• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز – شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (3)


سروان شبان با رمقی که برایش مانده بود فریاد زد: «هیچ کس جلو نیاد.» سربازها که سه نفر بودند، اشک می ریختند و می خواستند جلو بروند و به فرمانده­اشان کمک کنند؛ اما سروان نمی گذاشت. یک بار دیگر فریاد زد و گفت: «کسی حق جلو آمدن نداره.»

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

 

میدان مین

باورش نمی شد که بعد از این همه نبرد با دشمن، حالا درست وسط میدان مین باشد، آن هم با تن زخمی خواست تکانی بخورد، ولی جراحت هایش مجال این کار را از او گرفت. تمام قدرتش را از دست داده بود. نگاهی به سربازهایش انداخت. آن طرف میدان مین خواستند داخل شوند. سروان شبان با رمقی که برایش مانده بود فریاد زد: «هیچ کس جلو نیاد.» سربازها که سه نفر بودند، اشک می ریختند و می خواستند جلو بروند و به فرمانده­اشان کمک کنند؛ اما سروان نمی گذاشت. یک بار دیگر فریاد زد و گفت: «کسی حق جلو آمدن نداره.»

درد امانش را برید بود. یک بار دیگر نگاهی به سربازها کرد که برای آمدن روی میدان مین آرام و قرار نداشتند، خرم خود را به میدان مین د و به طرف سروان رفت، سروان فریاد زد: «جلو نیا... جلو نیا»

چند قدمی برنداشه بود که صدای انفجار او را هم زمین گیر کرد. خرم هم نزدیک شبان روی زمین افتاد و از درد به خود می پیچید. صدای ناله ی هر دو درهم آمیخته بود.

شب بود و سکوت و صدای ناله ی ضعیفی که گهگاه به گوش می رسید. علی که کمی دورتر از میدان مین نگهبانی می داد، پاهایش در گل سرد تپیده بود و از سرمای زیاد قدرت تکان دادن آن را نداشت.

پاهایش کرخت شده بود و آن ها را احساس نمی کرد، دستی به پاهایش کشید تا مطمئن شود که پاهایش هنوز هست یا نه؟

حالا دیگر خورشید، بیشتر آسمان را ترک می کرد و تاریکی داشت همه جا را فرا می گرفت. سرباز زخمی از درد به خود می پیچید و سربازی که در گل گیر افاده بود، رو به دوستانش گفت: « چی کار کنیم؟ اگر عراقی ها سروکله شون پیدا شه همه ی ما را می کشن.»

سرباز با صدای نه چندان بلند سروان را بلند کرد:« جناب سروان! جناب سروان شبان! زنده اید؟»

اما صدای نشنید. رو به دوستانش کرد و گفت: «فکر می کنم عمو شبان شهید شده.» سرباز دیگری گفت: «ولی نمی شه اون رو تنها گذاشت. باید ببریمش.» سربازی که داخل میدان مین زخمی شده بود، از شدت درد به خود می پیچید که گفت: «شماها برگردین عقب. من با عمو شبان این جا می مونم. هر دو سرباز نگاهی به هم کردند؛ اما نمی توانستند قبول کنند که به عقب برگردند.

شب، همه آن ها را بی قرار کرده بود. اضطراب و نگرانی از یک طرف و صدای ناله های سروان و سرباز زخمی از طرف دیگر. ساعات به سختی می گذشت. یکی از سرباز ها یک بار دیگر سروان را صدا کرد؛ ولی جوابی نشنید. سرباز بعدی شروع کرد به صدا کردن: «عمو شبان... عمو شبان» ولی باز صدای نشنیدن. اشک در چشمانشان پر شده بود. سه نفری صحبت کردند و با هم به این نتیجه رسیدند که تا صبح، صبر کنند و بعد برمی گردند. روی زمین دراز کشیدند و به آسمان چشم دوختند. ماه در وسط آسمان با ستارگان نور افشانی می کرد. سرباز زخمی چند بار گفت: «خدایا! کمک کن. مگه می شه استراحت کرد.»

