواز هواپیمای اسکرامبل از پایگاه دزفول را صادر کرد.

 همه مشاهده کردند که هواپیمای دشمن، که شاید پنج مایل از مرز گذشته بود، با مشاهده هواپیمای شکاری ایران دور زد و فرار را بر قرار ترجیح داد. هیچ‌وقت این ذلت نیروی هوایی عراق از یادم نمی‌رود؛ از طرفی شجاعت و قهرمانی و جسارت خلبان ایرانی در آن روز‌ها را نیز فراموش نمی‌کنم، که وقتی متوجه شد هدف از صفحه اسکوپ رادارش محو شد، فریاد می‌زد، التماس می‌کرد و قسم می‌داد و می‌گفت شما را به خدا موقعیت بدهید، که هدف کجاست من باید بزنمش. بهش گفتند فرار کرد در حال رد شدن از مرز ماست. قانع نشد.

گفت من به عراق می‌روم تا بزنمش و منهدم شود. به خلبان شجاع و جان بر کف دستور دادند برگرد و او قبول نمی‌کرد و اصرار داشت که هواپیمای دشمن را در خاک عراق منهدم کند و می‌گفت باید بروم، چون تمام دوستانم یکی دو تا را منهدم کردند، ولی من هنوز هواپیمایی نزدم. قسم می‌داد که از مرز عبور کند، ولی دستور دادند برگرد، فرمانده محترم نیرو نیز تشریف دارند. سرانجام برگشت. فرمانده نیروی هوایی بال درآورده بودند و در پوست خود نمی‌گنجیدند و دائم دست نوازش بر سر پرسنل می‌کشیدند و خداوند متعال را شکر می‌کردند.

من پس از چند ماه خدمت در تهران که بیشتر ماه‌ها در مأموریت جنگی بود، به گروه بهبهان منتقل شدم. پس از سه سال خدمت در گروه بهبهان، با خاطرات تلخ و شیرین جنگ، به گروه دزفول رادار سد دز منتقل شدم. دزفول یک منطقه جنگی بود و اکثر روزها پایگاه و تأسیسات آن و همچنین خانه‌های مسکونی پایگاه مورد حمله و بمباران قرار می‌گرفت. اکثر خانواده‌ها پایگاه را ترک کرده بودند و پایگاه حالت جنگی به خود گرفته بود و زندگی برای همه بسیار سخت و خطرناک شده بود. حملات هوایی عراق به پایگاه بعضی اوقات بیش از 5 بار در روز بود. علاوه بر اینکه مسیر هوایی حمله به شهرهای دیگر ایران نیز از روی آسمان دزفول می‌گذشت.

به همین علت، آژیر وضعیت قرمز دائم به صدا در‌می‌آمد. خانواده‌ام بسیار در ترس و وحشت بودند. سنگری در عمق 5 متری زمین و به طول شش متر بنا کردم و سقف آن را با چوب و خاک‌هایی که درآورده بودم، پوشاندم و به ظاهر جای امنی برای خانواده‌ام درست کردم. به‌قدری شدت حملات و تعداد صدای آژیر خطر زیاد شده بود، که خانواده‌ام در سنگر زندگی می‌کردند. وقتی من در سایت بودم، تعدادی از همسایه‌ها در همان سنگر بودند. دو فرزند خرد‌سال داشتم که قادر نبودند از پله‌های سنگر با هر آژیری بالا و پایین بروند. من آنها را در آغوش می‌گرفتم و به سنگر می‌بردم. همسر مظلوم من پذیرفت که بیشتر طول روز و شب را در سنگر زندگی کند و مراقب فرزندانمان باشد.

خانواده من مجبور بودند در سنگر زندگی کنند، به علت اینکه من در تهران و سایر شهرهای دیگر کسی را نداشتم. موقعیت رادار سد دز طوری بود که با چشم غیر‌مسلح بر پایگاه و منازل سازمانی اشراف دید داشت. هنگام حمله هوایی تمام پرسنل سایت به سوی پناهگاه می‌دویدند، ولی من قسم خورده بودم در هنگام وضعیت قرمز هرگز به پناهگاه سایت نروم و در‌کانکس رادار بمانم، که اگر احیاناً ایراد یا مشکلی برای رادار پیش آمد، سریع آن را برطرف کنم، تا در این موقعیت حساس، منطقه و آسمان منطقه کور نشود.

به همین خاطر، بارها مورد تذکر پرسنل عملیات واقع شدم، که دستور می‌دادند از رادار خارج شوم، تا در صورت انهدام رادار، جان من حفظ شود. ولی من بدون توجه به گوشزدهای آنها، با خدای خودم شرط کرده بودم که شاید بدین طریق جان‌هایی را نجات دهم و یا هدفی را شناسایی کنند و آن منهدم گردد و گاهی اوقات اگر درکانکس آنتن نبودم در فاصله ده متری یا کمتر از آن به پایگاه نگاه می‌کردم و هر جایی از پایگاه که بمباران می‌شد آتش و دود غلیظی آن نقطه را فرا‌ می‌گرفت. مجسم کنید که به دور دست نگاه می‌کنید، صدای غرش ضد‌هوایی‌ها را می‌شنوید. پایگاه را می‌بینید که پوشیده شده از درختان سرسبز، بام خانه‌های مسکونی از درختان بیرون آمده و ساختمان سفید رنگ ستاد فرماندهی‌ و یک منبع آب بلند.

