• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (5)


یک بار دیگر نگاهی به اسیر آزاد شده انداخت. دستی به چشم هایش کشید تا با دقت بیشتری او را ببیند؛ ولی خوب که نگاه کرد، دایی ابوالفضل نبود. اما؛ خوشحال بود از این که اسیری آزاد شده است.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

مادرم

پیرزن حیاط را آب پاشی کرده بود. بوی آب و خاک و گل های داخل گلدان وقتی باهم جمع می شدند، احساس خوبی به آدم دست می داد. چادرش را محکم به کمرش بسته بود. پیرمرد آهسته از جایش بلند شد، خداحافظی کرد و رفت. پیرزن نگاهی به آسمان خدا کرد که امروز رنگش پررنگ تر و قشنگتر شده بود. مقدار کمی از برنجی را که از دیشب مانده بود، به گوشه ی حیاط ریخت. هنوز زمانی نگذشته بود که چند تا گنجشک کنار برنج ها نشستند و شروع به نوک زدن کردند.

دختر جوان خودش را به پیرزن رساند و چشم هایش را از پشت سر گرفت. پیرزن برگشت. او را بوسید و گفت:«زود باش ننه جون دانشگاهت دیر میشه ها!» دختر گفت: «چشم» و بعد نشست کنار سفره ی صبحانه. هیچ وقت تخم‌مرغ از داخل سفره صبحانه کم نمی شد. آخه مادربزرگ می گفت: دایی ابوالفضل وقتی آبگوشت درست می‌کردم، نمی خورد. می پرید و یکی دوتایی تخم مرغ درست می کرد. از وقتی که دایی اسیر شده بود، به یادش همیشه تخم مرغ داخل سفره می گذاشت. البته مادر بزرگ می گفت: اسیر شده؛ اما بچه های نیرو زمینی ارتش که آمده بودند، می گفتند شاید هم شهید شده باشه. اما مادربزرگ اصرار داشت که ابوالفضل برمی گردد.

با صدای مادر بزرگ دختر خودش را جمع و جور کرد. بلند شد و آهسته خداحافظی کرد و رفت. پیرزن بعد از رفتن نوه اش، به تنها کسی که فکر می کرد ابوالفضل بود. در دلش به خدا می گفت: ای کاش برمی گشت. «ابوالفضل جان! کجایی مادر؟ کجایی عزیز دلم؟ کجا گیرت انداختند که حتی نمی توانی جاتو بهم خبر بدی؟» پیرزن در همین فکرها بود که نوه اش با عجله برگشت. از دیدن پراضطراب نوه اش کمی ترسید، گفت: «هان چی شده ننه؟ دختر پرید بغل مادربزرگش و گفت: «ننه، ننه! رادیو اعلام کرد اسرا آزاد می شن.

بعد دونفری همدیگر را بغل کردند و سیر دلشان گریه. پشت سرهم خدا را شکر می کردند که ابوالفضل برمی گرده. پیرزن بال درآورده بود. چند سال انتظار به پایان رسیده بود. هر روز برایش خبری می آوردند و هرکس چیزی می گفت. گاهی امیدواری و گاهی هم حرف هایی از گوشه کنار می شنید که هیچ وقت دلش نمی خواست باورشان کند. به یاد دوران کودکی ابوالفضل افتاد که پول توجیبی هایش را جمع می کرد تا برای بزرگترها عیدی بخرد، نوه اش به دانشگاه رفت و پیرزن در گوشه ای از حیاط نشست و به در حیاط خیره ماند. دوست داشت در باز شود و ابوالفضل بیاید. چند روزی بود که شهر پر از خبر آمدن اسرا بود. هر کسی که پیرزن را در خیابان می‌دید، به او تبریک می گفت. این چند روزه آن قدر خوشحال بود که حد و حساب نداشت.