ناگهان منور های دشمن تمام اطراف را روشن کرد. خودشان را جمع و جور کردند. در نور منور ها نگاهی به داخل میدان مین انداختند. عمو شبان روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. شب سختی بود. سربازها فقط چسم دوخته بودند به آسمان که کی صبح می شود. یکی از آن ها دوباره تکرار کرد: «فکر می کنم عمو شبان شهید شده.»

سربازی که زخمی شده بود، گفت: «نه! نه! اون زنده است باید نجاتش بدیم. حتماً زنده است. و بعد با صدای بلند شروع کرد به فریاد زدن: عمو شبان! زنده ای؟

دوستانش جلوی دهانش را گرفتند. یکی از سربازها گفت: چی کار می کنی؟ میخوای هرچی عراقی هست بیان این جا. مگر نمیبینی جواب نمیده؟ حتما شهید شده. سرباز زخمی دوباره فریاد زد و عمو شبان را صدا زد و گفت: شهید نشده باید نجاتش بدیم، اون زنده است. سربازدیگر به هر زحمتی که بود، جلوی دهانش را گرفت و گفت: بس کن، اگه عمو شبان زنده باشه حتمان جاتش می‌دیم. صبر می‌کنیم تا صبح. پشت میدان مین عراقی ها درازکش باقی ماندند. سربازی که در گل فرو رفته بود، درد پاهاش شروع شده بود. دستش را به پایش کشید و مطمئن شد، که سرجایش است. اما پایش خیلی سرد بود و با سرمایی که در وجودش می‌پیچید سردی را برای او دوچندان کرده بود.

سربازی که حالش کمی بهتر از بقیه بود، آهسته گفت: اگر عمو شبان زنده نبود چی‌کار کنیم؟ سرباز دیگر جواب داد عمو زنده است و با خودمون می‌بریمش. سرباز زخمی حرف هردوتای آن ها را قطع کرد و اصرار کرد که حتما باید عمو را ببریم. یکی از سربازها کمی پلک هایش را بست اما دوستان کنارش و عمو مگر می‌گذاشتند که چشمانش بسته بماند! بی اختیار دستش را به طرف آسمان گرفت. آسمان چقدر بزرگ بود! یک لحظه به یاد شب‌هایی افتاد که روی پشت بام خانه می‌خوابید و ستارگان را می‌شمرد. مثل این که آسمان همه جا یک رنگ و یک شکل صدای گلوله ای که نزدیک آن‌ها به زمین خورد، آن‌ها را به خودشان آورد. نگاهی به یکدیگر کردند. می‌خواستند کاری بکنند. سلاح های خود را برداشتند. سرباز زخمی دیگر رمقی نداشت. باید سینه خیز برمیگشتند؛ اما بدون عمو شبان؟!! نه! محبت عمو شبان چه می‌شد؟

با سختی و احتیاط فراوان، یکی از سربازها خود را به میدان مین نزدیک‌تر کرد و آهسته صدا زد: عمو شبان، عمو شبان!. هنوز چند ساعتی تا صبح مانده بود. سرباز زخمی یک بار دیگر سروان شبان را صدا زد؛ اما هیچ جوابی نشنید. باید قبل روشن شدن هوا از آن جا می‌رفتند. کم کم امیدشان را برای زنده ماندن عمو شبان از دست داده بودند. با این کورسوی امید، ماندن جایز نبود. روشن شدن هوا مساوی با دیده شدن توسط عراقی ها بود و ...

خستگی تمام تن شان را گرفته بود و دل کندن از عمو شبان فرماندهی که این لقب را از عشق و محبت زیادش به سربازان به دست آورده بود کار سختی بود. آهسته حرکت می‌کردند، دو سربازی که با شبان در میدان مین مجروح شده بودند سینه خیز خود را روی زمین می‌کشیدند. علی هم که از سرمای شب گذشته پاهایش هنوز کرخت بود وضعی مشابه آن دو داشت. به همان زحمتی که خود را به سمت خطوط خودی می‌کشیدند، گهگاه با حسرت به میدان مین و پیکر بی جان شبان می‌نگریستند در دل خون می‌باریدند.