می‌توانستم به وسیله این دو موقعیت برجسته (ساختمان ستاد و منبع آب) تا حدودی موقعیت منزلم را مشخص کنم. وقتی نگاه می‌کنی و می‌بینی که هر لحظه از یک نقطه از پایگاه آتش و دود به هوا برمی‌خیزد و تو فقط نظاره‌گر هستی و جز خدا کسی نیست که از او کمک بخواهی و فقط دعا می‌کنی و با هر آتش و دودی، خانواده‌ها و زندگی‌ها و آدم‌ها از بین می‌روند و با تمام آرزوها و امیدهایشان می‌سوزند و به خاک تبدیل می‌شوند، وجودت به لرزه در‌می‌آید. توان ایستادن و نگاه کردن به این مصیبت‌ها دیگر از تو سلب می‌شود؛ در حالی که نگاهت و دلت به سوی شهر و پایگاه است، زانو می‌زنی و اشک می‌ریزی. من بارها و بارها این وضعیت دلخراش را د‌ر دزفول تجربه کردم.

مشقت و سختی‌های فراوانی را با خانواده بی‌پناهم تحمل کردیم. درد و رنج‌ها و مصیبت‌های همکارانم را دیدم. منهدم شدن خانه‌های مسکونی همکارانم را مشاهده کردم. از زیر خاک بیرون آوردن پیکر سوخته شده شهدایی را دیدم که بیش از دو یا سه سال بیشتر نداشتند. تن سوخته و بی‌جان شهید خردسال 4ساله‌ای که بر اثر موج انفجار همراه دوچرخه کوچکش بر بالای درخت‌های دور خانه‌اش که بر تل خاک تبدیل شده بود، پرتاب شده بود را دیدم. دسته گل رزی را دیدم که پس از شش ماه در محل پاکسازی شده خانه همسایه‌ام روئیده بود. آنها یک خانواده چهار نفری بودند که شهید شدند.

برایم جای تعجب بود که این دسته گل چهار شاخه داشت و هر شاخه فقط یک گل. همیشه به این دسته گل آب می‌دادم و فاتحه می‌خواندم و گریه می‌کردم. بعضی وقت‌ها حس می‌کردم هنگام آب دادن گل‌ها به روح آنها آب می‌دهم؛ گریه می‌کردم، ولی انگار گل‌ها به من می‌گفتند گریه نکن، جای ما خوب است و ما پیش خدا هستیم. هرچه از درد و رنج مصیبت‌های دزفول بگویم، تمام شدنی نیست. پسر کوچکم بر اثر موج انفجار به هم ریخت و من سال‌ها بعد از جنگ به درمان او مشغول بودم. لازم به توضیح است که پایگاه دزفول زیر برد موشک‌ها و توپخانه عراق بود.

من در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق مختلف جنگی خدمت کردم و خاطرات تلخ و شیرین بسیاری از این جنگ نابرابر دارم. وقتی در اتاق عملیات بندر امام بودم، هنوز صدای خلبان شهیدی که برا‌ی عکس‌برداری از خطوط صدامیان رفته بود، در گوشم هست. وقتی دید لاک شده است و موشک به سمت او می‌آید، با صدای بلند "یا‌حسین" گفت و هواپیمایش از صفحه رادار محو شد. یا حسین آخرین کلمه زندگی این شهید وطن بود. من آن شب لب اسکله در تاریکی شب با دیدن سوسوی چراغ‌های کشتی‌های روی دریا به مظلومیت این خلبان شهید یا حسین گفتم و برای خانواده‌اش گریه کردم. دیگر توان بازگویی بعضی خاطراتم را ندارم به همین حد کفایت می‌کنم.

در نهایت، جنگ با تمام سختی‌ها و مصیبت‌هایش به اتمام رسید و من پس از جنگ به گروه مشهد مقدس منتقل شدم و پس از سپری کردن سه سال خدمت در مشهد به گروه بندر عباس منتقل گردیدم. پس از چند سال کار در بندر عباس، صفحه جدیدی در زندگی من باز شد. لازم به ذکر است در طول خدمتم، من با رادار آمریکایی و سه بعدیGPS-11، رادار  marcoin انگلیس، رادار آمریکایی ADS4 و FPS-100  کار کرده بودم و اشراف کاری و تسلط کامل به همه رادارها را داشتم. تمام رادارهای ذکر‌شده تقریباً از یک اصول پیروی می‌کردند. همه یکی بودند و تفاوت چندانی نداشتند.

 یک روز در سایت 8 بندرعباس بودم. فرمانده گروه اعلام کردند که فردا امیر غلامی فرمانده محترم پدافند هوایی به سایت تشریف می‌آورند و جلسه خواهند داشت و همه پرسنل فنی حتماً  بنا به دستور باید در جلسه شرکت کنند. فردای آن روز جلسه تشکیل شد و من هم در آن جلسه  حضور پیدا کردم. امیر غلامی پس از سخنرانی اعلام فرمودند که در نظر دارند یک لامپ چینی  به نام KL-28 را جایگزین لامپ آمریکایی  LC35 نمایند و در این راستا، از پرسنل توانمند خواستند که  اعلام آمادگی نمایند.

 

منبع: پیشگامان صنعت رادار در ایران، غلامی، براتعلی، 1397، ایران سبز، تهران

1398/7/16 10:59:44 91 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
مشاهده هواپیمای شکاری ایران دور زد و فرار را بر قرار ترجیح داد. هیچ­وقت این ذلت نیروی هوایی عراق از یادم نمی­رود؛ از طرفی شجاعت و قهرمانی و جسارت خلبان ایرانی در آن روز­ها را نیز فراموش نمی‌کنم، که وقتی متوجه شد هدف از صفحه اسکوپ رادارش محو شد، فریاد می‌زد، التماس می‌کرد و قسم می‌داد و می­گفت شما را به خدا موقعیت بدهید، که هدف کجاست من باید بزنمش. بهش گفتند فرار کرد در حال رد شدن از مرز ماست. قانع نشد.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015