 می خواست بال دربیاورد و پرواز کند. هر شب با آرامش بیشتری می خوابید و از خواب که بیدار می شد، دوست داشت این انتظار به پایان برسد و پسرش بیاید. نوه اش هر روز قبل از رفتن به دانشگاه، انتظار را در چشمان ننه می دید اما؛ چیزی نمی گفت و می رفت. از این نور امیدی که در وجود مادربزرگش زنده شده بود، خیلی خوشحال بود، خیلی خوشحال بود. وسط حیاط نفس عمیقی کشید. پرندگان در حال پرواز بودند. لیوان شیر را برداشت و خورد. از مادربزرگش خداحافظی کرد و رفت، پیرزن در جواب گفت: «الهی که خوش خبر باشی عزیزم!».

تمام مردم شهر از آمدن اسرا خوشحال بودند. پیرزن هر روز جلوی در خانه را جارو می کرد و احساس عجیبی داشت. جارو را که به زمین می کشید، و نقشه های جورواجور در ذهنش جان گرفتند. این لحظات و افکار خوش، با صدای در به هم پیچید. یکی از همسایه ها بود. سلام کرد. پیرزن جوابش را داد و بد درمورد ابوالفضل پرسید. پیرزن جواب داد: «انشاء الله می آید.» زن همسایه رفت. پیرزن هرکاری می کرد که دیگران متوجه نشوند که او منتظر است و در این انتظار می سوزد، نمی شد. بچه ها که می آمدند، همه متوجه می شدند که مادرشان نگران است و منتظر. پیرمرد هم چیزی نمی گفت و فقط نگاه می کرد. او هم انتظار می کشید و خوشحال بود از این که خون تازه ای در رگ هایش جاری شده. دختر نگران مادربزرگش بود. زنی که سال ها انتظار کشیده بود و حتی لحظه ای هم، به از دست دادن یکی یکدانه اش فکر نکرده بود و همیشه با هر صدایی که از در حیاط بلند می‌شد، برق امیدی از چشمانش می درخشید. امیدی که در درون او هیچ وقت نمرده بود. پیرزن در گرگ و میش آسمان در گوشه ای از حیاط نشسته و آرام اشک می ریخت. گاهی ابوالفضل را صدا می کرد؛ اما در وجودش می گفت که من او را به خدا دادم. سکوتی بزرگ تمام خانه را فرا گرفته بود. آن روز که قرار بود اسرا آزاد شوند، کسی چیزی نمی گفت. برق شادی در چهره ی همه نمایان بود.

دو هفته ای گذشت و هر روز در دانشگاه دوستانش می پرسیدند: پس دایی ات کی برمی گردد؟ او فقط می گفت: ان‌شاءالله می آید. از دانشگاه که خارج شد، نفس عمیقی کشید و آهسته حرکت کرد به طرف خانه. صدای بوق بوق چند ماشین، توجه اش را جلب کرد. با خودش گفت: این چه وقت عروسی است؟ ماشین ها به او نزدیک تر می شدند و او آرام و قرار نداشت. چند ماه پشت سرهم بوق می زدند و حرکت می کردند. دختر خیلی تعجب کرده بود.

مردم به طرف ماشین ها می دویدند. در چند لحظه مثل این که هرچند آدم در خانه ها بود به داخل خیابان ریخته بودند. او به طرف چند خانم که جلوتر از او ایستاده بودند، رفت. از یکی از آن ها که خیلی اشک می ریخت، سوال کرد: «ببخشید خانم چی شده؟» زن گفت: «عزیزم مگه نمی بینی که یکی از اسرا آزاد شده؟» قلبش تند تند می‌زد. نمی دانست چکار کند؟ می خواست بدود به سمت خانه ی مادر بزرگش؛ اما پاهایش توان حرکت نداشت. جمعیت آن قدر زیاذ شده بود که حد و حساب نداشت. جای سوزن انداختن نبود.