عمو شبان پاسخ سربازانش را نداده بود تا نکند به خاطر او بمانند و آن می‌شد که نمی خواست. با همه ی دردی که سراسر وجودش را گرفته بود به سختی صورتش را برگرداند تا با نگاه سربازانش را بدرقه کند. هرچه سربازانش دورتر می‌شدند، آرامش عمو شبان بیشتر می‌شد، پلک هایش سنگینی می‌کردند، خونریزی رمقش را گرفته بود. آفتاب صورتش را اذیت می‌کرد به هیچ عنوان نمی‌توانست تکان بخورد تنها نگرانی اش سرباز ها بودند که رفتند.

خون زیادی از دست داده بود. به هر زحمتی بود کمی جا به جا شد دستش را محکم روی شکمش فشرد. احساس می کرد که اگر دستش را بردارد، روده هایش بیرون می‌ریزد. وسط آن بیابان تک و تنها در میدان مین زیر لب شروع به خواندن سوره ای از قرآن کرد. فکرش هم را نمی‌کرد به این حالت این جا بیفتد. آمده بود تا برای کشورش بجنگد، تشنه اش بود. در آن لحظات خیلی دوست داشت آسمان را ببیند ولی قدرت این را نداشت که به پشت برگردد و چشم به آسمان بیاندازد. برای لحظه ای احساس کرد که نیروهای خودی برمی‌گردند و او را می‌برند اما این که اگر عراقی ها سر برسند و بچه ها در حال کمک به او باشند آن ها را اسیر خواهند کرد آزارش می‌داد. دوست داشت کمی به روزهای گذشته و آنچه بر او گذشته بود همانطور که به رو افتاده بود، در آن شرایط تنها صدا و درد فکر کند اما درد امانش را بریده بود. آفتاب خیلی آزارش می‌داد. صدای خودرویی را شنید. با خود گفت: حتماً عراقی‌ها هستند. دودستش را روی شکم می‌فشرد. صدای خودرو هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

خودروی عراقی بدون توجه با همان سرعت که به آن محل نزدیک شده بود، دور می‌شود. کمی آرام‌تر شد. زیر لب آهسته ذکر می‌گفت و از خدا خواست هیچ کس برای بردنش نیاید. ترکش هایی که به بدنش اصابت کرده بود آن‌قدر زیاد بود که نمی‌توانست کل درد ها را تشخیص دهد. شهید شبان چندی قبل شهادتش ازدواج کرده بود و هیچ فرزندی نداشت. اشک هایش را می دید که از روی صورتش روی میدان مین نمی‌چکیدند. نگران بود که نکند اشک هایش منفجر بشوند و بلایی سر مادرش بیاید! صدای ماشینی که دوباره به او نزدیک می‌شد، یاد مادرش را به آسمان برد. باز صدای موتور ماشین را از نزدیک می‌شنید. برای لحظه ای موتور خاموش شد. چند نفر داشتند به زبان عربی صحبت می کردند. ابوالفضل فقط صدای آنها را می شنید و پوتین هایشان را می‌دید. می‌خاست به آنها بگوید: تشنه ام، تو را به خدا کمک کنید. مگر مسلمون نیستید؟ حالا دیگر صداهای عربی را به خوبی می‌شنید؛ اما متوجه نمی شد که چه می گویند. سایه­اشان را روی مین ها احساس می کرد که صدای انفجار گلوله ی توپ، آن ها را فراری داد. صدای ماشین دورتر شد. ابوالفضل با خودش فکر کرد: کاش گلوله وسط میدان مین می خورد. گلوله های قطع شدنی نبودند، پشت سرهم می خوردند روی زمین و صدای ترکش های آن ها به این طرف و آن طرف می خورد. بوی دود و خاک برای لحظه ای به مشامش رسید با خود فکر کرد؛ حتماً نیروهای خودی بودند. دعا کرد هیچ کس برای نجاتش نباید.

 

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

1397/7/28 11:42:56 43 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
سروان شبان با رمقی که برایش مانده بود فریاد زد: «هیچ کس جلو نیاد.» سربازها که سه نفر بودند، اشک می ریختند و می خواستند جلو بروند و به فرمانده­اشان کمک کنند؛ اما سروان نمی گذاشت. یک بار دیگر فریاد زد و گفت: «کسی حق جلو آمدن نداره.»
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015