بوی اسپند و گلاب و صلوات همه جا را پر کرده بود. مثل اینکه مردم شهر دو برابر شده بودند. هیچ کس راه نمی‌رفت، همه می دویدند. چه لحظاتی؟ همه خوشحال بودند، از آشنا تا غریبه اشک شوق می ریختند و هر کاری از آنها بر می آمد با میل و افتخار انجام می دادند. دختر به خودش آمد و قدم هایش را تندتر کرد که به خانه برسد. بین راه یکی از میان جمعیت صدا زد: «محمدی­یاش صلوات. ابوالفضل آزاد شد! بلند، فریاد می زد که ابوالفضل آزاد شد. دختر با شنیدن این صدا دیگر نتوانست روی پاهایش بایستد.

گوشه ای نشست و اشک می ریخت. قادر به حرکت نبود و به خود می گفت ابوالفضل دایی ام آزاد شد. خدایا، خدایا! با سرعت شروع به حرکت کرد. جمعیت خیلی زیاد بود. خون گوسفندها تمام آسفالت خیابان ها را پوشانده بود، سعی می کرد خودش را به ماشینی که در آن اسیر نشسته بود، برساند. به هر زحمتی بود به آن رسید؛ اما وقتی داخل ماشین را دید، مردی که نشسته بود و گل دور گردنش بود، هیچ شباهتی به دایی ابوالفضل نداشت. از مردی که آنجا ایستاده بود پرسید: «ببخشید اسم اسیر چیه؟» مرد گفت: «ابوالفضل بیک زند». انگار روی دختر یک بشکه آب سرد ریختند. سرجایش خشکش زده بود. برای لحظه ای فکر کرد دایی اش آزاد شده. جمعیت مشغول شادی بودند و جعبه های شیرینی بود که دست به دست بین جمعیت می چرخید.

یک بار دیگر نگاهی به اسیر آزاد شده انداخت. دستی به چشم هایش کشید تا با دقت بیشتری او را ببیند؛ ولی خوب که نگاه کرد، دایی ابوالفضل نبود. اما؛ خوشحال بود از این که اسیری آزاد شده است. وقتی به سر کوچه رسید، از دور به خانه مادر بزرگش نگاه کرد، او جلو درب ایستاده بود. شانه به شانه اش که رسید، بی اختیار او را در آغوش کشید و هردو اشک شادی ریختند. از داخل کوچه به مردمی که به دنبال آزاده می دویدند، نگاه می‌کردند. داخل حیاط شدند فصل تابستان بود؛ ولی گرمایش آرام بخش بود. پیرزن چادرش را سرش کرد، جانمازش را پهن کرد و شروع به خواندن نماز کرد.

دختر فقط به مادر بزرگش نگاه می کرد که چطور در مقابل خدا تعظیم می کند. نگاهی به آسمان انداخت. هیچ‌وقت شهر را این همه قشنگ و مردم را این مه خوشحال ندیده بود. پرنده ها هم فهمیده بودند که امروز بوی دیگری دارد. این روزها دانه در شهر بیشتر پیدا می شد. به تعدادی گنجشک که روی دیوار نشسته بودند نگاه کرد. مادر بزرگش دستش را گرفته بود به طرف آسمان و دعا می خواند. خانه و حیاطش پر از بو های خوب بود.

حیاط امروز قشنگ تر و آب و جارو شده بود. درخت اناری که وسط حیاط بود، امروز سرزنده تر به نظر می آمد. دختر احساس می کرد که درخت را با دستمال تمیز کرده اند. آهسته از روی پله های حیاط پایین آمد. صدای در بلند شد. پدربزرگش بود با یک جعبه شیرینی بزرگ. وقتی وارد حیاط شد، جعبه شیرینی را باز کرد و رفت به طرف مادربزرگ. نگاهش به قدم های پدربزرگ و گوشش به بوق های ماشین های داخل کوچه بود. هیچ وقت فکر نمی کرد که بوق ماشین این قدر قشنگ باشد!

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

1397/7/30 10:57:36 55 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
یک بار دیگر نگاهی به اسیر آزاد شده انداخت. دستی به چشم هایش کشید تا با دقت بیشتری او را ببیند؛ ولی خوب که نگاه کرد، دایی ابوالفضل نبود. اما؛ خوشحال بود از این که اسیری آزاد شده است.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015